eitaa logo
ابهام تا ایمان
60 دنبال‌کننده
86 عکس
45 ویدیو
0 فایل
🔍 از شک تا یقین، با نگاهی پژوهشی و منصفانه 📜 بررسی عمیق‌ترین شبهات دینی 📖 پاسخ‌های مستند با تکیه بر منطق، قرآن و دانش نوین 📬 همراه ما باش در مسیر ابهام تا ایمان 👇 #شبهه #پاسخ #دین #قرآن #تاریخ @ebham_iman انتقادات و نظرات و طرح پرسش: @S_MohsenAhmadi
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 بنی‌قینقاع جنگجوترین و گردن‌کلفت‌ترین قبیله یهود مدینه بودند؛ جماعتی که هم در زرگری دستی بر آتش داشتند و هم بازارشان از برندترین مارکت‌های حجاز به حساب می‌آمد، طوری که عرب‌های مدینه هر وقت هوس لابی و پلاس‌شدن می‌کردند، سر از همان‌جا درمی‌آوردند! این گروه از نسل بنی‌اسرائیل بودند که از قبل، گرای محل زندگی آخرین پیامبر را ـ که در تورات هم آمده بود ـ گرفته بودند و به همین خاطر، از زمان حضرت موسی در مدینه و اطرافش تلپ شده بودند و کم‌کم اعراب هم به آن منطقه اضافه شدند. 🔹 بنی‌قینقاع اولین گروه از یهودیان بودند که پیمانشان با پیامبر را شکستند؛ تا جایی که خداوند هم در آیه ۵۸ سوره انفال به حضرت نبی فرمود از خیانت این جماعت بیمی نداشته باشد و با آنها کات کند! 🔹 بعد از شکست مفتضحانه ابوسفیان و دار و دسته‌اش در جنگ بدر، یهودیان برای مخ‌زنی و استارت‌زدن جنگ احد راهی مکه شدند. وسط این ماجرا هم شخصی به نام کعب در مکه بساط کنسرت راه انداخت و شعرهای بی‌تربیتی علیه زنان مسلمان خواند، به پیامبر توهین کرد و بقیه را هم سیخ زد که به حضرت توهین کنند. 🔹 یهودیان بنی‌قینقاع فقط به مکه بسنده نکردند؛ در مدینه هم یک جنگ اعصاب تمام‌عیار راه انداختند و اعصاب مسلمان‌ها را تا مرز انفجار کشاندند. 🔹 تا اینکه بالاخره انبار باروت در بازار مدینه ترکید!!! ماجرا از این قرار بود که روزی در بازار این قبیله، یک یهودی دامن زن مسلمانی را که در مغازه‌ای نشسته بود، با میخ به زمین چسباند. زن بی‌خبر از همه‌جا، وقتی بلند شد، پشتش برهنه شد و یهودیان هم زدند زیر خنده! یک مرد مسلمان غیرتی شد و همان‌جا یهودی را کارد و چنگالی کرد؛ بعد هم یهودیان ریختند سر آن مرد مسلمان و او را افقی کردند! 🔹 مدینه به هم ریخت و یهودیان هم فوری خزیدند داخل سولاخشان ـ همان قلعه ـ و گارد گرفتند علیه حضرت مصطفی. از همان تو هم برای پیامبر اولتیماتوم جنگ فرستادند و گفتند از پیروزی بدر مغرور نشو؛ آنها مرد جنگی نبودند، یه مشت آب‌شنگولی‌خور بودند، مرد جنگ ما هستیم و از این گنده‌لات‌بازی‌ها! 🔹 حضرت رسول هم وقتی دیدند این زبان‌درازها کارشان به جفتک‌زدن رسیده، بروبچه را جمع کردند و قلعه را محاصره کردند. این جماعت البته بیشتر لب و دهان بودند و جیگر جنگ نداشتند؛ تا اینکه بعد از ۱۵ روز، بنی‌قینقاع با همه دک‌وپزشان بادشان خوابید و تسلیم شدند. 🔹 پیامبر دستور مصادره اموالشان را دادند و همه‌شان را به منطقه اَذرَعات شام تبعید کردند. 🔹 در این میان، عبدالله بن اُبی، منافق مدینه، هم دو سه بار پاپیچ پیامبر شد که بی‌خیال این‌ها شود و حتی یک جا حضرت را هم تهدید کرد! 🟢 @ebham_iman
✍️کتابت قسمتی از دعای عرفه: یا مُمْسِکَ یَدَیْ إِبْرَاهِیمَ عَنْ ذَبْحِ ابْنِهِ 🔆امام حسین تو این فراز از خدا تشکر میکنه و میگه: ممنون که به ابراهیم رحم‌کردی نذاشتی پسرش جلو چشماش ذبح بشه💔 ⚜️ به خط:
بسم الله الرحمن الرحیم البقره الَّذِينَ آتَيْنَاهُمُ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقًا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ ﺍﻫﻞ ﻛﺘﺎﺏ ، ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺍﺳﻠﺎم ﺭﺍ [ ﺑﺮ ﺍﺳﺎﺱ ﺍﻭﺻﺎﻓﺶ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻭ ﺍﻧﺠﻴﻞ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ]ﻣﻰ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ، ﺑﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﺍﻱ ﻛﻪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ; ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎً ﮔﺮﻭﻫﻲ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﺣﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﻨﺪ ، ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﻰ ﺩﺍﺭﻧﺪ .(١٤٦) 🟢 @ebham_iman
🔸غزوه بنی‌نضیر 🔹چهار سال از هجرت گذشته بود؛ اسلام هم هنوز درست‌وحسابی از آب‌وگل درنیامده بود و چند ماهی بیشتر از شکست تلخ اُحد، آن هم با خیانت یهود، نگذشته بود که ائتلافی از یهود و منافقان داخلی، به سرکردگی عبدالله بن اُبی در مدینه، هوای شورش به سرشان زد. 🔹در این ماجرا، کِرم کار بیشتر از ناحیه یهود بنی‌قریظه بود و خلاصه سرِ مار همان دوروبر لانه کرده بود. 🔹به نقلی، این جماعت از نسل هارون، برادر حضرت موسی، بودند و قرن‌ها پیش در اطراف کوه نضیر، نزدیک مدینه، بساطشان را پهن کرده بودند. 🔹همین‌ها که با پیامبر پیمان همکاری و دفاعی بسته بودند، پشت پرده با ابوسفیان چای می‌خوردند، برای مسلمان‌ها زیرآبی می‌رفتند و گرازهای مکه را برای حمله‌های بعدی چرب و چیلی می‌کردند. 🔹پیامبر هم تصمیم گرفت کرکره کار این جماعت را پایین بکشد. در قدم اول، با چند نفر از یاران، حرکتی حساب‌شده به سمت یهود بنی‌نضیر انجام داد. آن‌ها هم ظاهراً خیلی تحویل گرفتند و حضرت را به داخل قلعه دعوت کردند؛ اما پیامبر قبول نکرد و همان بیرون نشست و با آن‌ها جلسه گذاشت. 🔹در همین گیرودار، چندتا از یهودی‌های موزمار، نقشه کثیفی کشیدند: تصمیم گرفتند رسول خدا را ترور کنند. برای همین «عمرو بن حجاش» را فرستادند بالای قلعه تا با انداختن سنگی، کار را یکسره کند. 🔹اما حاجی ما که خودش کارکشته میدان بود و بوی توطئه را از فرسنگ‌ها می‌فهمید، قضیه را دریافت و خیلی نرم و بی‌سروصدا منطقه را ترک کرد. 🔹حضرت نبی سه‌سوته به مدینه برگشت، نیروها را جمع کرد و بعد از مشورت، یک اولتیماتوم سنگین به یهود بنی‌نضیر داد: ده روز فرصت دارید منطقه را ترک کنید. 🔹پیام که رسید، یهودی‌ها یکه خوردند و حسابی گیج‌وویج شدند. 🔹این وسط، ریش‌رنگی‌های مدینه، یعنی همان منافقان، برایشان پیغام فرستادند که شل نکنید، سفت بایستید، ما پشتتان هستیم! تازه وعده هم دادند که با دو هزار نفر نیرو کاورتان می‌کنیم. 🔹یهودی‌ها هم این وعده‌ها را جدی گرفتند، رفتند داخل قلعه، خودشان را سفت بستند و انگار سامانه‌های گنبد آهنین‌شان را هم روشن کردند. 🔹پیامبر که از سوسک‌بازی منافقان باخبر شد، وقت را تلف نکرد. سریع یاران را به خط کرد و حرکت به سمت قلعه بنی‌نضیر آغاز شد. 🔹حضرت که یک پا استراتژیست و استاد کارزار بود، اول از همه راه ارتباطی بنی‌نضیر و بنی‌قریظه را قطع کرد تا نتوانند به همدیگر پوشش بدهند. 🔹بعد هم نوبت محاصره قلعه رسید. 🔹اما یهودی‌ها سخت به قلعه چسبیده بودند و بیرون‌بیا نبودند. به روایتی این محاصره پانزده روز طول کشید. 🔹وقتی حاجی دید این جماعت خیال بیرون آمدن ندارند و ممکن است همان‌جا ریشه بدوانند، دستور داد در یک حرکت نمایشی، تعدادی از نخل‌های اطراف قلعه را قطع کنند تا دندان طمع این جماعت شکم‌پرست کشیده شود. (پیامبر خوب می‌دانست با این جماعت نمی‌شود با روضه و خواهش جلو رفت؛ اگر زیادی رو بدهی، کل دنیا را هم می‌خواهند.) 🔹یهود که دیدند پیامبر اهل بی‌خیال شدن نیست و آن همه گردن‌کلفتی هم سودی ندارد، بالاخره پرچم سفید را بالا بردند. 🔹پیامبر هم خبر داد که زودتر بساط‌شان را جمع کنند؛ چون بچه‌مسلمان‌ها دیگر اعصاب‌ومصاب برای این بازی‌ها نداشتند. 🔹می‌گویند یهودیان بنی‌نضیر هنگام رفتن، هرچه داشتند با خود بردند؛ حتی درهای چوبی خانه‌هایشان را هم از پاشنه درآوردند و بار شترها کردند. 🔹عده‌ای‌شان راهی شام شدند و عده‌ای دیگر رفتند سمت قلعه گولاخ خیبر. 🔹بزرگشان، حُیَیّ بن اَخطب، هم باروبندیلش را جمع کرد و رفت به سمت بنی‌قریظه تا فتنه بعدی را هندل کند. 🔹جالب اینجاست که همان زمان هم عنترنشنال‌بازی و BBC‌بازی خودشان را داشتند! وقتی داشتند می‌رفتند، به زن‌هایشان گفتند دف بزنند و با ساز و دهل و بزن‌وبرقص منطقه را ترک کردند؛ که یعنی نه‌تنها چیزی نشده، بلکه خودمان هم خواستیم برویم و جای بخیه‌مان هم اصلاً درد نمی‌کند! 🔹بعد از رانده شدن این قوم پردردسر، زمین‌های حاصل‌خیزشان بین مسلمانان تقسیم شد تا وضع اقتصادی بچه‌ها کمی سر و سامان بگیرد. 🔹سوره مبارکه حشر هم در همین ماجرا نازل شد و خدا حسابی به بر‌و‌بچه‌های باصفای آن روز حال داد؛ و ان‌شاءالله به صهیونیست‌پاره‌کن‌های امروزی هم خواهد داد. 🟢 @ebham_iman
@ostad_shojaeنماز سکوی پرواز 09.mp3
زمان: حجم: 4M
9 🎧آنچه خواهید شنید؛👇 ❣وضو می گیری،میری سر سجاده ات... درست همون جا روبروی چشمان تو، خدا وهمه اهل آسمون،با اشتیاق منتظرت ایستادند. ❤️با اشتیاق، سر قرار حاضر شو. @ostad_shojae 🟢 @ebham_iman
بسم الله الرحمن الرحیم طه قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ [ ﺧﺪﺍ ] ﻣﻰ ﮔﻮﻳﺪ : ﻫﻤﻴﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻛﻪ ﺁﻳﺎﺕ ﻣﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻱ ﺍﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻰ ﺷﻮﻱ .(١٢٦) 🟢 @ebham_iman
✨السَّلَامُ عَلَى أَسَدِ اللَّهِ ای شیر خدا سلام بر شما ⚜️ هفت روز تاغدیر💚 ═❈☜⁠ کانال امین کافی موسوی ☞❈═
بسم الله الرحمن الرحیم غافر هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخًا وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّىٰ مِن قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُّسَمًّى وَلَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﺍﻭﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺁﻓﺮﻳﺪ ، ﺳﭙﺲ ﺍﺯ ﻧﻄﻔﻪ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺍﺯ ﻋﻠﻘﻪ ، ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻃﻔﻠﻲ [ ﺍﺯ ﺭﺣﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ] ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻣﻰ ﻓﺮﺳﺘﺪ ، ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻤﺎﻝ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﻭ ﻗﻮﺕ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﻴﺪ ، ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﭘﻴﺮ ﻭ ﺳﺎﻟﺨﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﻳﺪ ، ﻭ ﺑﺮﺧﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭘﻴﺶ ﺍﺯ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺍﺣﻞ ﻗﺒﺾ ﺭﻭﺡ ﻣﻰ ﺷﻮﻳﺪ ، ﻭ [ ﺑﺮﺧﻲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻰ ﻣﺎﻧﻴﺪ ] ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺪﺗﻲ ﻛﻪ ﻣﻌﻴﻦ ﻭ ﻣﻘﺮّﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺳﻴﺪ ، ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺷﻤﺎ [ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺣﻖ ] ﺗﻌﻘّﻞ ﻛﻨﻴﺪ .(٦٧) 🟢 @ebham_iman
🔹بعد از شوت‌شدن دو قبیله‌ی یهودی «بنی‌قینقاع» و «بنی‌نضیر» به بیرون از مدینه، حالا نوبت قبیله‌ی گستاخ «بنی‌قریظه» بود؛ همان‌هایی که در جنگ احزاب آتش‌بیار معرکه شدند و روی هیزم این فتنه بنزین ریختند! 🔹ماجرای جنگ احزاب با شکست سنگین اعراب تمام شد! ائتلاف عبری-عربی که با لجستیک سنگین به جنگ اسلام آمده بودند و کار را تمام‌شده می‌دانستند، با هنرنمایی حضرت امیرالمؤمنین (ع) قافیه را باختند. در نهایت هم جنازه‌ی غول مرحله‌ی آخرشان، یعنی «عمرو بن عبدود» را بار نعش‌کش کردند و زدند به چاک! 🔹بعد از این پیروزی، نوبت تسویه‌حساب با یهودیان موذیِ بنی‌قریظه رسید. همان‌هایی که راحت زدند زیر قراردادشان، پای اعراب را به جنگ با مسلمین باز کردند و حسابی شیطنت کردند. 🔹به روایتی، بنی‌قریظه از نسل همان یهودیانی بودند که بعد از حمله‌ی سال هفتاد میلادیِ رومی‌ها به اورشلیم، پخش‌وپلا شدند و سر از حجاز درآوردند. از آنجایی هم که در کشاورزی و صنعت مهارت داشتند، از دو قبیله‌ی قبلی پول‌دارتر و قدرتمندتر بودند و برای خودشان حسابی برو و بیایی داشتند. 🔹ماجرا از این قرار بود که هنوز گرد و خاک جنگ احزاب روی لباس رزمنده‌ها بود و بچه‌ها می‌خواستند بروند ریکاوری، که از طرف خدا به پیامبر (ص) وحی شد: «بعد از خواندن نماز ظهر، بچه‌ها را به خط کن و سه‌سوته بزن به دل قلعه‌ی یهودیانِ پیمان‌شکن! نماز عصر را هم همان‌جا بخوانید!» 🔹پرچم‌دار هم که از پیش معلوم بود چه کسی است؛ ماشاءالله حضرت بوتراب (ع)! یهودیان بنی‌قریظه تا چشمشان به لشکر اسلام افتاد، همگی چپیدند داخل قلعه، چاک دهانشان را باز کردند و شروع کردند به فحاشی به پیامبر! 🔹در همین حین، «حیی بن اخطب» (همان فراریِ قلعه‌ی بنی‌نضیر و اسپانسر اصلی جنگ احزاب) همه‌ی یهودیان را جمع کرد و سه تا پیشنهاد روی میز گذاشت: ۱. همگی مسلمان بشویم! ۲. زن و بچه‌هایمان را خودمان بکشیم و با خیال تخت بزنیم به خط مسلمانان! ۳. شب شنبه که یهود می‌رود روی سایلنت، مسلمانان را غافلگیر کنیم و شبیخون بزنیم! اما هر سه پیشنهادِ گادفادرِ یهود رد شد. در نهایت، از پیامبر خواستند مثل دو قبیله‌ی قبلی اجازه دهد بار و بندیلشان را جمع کنند و بروند پی کارشان. 🔹اما پیامبر (ص) فرمودند: «دیگر از این خبرها نیست!» از قرار معلوم، این‌بار یهود باید بدون هیچ قید و شرطی می‌رفت داخل گونی! دلیلش هم روشن بود؛ یهودیان قبلی که از قلعه لفت می‌دادند، به‌جای اینکه بی‌خیالِ خاله زنک‌بازی شوند، می‌رفتند در یک قلعه‌ی دیگر جمع می‌شدند و دوباره شروع می‌کردند به کِرم ریختن. پس این دفعه باید چشم فتنه کور می‌شد. 🔹این وسط، قبیله‌ی «اوس» خیلی به پیامبر اصرار کردند که این‌ها را ببخشید. پیامبر هم که پافشاری آن‌ها را دید، «سعد بن معاذ» (بزرگ قبیله‌ی اوس که یهودیان بنی‌قریظه هم او را قبول داشتند) را به عنوان داور معرفی کرد و فرمود: «هرچه سعد بگوید، قبول است.» 🔹جالب اینکه هم قبیله‌ی اوس راضی شدند و هم خود یهودی‌ها گفتند: «هر حکمی سعد بن معاذ بدهد، ما هم قبول داریم!» سعد بن معاذ که در جنگ هم حسابی زخمی شده بود، رفت روی کرسی داوری. هم‌قبیله‌ای‌هایش هم مدام اصرار می‌کردند که یک حکمی بدهد تا بنی‌قریظه قسر در بروند! 🔹اما سعد، بعد از کمی تأمل، بدون مصلحت‌اندیشی و با اقتدار کامل (و جالب‌تر اینکه با توجه به احکام خودِ تورات!) حکم را صادر کرد؛ یک حکم فوق‌شجاعانه و طوفانی: «مردان جنگی اعدام، زنان و فرزندان اسیر، و اموالشان تقسیم شود!» 🔹سعد به چشم خودش دیده بود که این پدرسوخته‌های هزارچهره چطور با منافقین و اعراب مکه دست‌به‌یکی کردند و به مدینه یورش آوردند. رجزخوانی می‌کردند و شبانه به خانه‌های مسلمانان شبیخون می‌زدند تا زن و بچه‌ها را بترسانند! تازه بقیه‌ی قبایل را هم برای جنگ با پیامبر سیخ می‌کردند. 🔹البته خیلی از تاریخدان‌ها می‌گویند داستان اعدام دسته‌جمعیِ یهودیان بنی‌قریظه یک دروغ تاریخی است و یهود دارد مارمولک‌بازی درمی‌آورد تا مظلوم‌نمایی کند؛ وگرنه با آن حجم از خیانت و خباثت، اگر این اعدام‌ها هم واقعاً انجام شده باشد، کاملاً حقشان بود و باید به سزای اعمالشان می‌رسیدند! 🟢 @ebham_iman