هدایت شده از آیـرِن✧
توی عکسهام زندگی جریان نداره، شعر خوندن برام لذتبخش نیست، غروب غمگینترم میکنه، تمام بدنم درد میکنه، آدمها ازم شاکیان، نوشتنم نمیاد، با دیدن لباسهای جدید ذوقزده نمیشم، حوصلهی جر و بحث ندارم، تن به کارهایی میدم که موردعلاقهم نیستن، برای شاد کردن آدمها انرژیای ندارم، الکی میخندم، بامزهبازی درمیارم و من دیگه من نیستم.
هدایت شده از پیرمرد
نقطۀ انتقال از جوانی به بزرگسالی دقیقا همینجاست؛ اون لحظهای که میفهمی هرچند هدف زیبایی انتخاب کردی، ولی دنیا، دار تزاحم هاست و باید اولویتبندی کرد.
خداحافظی با عالم کودکی و جوانی غمگینه، ولی رهاییبخش هم هست. اینکه میتونی با خودِ ناکاملت کنار بیای، و قبول کنی محدودیت های خودت رو، و بپذیری که همۀ آدم ها ابنسینا نمیشن. آدم هایی که هدف های خوبی برای زندگی انتخاب میکنن، همیشه در معرض خطر وسواسی شدن در راه اون هدف ها هستن. مطالعه، برای من اینجوری بوده. از نظر خودم، مطالعه و تلاش برای دسترسی به حقیقت، یکی از بهترین هدف های دنیاست، ولی حتی توی همین هدف زیبا هم نباید اونقدری غرق شد که از زندگی غافل بشی. درسته که تاریخ و فلسفه و ادبیات لازم و قشنگن، ولی زندگی عادی توی همین لحظات عادی جریان داره و چه بخوای و چه نخوای، میگذره.
من با این حقیقت کنار اومدم که من احتمالا هیچوقت نمیتونم اون مقداری که میخوام مطالعه کنم، و اونقدری که میخوام سفر کنم. شاید ناراحتکننده باشه، ولی دنیا همینه. انقدر همهچیز پرفکت نیست.
و ضمنا، همیشه باید به خاطر داشت که چیزهای خیلی مهم تری هم توی زندگی هست، که شاید خودم تا چند سال پیش نمیدونستم. مثل خانواده، مثل ایمان، و متاسفانه مثل پول. درسته... من شاید هیچوقت مراکش رو نبینم، ولی آیا این باید مانع حرکت من و مانع لذت بردن من از زندگی بشه؟ اکثر آدم های زمین مراکش رو ندیدن، که چی؟ شاید اونجا خیلی زیبا باشه، ولی گیلان هم زیباست، کردستان هم زیباست، اصفهان و شیراز هم زیبان.
امروز توی دفترم نوشتم که «دوست ندارم توی مادیات غرق، توی زندگی روزمره گُم، و توی بقا خلاصه بشم.»، و این جز نگرانی های خودم هم هست. دوست ندارم توی شصت سالگی به خودم بیام و ببینم که کل عمرم صرف همین دنیای خاکی شده. دوست دارم چیزی از من بمونه. ولی درعینحال، باید با حقایقِ شاید نهچندان شیرین هم کنار اومد. تنها چیزهایی که ارزش حرص خوردن دارن دو چیزن: خانواده، و ایمان. بقیه زندگی رو نباید سخت گرفت. چون وقتی یک چیز کمارزش رو خیلی سفت میگیری، برای نگه داشتن چیزهای مهم اصلی دستت خسته میشه. اصل رو باید چسبید و از مابقی زیبایی های جهان چشم پوشید، هرچند سخت و ناخوشایند...
صبح رفتم مدرسمون برای ثبتنام با خواهرم*درحال فاکتورگیری اتفاقای بد امروز.
من رفتم تو حیاط با (جوجه) که یکم بچرخه
یکم بعد یه دختر اومد کنارم و اتفاقی شروع کردیم صحبت کردن و منی که تو مدرسه اضطراب اجتماعی خالصم، راحت باهاش شروع به حرف زدن کردم
خیلی دختر ناز و مهربونی بود اصلا میدیدمش حس خوبی بهم میداد😭 خیلیم بامزه صحبت میکرد و درباره ی همهچی حرف زدیم کلاس، مدرسه، نینی، mbti، ووو .
_ ببین من باید برم امتحانمو بخونم!
+ آآم باشه
_ زنگ بعد میبینمت.
+ ولی من که نیستم
_ وای یادم نبود پس سال بعد میبینمتت
اولین بار بود که یه نفر خیلی رندوم میومد پیشم بدون هیچ شناختی از قبل.
بهم گفت که همکلاسیاش ماهی صداش میکنن
دلم میخواد همهی حرفامونو اینجا بنویسم:((
امیدوارم سال بعد بتونم بیشتررر باهاش صمیمی بشم خیلی جالب بود 💞