eitaa logo
♡ ابراهیم‌ بابک‌ نویدِ دلها ♡
33.9هزار دنبال‌کننده
13.9هزار عکس
4.2هزار ویدیو
297 فایل
رفیق به محفل شهدا خوش آمدی😉 در مناسبت های مختلف موکب شهدایی داریم😍 ✤ارتباط‌‌با‌خادم↯ @ya_fatemat_al_zahra ✤تبلیغات↯ @ebrahim_navid_delha_tabligh ✤کانال‌های‌ما↯ @ebrahim_babak_navid_keramaat @ebrahim_babak_navid_mokeb
مشاهده در ایتا
دانلود
♡ ابراهیم‌ بابک‌ نویدِ دلها ♡
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم2 قسمت هفدهم راه خدا🌺 💢بالاترین ویژگی ابراهیم این بود بعد از عبادت و بندگی خد
قسمت هجدهم برخورد با منکر🌺 💢روزها گذشت تا ایام انقلاب رسید در روزهای انقلاب چهار روز خبری از ابراهیم نبود. 💢وقتی سوال کردم کجا بودی گفت: تو درگیری های خیابانی همراه رفقا بودیم. در تصرف پادگان عشرت آباد همراه جواد آردانی که در حین درگیری کتفش تیر خورد و بعد از تصرف پادگان پیکر او را برای پزشکی قانونی بردم در آنجا شاهد بودم تعداد زیادی شهید با بدن های متلاشی وجود دارد و کسی جرات نزدیکی ندارد لذا ماندم مشغول مرتب کردن اوضاع شدم. 💢ابراهیم ادامه داد انقلاب پیروز شد و کارهای نظامی کم شد این کار هم از دست ما بر می آمد. 💢نیروهای کمیته فعالیت گسترده ای در برخی از مراکز داشتند من دیده بودم برای شراب خمر و حمل مشروب شلاق می زدند. 💢یک شب حوالی میدان خراسان به یک ماشین ایست دادند اما دو جوانی که سرنشین ماشین بودند توجهی نکردند و سریع تر گاز دادند. 💢کمی جلوتر ابراهیم با شجاعت جلوی ماشین را گرفت و دو سرنشین را از ماشین پیاده کرد بعد هم گفت: درب صندوق را باز کن. 💢علت فرارش را فهمیدیم یک بسته ۲۴ تایی مشروب داخل صندوق بود. 💢 دو جوان مثل بید از ترس می لرزیدند و التماس می کردند که تو رو خدا ما را معرفی نکن. 💢من می دانستم که ابراهیم بهترین برخورد را با آنها می کند. 💢ابراهیم به آنها گفت: یک شرط دارد سر بطری ها را باز کنید و داخل جوب خالی کنید. 💢آنها مشغول باز کردن درب مشروب شدند. 💢ابراهیم هم از فرصت استفاده کرد و از مضرات مشروب و احادیثی که از معصومین بوده را به آنها یادآور شد. 💢آنها فقط گوش می کردند وقتی کارشان تمام شد ابراهیم با آنها خوش وبشی کرد و گفت اسلام این قوانین رو گذاشته تا جامعه تو مسیرش حرکت کنه و اگرنه ناموس من و شما نمیتونه راحت بیاد تو خیابون. 💢آنها خداحافظی کردند و رفتند من یقین داشتم که برخورد صحیح او به خوبی جواب خواهد داد. 💢چند ماهی از پیروزی انقلاب گذشت من و ابراهیم کماکان در کمیته فعالیت داشتیم. 💢شغل ما فعالیت در آموزش وپرورش بود اما با کمیته همکاری داشتیم. 💢یک روز ظهر بود که ابراهیم به منزل ما آمد گفت: مقدار پول برای کار خیر می خواستم. یعنی منتظر برگشت پول نباش. 💢ما باهم شوخی داشتیم نگاهی به صورتش کردم و با خنده گفتم: چی شده داداش به گدایی افتادی؟ 💢خندید و گفت: اگه حالش رو داری بیا ببین برای کی می خوام. 💢آن روز صد تومان از من و مقداری از بچه های دیگه گرفت که جمعا شد ۱۰۰۰تومن شد با هم رفتیم کمیته خراسان. 💢یه جوانی که حدوداً ۲۰سال داشت دم در نشسته بود ابراهیم به او گفت: مشکل شما حل شد؟ 💢جوان با ناراحتی گفت: نه. من چیکار کنم؟ 💢ابراهیم رفت داخل و با یک جعبه چوبی نسبتا بزرگ برگشت داخل جعبه نوار کاست چیده می شد. 💢فهمیدم این جوان نوار کاست فروش دوره گرد بوده و نوارهای غیر مجاز می فروخته ابراهیم جوان را به کناری برده و جعبه را به او داده. 💢جوان نگاهی به ته جعبه کرد، فقط چند نوار ته جعبه قرار داشت تمام سرمایه اش از بین رفته بود. 💢ابراهیم از نگاه جوان همه چیز را فهمیده بود بعد گفت: داداش آدم باید کاسبی حلال داشته باشه با پول حرام به جایی نمی رسه. 💢بعد گفت: چقدر سرمایه ات از بین رفته؟ 💢گفت حدود ۱۰۰ تا نوار بوده که هر کدومش ۵ تومن پولش بود. 💢ابراهیم دست کرد جیبش و ۱۰۰۰تومن داد بهش و گفت: بیا اینم پول حلال برو با این پول کار کاسبی حلال راه بی انداز. 💢جوان داشت از خوشحالی بال در می آورد از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه صورت ابراهیم را بوسید. 💢 اومد بره که ابراهیم فرصت رو غنیمت شمرد و از حرام بودن پولی که از این راه به دست بیاد گفت. 💢جوان هم گفت: چشم خدا میدونه ما به حلال وحرام اعتقاد داریم من نمی دونستم این نوارها حرامه من نوکرتم. مطمئن باش دیگه این کار رو نمی کنم و باقی نوارها رو ریخت توی سطل آشغال و همین طور بر می گشت ابراهیم را نگاه می کرد. 💢ابراهیم با اخلاص خود آن جوان را راهنمایی کرد. 💢یاد این برخورد آیت الله شاه آبادی افتادم که به شخصی که نزدش آمده بود و گفته بود ازخواندن نماز لذت نمی برم و به برخی از گناهان علاقه دارم ذکری را توصیه کنید. 💢آیت الله شاه آبادی به او گفت: شما موسیقی حرام گوش می کنی. 💢طرف جا خورد و تایید کرد. 💢 آیت الله شاه آبادی به او گفت: ذکر لازم نیست موسیقی حرام را ترک کنید. 🗣حسین جهانبخش ┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄ 💠"کانال با ابراهیم و نوید دلها تا ظهور JOin 🔜 @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti ...........☆💓☆..................
15.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیف رهبری از کتاب شهید : خیلی کتاب جالبیه؛ خیلی جذابه! من وقتی این کتاب رو خوندم تا مدتی بعد خوندن کتاب هم دلم نمیومد که از روی میز برش دارم🌺🌺 ...........☆💓☆............. @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti ...........☆💓☆..................
♡ ابراهیم‌ بابک‌ نویدِ دلها ♡
#عاشقانه_دو_مدافع 💘 #قسمت_4⃣6⃣ گوشیم زنگ خورد.اشکهامو پاک کردم .و گوشیمو برداشتم .ینے کے میتونست ب
💘 خندیدم و چند قدم رفتم جلو گل از دستم افتاد بابا رضا فاطمہ و ماماݧ معصومہ رو با زور برد بیروݧ ماماݧ معصومہ کہ بلند شد علیمو دیدم آروم خوابیده بود .و اطرافشو پراز گل یاس بود کنارش نشستم و تکونش دادم:علے؟؟پاشو الاݧ وقت خوابہ مگہ؟؟میدونم خستہ اے عزیزم.اما پاشو یہ بار نگاهم کـݧ دوباره بخواب قول میدم تا خودت بیدار نشدے بیدارت نکنم .قول میدم إ علے پاشو دیگہ ،قهر میکنما چرا تو دهنت پنبہ گذاشتے؟؟ لبات چرا کبوده؟؟؟ مواظب خودت نبودے؟؟تو مگہ بہ مـݧ قول ندادے مواظب خودت باشي؟؟ دستے بہ ریشهاش کشیدم.نگاه کـݧ چقد لاغر شدے؟؟ریشاتم بلند شده تو کہ هیچ وقت دوست نداشتے ریشات انقد بلند بشہ .عیبے نداره خودم برات کوتاهشوݧ میکنم .تو فقط پاشو بیا مـݧ دستاتو میگرم کمکت میکنم .علے دستهات کو؟؟جاشوݧ گذاشتے؟؟ عیبے نداره پاشو . پیشونیشو بوسیدم و گفتم:نگاه کـݧ همیشہ تو پیشونے منو میبوسیدے حالا مـݧ بوسیدمش . علے چرا جوابمو نمیدے؟؟؟قهرے باهام.بخدا وقتے نبودے کم گریہ کردم .پاشو بریم خونہ ے ما ببیـݧ عکستو کشیدما .وسایل خونمونو هم خریدم.باید لباس عروسو باهم بگیریم پاشو همسر جاݧ إ الاݧ اشکام جارے میشہ ها.تو کہ دوست ندارے اشکامو ببینے .علے دارے نگرانم میکنیا پاشو دیگہ تو کہ انقد خوابت سنگیـݧ نبود کم کم بہ خودم اومد چشمهام میسوخت و اشکام یواش یواش داشت جارے شد علے نکنہ ...نکنہ زدے زیر قولت.رفتے پیش مصطفے؟؟ حالا دیگہ داد میزدم و اشک میریختم علے؟؟؟؟پاشو قرارموݧ ایـݧ نبود بے معرفت؟؟؟تو بہ مـݧ قول دادے. محکم چند بار زدم تو صورتم.ݧ دارم خواب میبینم ،هنوز از خواب بیدار نشدم سرم و گذاشتم رو پاهاش:بے معرفت یادتہ قبل از اینکہ برے سرمو گذاشتم رو پاهات؟؟یادتہ قول دادے برگردے؟؟یادتہ گفتے تنهام... تنهام نمیرارے ؟؟ مـݧبدوݧ تو چیکار کنم؟؟؟چطورے طاقت بیارم؟؟علے مگہ قول نداده بودے بعد عروسے بریم پابوس آقا؟؟ علے پاشو. مـݧ طاقت ندارم پاشو مـݧ نمیتونم بدوݧ تو کے بدنت و اینطورے زخمے کرده الهے مـݧ فدات بشم .چرا سرت شکستہ؟؟ پهلوت چرا خونیہ؟؟؟دستاتو کے ازم گرفت؟؟علے پاشو فقط یہ بار نگاهم کـݧ بہ قولت عمل کردے برام گل یاس آوردے. علے رفتے ؟؟رفتے پیش خانوم زینب؟؟نگفت چرا عروستو نیاوردے؟؟؟؟ عزیزم بہ آرزوت رسیدے رفتے پیش مصطفے منو یادت نره سلام منو بهشوݧ برسوݧ.شفاعت عروستو پیش خدا بکـݧ . بگو منو هم زود بیاره پیشت بگو کہ چقد همو دوست داریم. بگو ما طاقت دورے از همو نداریم. بگو همسرم خودش با دستهاے خودش راحیم کرد تا از حرم بے بے زینب دفاع کنم بگو خودش ساکم و بست و پشت سرم آب ریخت کہ زود برگردم. بگو کہ زود برگشتے اما اینطورے جوݧ تو بدنت نیست.تو بدݧ مـݧ هم نیست تو جوݧ مـݧ بودے و رفتے اردلاݧ با چند نفر دیگہ وارد اتاق شدݧ کہ علے و ببرݧ. میبینے علے اومدݧ ببرنت.الانم میخواݧ ازم بگیرنت نمیزارݧ پیشت باشم.علے وقت خداحافظیہ بازور منو از رو تابوت جدا کردݧ با چشمام رفتـݧ علے از اتاق دنبال میکردم.صداے نفس هامو کہ بہ سختے میکشیدم میشنیدم . از جام بلند شدم و دوییدم سمت تابوت کہ همراهشوݧ برم. دومیـݧ قدمو کہ برداشتم افتادم و از حال رفتم دیگہ چیزے نفهمیدم قرارمان به برگشتنت بود... به دوباره دیدنت... اما تو اکنون اینجا ارام گرفته ای... بی آنکه بدانی من هنوز چشم به راهم برای آمدنت... . .یک سال از رفتـݧ علے مـݧ میگذره حالا تموم زندگے مـݧ شده .دوتا انگشتر یہ قرآن کوچیک ،سربند و بازو بند خونے همسرم . هموݧ چیزے کہ ازش میترسیدم. ولے مـݧ باهاشوݧ زندگے میکنم و سہ روز در هفتہ میرم پیش همسرم و کلے باهاش حرف میزنم. حضورش و همیشہ احساس میکنم.... خودش بهم داد خودشم ازم گرفت... من عاشق لبخندهایت بودم وحالا باخنده های زخمی‌ات دل میبری ازمن . عاشق ترینم!من کجاوحضرت زینب؟! حق داشتی اینقدرراحت بگذری ازمن ❤️❤️❤️ ✅✅✅پایاݧ✅✅✅ 😔 آره مدافعان حرم هم عشق زمینی داشتن ولی بخاطر عشق آسمانی رفتن اونها هم عاشق بودن و برای پول نرفتن برای دفاع از کشورشون ایران رفتن که زنان و دختران ایرانی بدون ترس در خانه هایشان زندگی کنند😭 شهدا شرمنده ایم با گناهانمون خون شماهارو داریم پایمال میکنیم ببخشید😭😭😭 @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti
💥 چالـــش🌟 چالــش 💥 🎁به مناسبت تولد شہید ابراهیم هادی 📱در بزرگترین کانال شهدایی ⚜قصد داریم به همین مناسبت چالشی را برای همراهان عزیز برگزار کنیم و هدایای ناقابل را به شما عزیزان تقدیم کنیم ❇️ ده نفر از دوستان خود را که عضو کانالهای ما نیستن را دعوت کرده و از صفحه عضویت انها برای ما عکس بفرستین و به ده نفر اول که بیشترین عضویت را داشته باشد جایزه تعلق میگیرد 💢قوانین چالش: 1⃣ از فرستادن عکسهایی تکراری و فتوشابی خودداری کرده چون ما متوجه میشویم که اسمهایی که به ما داده شده وارد کانال شده اند یا نه. 2⃣ افراد عضو شده نباید خارج و دوباره عضو بشن در صورت خارج شدن هر یک نفر یک شانس خود را از دست داده و آن کاربر از لیست ارسالی شما حذف میشود 🕰 تنها سه روز فرصت دارید جهت دعوت دوستان خود به کانال👇 ⌛️شروع:🔚 99/2/1 ⏳پایان :🔚 99/2/4 🎁هدایای چالش : 📲سه نفر اول شارژ ده هزار تومانی 📲 هفت نفر بعد شارژ پنج هزارتومانی 💟 آیدی خادم چالش جهت دریافت عکسهای شما⤵️ 🆔➯ @khademe_shohada19
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🌸 پیامبر اکرم(ص) می فرماید: هرکس در ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند، مثل این است که در ماه های دیگر قرآن را ختم کرده باشد. 💢 مجموعه شهیدان هادی و صفری هرساله در ماه مبارک رمضان ختم قرآن برگزار می کنند! امسال هم در نظر دارند تا ختم قرآنی برگزار کنند،از علاقه مندان خواهشمندیم تا در این راه مارا همراهی کنند. برای دریافت یک جز قرآن به آیدی زیر پیام دهید👇 🆔️ @Khademalali
داستان آیت الله شفتی و سگ گرسنه نمی دانم نام آیت الله شفتی را شنیده اید یا خیر؟ اما داستان جالب و آموزنده ای است. یکی ازعلمای ربانی قرن دوازدهم مرحوم سید محمد باقر شفتی رشتی معروف به حجه الاسلام شفتی است که ازمجتهدین برازنده و پرهیزکار بود، او بسال 1175 ه-ق درجرزه طارم گیلان دیده به جهان گشود و بسال 1260درسن 85سالگی دراصفهان از دنیا رفت و مرقد شریفش درکنار مسجد سید اصفهان، معروف ومزار علاقمندان است.  وی درمورد نتیجه ترحم، و فراز و نشیب زندگی خود، حکایتی شیرین دارد که دراینجا می آوریم: حجه السلام شفتی درایام تحصیل خود در نجف و اصفهان به قدری فقیر بود که غالبا لباس او از زیادی وصله به رنگهای مختلف جلوه می کرد، گاهی ازشدت گرسنگی و ضعف غش می کرد، ولی فقر خود را کتمان می نمود و به کسی نمی گفت. روزی درمدرسه علمیه اصفهان، پول نماز وحشتی بین طلاب تقسیم می کردند، وجه مختصری از این ناحیه به اورسید، چون مدتی بود گوشت نخورده بود، به بازار رفت و با آن پول جگر گوسفندی را خرید و به مدرسه بازگشت، درمسیر راه ناگاه درکنار کوچه ای چشمش به سگی افتاد که بچه های او به روی سینه او افتاده وشیر می خوردند، ولی از سگ بیش ازمشتی استخوان باقی نمانده بود و از ضعف، قدرت حرکت نداشت. حجه الاسلام به خود خطاب کرده وگفت: اگر از روی انصاف داوری کنی، این سگ برای خوردن جگر از تو سزاوارتر است، زیرا هم خودش و هم بچه هایش گرسنه اند، از این رو جگر را قطعه قطعه کرد و جلو آن سگ انداخت. خود حجه السلام شفتی نقل می کند: وقتی که پاره های جگر را نزد سگ انداختم گویی اورا طوری یافتم که سربه آسمان بلند کرد و صدائی نمود، من دریافتم که او درحق من دعا می کند. ازاین جریان چندان نگذشت که یکی از بزرگان، از زادگاه خودم شفت مبلغ دویست تومان برای من فرستاد وپیام داد که من راضی نیستم از عین این پول مصرف کنی، بلکه آن را نزد تاجری بگذار تا با آن تجارت کند و از سود تجارت، از او بگیر و مصرف کن. من به همین سفارش عمل کردم، به قدری وضع مالی من خوب شد که ازسود تجارتی آن پول، مبلغ هنگفتی بدستم آمد و با آن حدود هزاردکان وکاروانسرا خریدم و یک روستا را در اطراف محلمان بنام گروند به طور دربست خریداری نمودم، که اجاره کشاورزی آن هرسال نهصد خروار برنج می شد، دارای اهل و فرزندان شدم و قریب صد نفر از در خانه من نان می خوردند، تمام این ثروت و مکنت بر اثر ترحمی بودکه من به آن سگ گرسنه نمودم، واو را برخودم ترجیح دادم.
📖🔰«««﷽»»»🔰📖 🔈 √|| گروه ختم قران و ذکر ❣||√ 💠برای گرفتن لینک گروه ختم به ایدی خادم مراجعه کنید⤵️ 💫ایدی خادم ختم👇 ➣🆔 @Zahrayyy. ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈ 💠 جهت حاجت روایی خود در گروه ختم قران و ختم ذکر نام خود رابه ایدی خادمین ما بفرستید 💫خادمین گروه ختم قران👇 🆔 @Shahadat3133 💫خادمین گروه ختم ذکر👇 🆔 @Zahrayyy
12.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ 🔴🔶ده توصیه امام رضا علیه السلام به اباصلت برای آخر ماه شعبان 🎙حجت الاسلام و المسلمین رفیعی 🎥 ...........☆💓☆............. @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti ...........☆💓☆..................
🔴‏نخستین تصاویر از ماهواره بر قاصد درج آیه ۱۳ سوره زخرف بر بدنه ماهواره بر قاصد: سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَما کنّا لَهُ مُقْرِنِینَ منزّه است خدایی که این مرکب را برای ما مسخَّر ساخت، و گرنه ما توان آن را نداشتیم. *سلمانه* ...........☆💓☆............. @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti ...........☆💓☆..................
♡ ابراهیم‌ بابک‌ نویدِ دلها ♡
#کتاب_سلام_بر_ابراهیم2 قسمت هجدهم برخورد با منکر🌺 💢روزها گذشت تا ایام انقلاب رسید در روزهای انقلاب
قسمت نوزدهم تویوتا🌺 💢اوایل انقلاب بود و هنوز جنگ آغاز نشده بود. 💢ابراهیم در یکی از ادارات دولتی کار می کرد من هم مدتی بود که در حراست صدا و سیما فعالیت داشتم. 💢آن ایام در حوالی مسجد محمدی و خیابان زیبا سکونت داشتیم. 💢یک روز عصر توی کوچه ایستاده بودم که ابراهیم از سر کار برگشت. 💢این بار با دفعات دیگر فرق داشت او بر سوار یک ماشین مدل بالا بود! یک خودرو سواری تویوتا سفید صفر کیلومتر را جلوی منزل پارک کرد و پیاده شد. 💢چشمام از تعجب گرد شد و سوال کردم خریدی؟ 💢ابراهیم درب ماشین رو قفل کرد و رفت سمت خانه. 💢دنبال ابراهیم وارد خانه شدم در حضور خانواده شروع کردم از ماشین ابراهیم تعریف کردن بعد گفتم سوییچ ماشن رو بده بریم دور بزنیم. 💢ابراهیم ساکت بود و حرفی نمی زد مدتی که گذشت گفت: نه این ماشین به درد ما نمی خوره می ترسم ما رو زمین بزنه 💢گفتم: مگه موتوره که بخوریم زمین؟ 💢ابراهیم دوباره حرفش رو تکرار کرد همین ماشین می تونه ما رو بزنه زمین. هم میتونه ما رو از همه چیز دور کنه از خدا از مردم. همین فردا ماشین رو میدم به یکی دیگه 💢گفتم: به کی؟ اصلا از کجا آوردی؟ 💢گفت: این ماشین رو یکی از آقایون علما به من هدیه کرد اما به درد من نمی خوره. 💢گفتم عیب نداره بزار من ازش استفاده می کنم لااقل مامان بچه ها جایی خواستن برن. 💢گفت: نه به درد ما نمی خوره. 💢فردا بدون ماشین به محل کار رفت. 💢عصر بود که صدای زنگ خانه به صدا درآمد. 💢یه آقایی پشت درب خانه ایستاده بود سلام علیک کردیم. 💢ایشان در حالی که به ماشین نگاه می کرد گفت اومدم سوییچ ماشین رو بگیرم. 💢 با تعجب گفتم: شما؟ 💢گفت: شما عباس آقا باید باشید با نشانی هایی که داد مطمئن شدم. سوییچ رو دادم. 💢آن شب خیلی با ابراهیم حرف زدم آخه این چه وضعه یه ماشین هم برا خودت نگه نمی داری چرا هر چی دستت میرسه می بخشی؟ بابا خودت هم آینده داری خانواده داری.. 💢ابراهیم طبق معمول لبخند می زد بعد فقط یک جمله گفت: خیلی بهتر شد این ماشین رفت. 💢او به کارهایی که می کرد ایمان داشت می دانست آنها که از متن جامعه و از حضور در کنار مردم جدا شدند و به افراد مرفه تبدیل شدند، از همین موارد آغاز کردند ابتدا ماشین مدل بالا خانه شیک.. 💢فردای آن روز فولکس آقای حسین جهانبخش که از دوستانش بود را گرفت و گذاشت پشت درب خانه. 💢گفت: این ماشین، اگر جایی خواستی بری ماشین هست. 💢من هم با بی اعتنایی از کنار فولکس درب و داغون رد شدم و رفتم توی خونه. 🗣عباس هادی ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti♡👆
15.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹 جانباز شهید روزبه هلیسایی اخلاق و رفتار روزبه بی نظیر بود. او مجاهدت فی سبیل الله را تا قبل از شهادتش کنار نگذاشت و غریبانه به شهادت رسید. سردار سرلشکر روزبه هلیسایی جانباز ۷۰ درصد و یکی از مظلومترین شهدای مدافع حرم استان خوزستان در ایمان، تقوا، خضوع و فروتنی در بین مساجد اهواز زبانزد بود و به تمام معنا استحقاق شهادت را داشت. شهید هلیسایی برای اولین بار در تابستان ۹۲ به صورت داوطلبانه به سوریه اعزام شد و هنگام برگشت از اولین ماموریت خود، براثر برخوردبا زمین فَک ایشان پاره و مجروح شد. مجددا در سال ۹۳ برای بار دوم به سوریه اعزام شد. او سرانجام در ۳۱ فروردین ماه ۱۳۹۴ در منطقه درعا سوریه با اصابت چهار گلوله تیربار به فیض شهادت نائل و پیکر مطهرش نزد حضرت زینب (س) به امانت باقیمانده است. وقتی از خانواده سرداران شهید رضا و کورش (صادق) هلیسایی و شهید مدافع حرم روزبه هلیسایی، سخن می گوییم از پسرانی سخن می گوییم که هر کدام برای دفاع از این آب و خاک جانفشانی ها کرده اند. ...........☆💓☆............. @ebrahim_navid_delha @ebrahim_navid_beheshti ...........☆💓☆..................
🌸🌸به نام خداوند بخشنده مهربان🌸🌸 ❤️💙رمان جانم می رود❤️💙 رژ لب قرمز را بر لبانش کشید و نگاه دوباره ای به تصویر خود در آیینه انداخت با احساس زیبایی چند برابر خود لبخندی زد شال مشکی را سرش کرد و چتری هایش را مرتب کرد با شنیدن صدای در اتاق خودش را برای یک جروبحث دوباره با مادرش آماده کرد زود کیفش را برداشت و به طرف در خروجی خانه رفت مهلا خانم نگاهی به دخترکش کرد ــــ کجا میری مهیا ـــ بیرون ـــ گفتم کجا مهیا کتونی هایش پا کرد نگاهی به مادرش انداخت ـــ گفتم کہ بیرون مهلا خانم تا خواست با او بحثی کند با شنیدن صدای سرفه هاے همسرش بیخیال شد مهیا هم از فرصت استفاده کرد و از پله ها تند تند پایین آمد در خانه را بست که با دیدن پسر همسایه ای بالایی نگاهی به آن انداخت پسر سبزه ای که همیشه دکمه اخر پیراهنش بسته است و ریشو هم هست نمیدانست چرا اصلا احساس خوبی به این پسره ندارد با عبور ماشین پسر همسایه از کنارش به خودش آمد. به سرکوچه نگاهے انداخت با دیدن نازی و زهرا دستی برایشان تکان داد و سریع به سمتشان رفت نازی ــ به به مهیا خانوم چطولے عسیسم مهیا یکی زد تو سر نازی ـــ اینجوری حرف نزن بدم میاد با زهرا هم سلام و احوالپرسی کرد زهراتو اکیپ سه نفره اشان ساکترین بود و نازی هم شیطون تر و شرتر ــــ خب دخترا برنامه چیه کجا بریم ?? زهرا موهای طلایشو که از روسری بیرون انداخته بود را مرتب کرد و گفت ــــ فردا تولد مامان جونمه میخوام برم براش چادر نماز بگیرم تا مهیا خواست تبریک بگه نازی شروع کرد به خندیدن ــــ اخه دختره دیوونه چادر نماز هم شد کادو چقد بی سلیقه ای زهرا ناراحت ازش رو گرفت مهیا اخمی به نازی کرد و دستش را روی شانه ی زهرا گذاشت ـــ اتفاقا خیلی هم قشنگه بیا بریم همین مغازه ها یی که پیش مسجد هستن اونجا پیدا میشه با هم قدم می زدند و بی توجه به بقیه می خندیدند و تو سر و کله ی هم می زدند وارد مغازه ای شدند که یک پسر بسیجی پشت ویترین ایستاده بود که به احترامشون ایستاد نازی شروع کرد به تیکه انداختن زهرا هم با اخم خریدش را می کرد مهیا بی توجه به دخترا به سمت تسبیح ها رفت یکی از تسبیح ها که رنگش فیروزه ای بود نظرش را جلب کرد با دست لمسش کرد با صدای زهرا به خودش امد ـــ قشنگه ـــ اره خیلی زهرا با ذوق رو به پسره گفت همینو می‌بریم... پسره مبارکه ای گفت و تسبیح زیبایی را همراه چادر به عنوان هدیه در کیسه گذاشت از مغازه خارج شدند چون نزدیک اذان بود خیابان شلوغ شده بود نازی هی غر میزد ـــ نگا نگا خودشو مذهبی نشون میده بعد تسبیح هدیه میده اقا ،اخ چقدر از اینا بدم میاد زهرا با ناراحتی گفت ــــ چی شد مگه کار بدی نکرد مهیا حوصله ای برای شنیدن حرفهایشان نداشت می دانست نازی یکم زیادروی می کند ولی ترجیح می داد با او بحثی نکند به پارک محله رفتن که خلوت بود و به یاد بچگی سرسره بازی کردن و زهرا ان ها را به بستنی دعوت کرد هوا تاریک شده بود ترجیح دادن برگردن هر کدام به طرف خانه شان رفتن مهیا تنها در پیاده رو شروع به قدم زدن کرد که با شنیدن صدای بوقی برگشت با دیدن چند پسر مزاحم اهی کشید با خود زمزمه ڪرد ـــ اخه اینا دیگه چقدر خزن دیگه کی میاد اینجوری مخ زنی کنه بی توجه به حرف های چندش آورشان به راهش ادامه داد ولی انها بیخیال نمی شدند مهیا که کلافه شده بود تا برگشت که چیزی تحویلشان بدهد با صدای داد یک مردی به سمت صدا چرخید با دیدن صاحب صدا شکه شد... ادامہ دارد.... ✍🏻 : فاطمه امیری ⇱ ڪلیــڪ ڪنید ⇩⇩⇩ 💕@ebrahim_navid_delha 💕@ebrahim_navid_beheshti♡👆