یه پست دلی داشتم که خیلی وقت پیش میخواستم منتشرش کنم اما شروع جنگ،
مسیر محتوای کانالُ به سمت دیگهای بردُ
این پستم یه گوشه درحال خاک خوردن بود که دیشب اتفاقی بین عکسام دیدمش، دلم نیومد نذارمش... چیزی بود که هنوزم مرور کردنش کیفیت حالمُ چند درجه ارتقا میده!
بخشی از نامهی یکی از شاگردام...
آخرین روزی که باهاشون کلاس داشتم
ازم پرسید: خانم چه کتابیُ بیشتر از همه
دوست دارید؟
_گفتم: «یک عاشقانه آرام» ولی برا
سن شما سنگینه!
گفت: نه برا خوندن نمیخوام...
وقتی که نامه و نقاشیشو بهم هدیه داد
فهمیدم برا عنوان کتابی که تو دستم طراحی کرده میخواسته :)
بعد از اینکه نامهشو خوندم بهش گفتم
میدونستی تو میتونی نویسنده بشی!
قلم خیلی قشنگی داری...
من این دخترمُ از سه روز قبل از جنگ دیگه تو فضای حضوری ندیدم ولی نامش هنوز که هنوز حالمُ خوب میکنه!
یه سری چیزا مثل بارونه شاید کوتاه باشه
اما اثرش هیچوقت از بین نمیره :)))
پ.ن: توجه به رنگ لباس و جزئیات ۱۰/۱۰
#جانیار #حال_خوب
ابتهال؛🇮🇷
آخرین روزی که باهاشون کلاس داشتم ازم پرسید: خانم چه کتابیُ بیشتر از همه دوست دارید؟ _گفتم: «یک عاشقا
ـ
قوی بودن به معنای نترسیدن نیست،
بلکه یعنی ادامه دادن حتی وقتی
دل، خسته است..:)!
ابتهال؛🇮🇷
آخرین روزی که باهاشون کلاس داشتم ازم پرسید: خانم چه کتابیُ بیشتر از همه دوست دارید؟ _گفتم: «یک عاشقا
ـ
امید چیزی نیست که منتظرش بمانیم
بلکه نوریست که باید درون خود روشن کنیم
و با آن مسیر را بسازیم!
#خسته_نشید #ایران
شب سی و چهارم، کفِ خیابانهای تهران📍
زندگی، در بسیاری از لحظهها،
عاری از هر نوع معنا و مفهومیست...
این ما هستیم که با مجموعۀ عملکردهایمان،
به آن، معنا و مفهوم میبخشیم!
خداوند متعال میفرماید: اگر بتوانی
در جنگ ذهنت را از آسیبها و ترسها
کنترل کنی، من علی رغم تمام واقعیتهای ظاهری میدان، تو را بر دشمن پیروز میکنم!
شرط نزول نصرت خدا، مدیریت ذهن است!
اگر در میدان جنگ توی دلت بترسی، مقدرات عالم در بیرون کاملاً علیه تو کار خواهد کرد.