روحی اسیرِ سایهی سنگینِ ماهگرفتگی.
جایی که نور هم در تاریکیِ مطلق گم میشود!
ماه گرفت و من در این سیاهیِ بیپایان
فقط صدایِ نفسهایم را میشنوم.
سایهها مثل دستهای سرد که هر ذرهی امید را میگیرن!
و من در این شبِ بیستاره، تنها ماندهام...
شب همیشه برای خواب نیست؛
بعضی وقتها میآید تا آدم، خودش را از میانِ شلوغیِ دنیا دوباره پیدا کند!شب بخیربه ذهن خستهای که هنوز امید را آرام، در دلش نگه داشته.