eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
211 دنبال‌کننده
61 عکس
56 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
😭🎀✨🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبح‌بخیر‌✨‌.
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
سلام🎀✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 49 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎 از خونه زدم بیرون رفتارات دریا خیلی عجیب بود غیر عادی بود یه اتفاقی افتاده که به من نمیگه حالا چرا شو نمیدونم ولی بالاخره میفهمیدم دقایقی تو راه بودم که به نزدیک ترین سوپر مارکت رسیدم خیارشور و نوشابه و شیر کاکائو رو برداشتم و رفتم حساب کنم حامیم:آقا اینا رو حساب میکنید؟(کارتشو داد) 👨🏻:حتما....رمزتون؟ حامیم:٠۲۹۹ 👨🏻:بفرمایید اینم خریداتون حامیم:ممنونم و خارج شدم (⁴⁰دقیقه بعد) 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂 دلشوره هام بیشتر تر شد چرا نمیاد؟نکنه.. وای نههههه نفسام اوروم شده بود نگاهم رو ساعت بود دقیقه ها میگذشت وقتی به خودم اومدم نزدیک یه ساعتی بود که حامی رفته بود هرچی ام زنگ میزدم در دسترس نبود دیگه تصمیم گرفتم برم دنبالش همین که خواستم برم لباس بپوشم زنگ در به صدا در اومد لرزون و آروم رفتم سمت در و وقتی بازش کردم حامی رو پشت در دیدم اول یه نفس عمیقی از خوشحالی کشیدم و بعد با کف دستم به شونش ضربه ای زدم که باعث شد به عقب بره حامیم:سلام،چته دریا:سلام و درد،کجا بودی؟(داد) حامیم:دریا اروم،چته دریا:واسه یه خیارشور چرا اینقدر طولش دادی؟چرا تلفنتو جواب نمیدی؟(داد) حامیم:خب تو ترافیک بودم،گوشیمم خاموش شد دریا:سکتم دادی مرتیکه گاو خندید و ادامه داد حامیم:باشه باشه،اجازه میدی بیا داخل؟ دریا:بیا 𝑯𝒂𝒂𝒎𝒊𝒎 رفت و وارد اشپز خونه شد چیزایی که خریده بودمو گذاشتم رو میز و دستامو دور کمرش حلقه زدم دریا:حامیی چیکار میکنی حامیم:هیس،کاری نکردم دریا:ولم کن میخام برم غذا درست.. نذاشتم حرفشو کامل کنه با لـ..ـب هام مهر سکوتی روی لـ..ـب هاش زدم تعجب کرده بود ولی همکاری کرد با بند اومدن نفس جفتمون عقب کشیدیم تک خنده ای زد و از کنارم دور شد 𝑫𝒂𝒓𝒚𝒂 هنوز باور نمیشد عاااا حس خیلی جالبی بود یه حسی تو مایه های خجالت ولی اذیتم نمیکرد دقایقی گذشت که غذامون آماده شد میز رو چیدم و صداش کردم حامیم:به به،بانوو.چه کردی دریا:قربونت و غذامونو خوردیم و سفره رو با کمک هم جمع کردیم نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
شب بخیر✨🦋
سلام‌صبحتون‌بخیر💘.