eitaa logo
نیمه گمشده🤍🌙فورنده
209 دنبال‌کننده
61 عکس
56 ویدیو
0 فایل
•﷽• رُمانِ‌آنلاینِ؛نیمِهٔ گُمشُدِه¹🤍🌙𓏲ּ˙.⋆ رُمان نیمِهٔ گُمشُدِه² و رُمان عِشقِ اِجباري؛بِزودي𓏲ּ˙.⋆ نِویسَندِه:فآطیمآ✍🏻𓏲ּ˙.⋆ شروعِ نِویسَندِگي؛1404/10/10🍃 کپی از رمان پیگرد قانونی دارد! #تابع_قوانین_ایتا 🎀 ࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪𖤐ֶָ֢࣪
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام🎀✨
_عالی بود پارت بعد 🤍 +ظاهرن ایشون فقط پارت میخواد🗿💔
قابل توجه دوستانی که پیوی پیام میدن بنده ریپم و نمیتونم جواب بدم😔✨💔
نیمه گمشده🤍🌙 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 𝖕𝖆𝖗𝖙 54 پیام از آراد بود سوالی به صفحه موبایلش خیره شد وارد صفحه چت شد _فکر کردی من ولت میکنم؟خیلی زود باوری گفتم که؛تو یا مال منی یا هیچکس دریا با تعجب و عصبانیت وارد کافه شد اما،آراد زرنگ تر از این حرفا بود،رفته بود دریا بیرون اومد و یه اسنپ گرفت وقتی رسید خونه. لباساشو عوض نکرد خودشو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد دیگه طاقت نداشت.. با بغض و دستای لرزون وارد صفحه چت حامی شد اون مجبور بود برای محافظت از حامی و خانوادش این کارو انجام بده.. شروع کرد به نوشتن و موبایلش رو روی حالت هواپیما گذاشت گریه اش شدید تر شد واقعا براش سخت بود اما مجبور بود! ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. صدای نوتیف موبایل اومد،گوشیش رو برداشت پیام از دریا بود لبخندی روی صورتش پهن شد وارد صفحه چت شد ولی... با دیدن پیام کم کم لبخندش محو شد! _حامی؛من به یه نتیجه ای رسیدم. نمیخوام ادامه بدیم. دنبالم نگرد:) حامی که سردرگم شده بود پیام داد: +چیشده دریا؟منظورت چیه؟ ساعاتی گذشت اما جوابی نیومد حتی پیام سین نخورده بود دیگه نگران شده بود،زنگ زد به دریا ولی هر چند بار زنگ میزد تنها چیزی که میشنید این بود که در دسترس نیست دیگه نمیتونست اینجا بشینه و دست روی دست بزاره بلند شد و یه سمت خونه دریا حرکت کرد وقتی رسید از ماشین پیاده شد و دستشو روی زنگ گذاشت دریا که با صدای زنگ به خودش اومده بود بلند شد. نگاهی به خودش توی آینه انداخت اشک هاشو پاک کرد و به سمت آیفون رفت اما با دیدن کسی که پشتشه،ماتش برد توقع اینو نداشت دستسو روی قلبش فشار داد.. آیفون رو از برق کشید تا صدایی ازش در نیاد و به داخل اتاقش برگرشت دلش لک میزد دوباره حامی رو ببینه ولی... میدونست این بازی اگه ادامه پیدا کنه به قیمت جون اطرافیانش تموم میشه لب تخـ..ـتش نشست سرشو بین دستاش گذاشت و سعی میکرد خودشو اروم کنه ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حامی که از زنگ زدن و بی جوابی خسته شده بود ناامید رفت و توی ماشینش نشست سرشو روی فرمون گذاشته بود فکری به سرش زد.. موبایلشو برداشت و شماره آرش رو لمس کرد _الو،سلام +سلام خوبی؟ _اره ممنون،کاری دای؟ +میخواستم ببینم از دریا خبری داری؟ _داداش زن توعه من چرا باید ازش خبر داشته باشم؟ +نمک نریز آرش،حالم خوب نیس _چیشده؟ +دریا از صبح جوابمو نمیده،صبحم یه پیام داد و توش از اینکه ما به درد هم نمیخوریم حرف میزد _یعنی چی؟دریا که اینطوری نبود +میدونم،منم دنبال اینم که بفهمم چشه! ببین آرش اگه بفهمم دوباره از اون شوخیای مسخرتونه خودم چالت میکنم،فهمیدی؟ _نه به جون تو،منم دارم همین الان از خودت میشنوم +باشه پس،خدافظ _خدافظ تلفن رو قطع کرد و از اونجا دور شد تا اینکه از آینه ماشین باز شدن در و بیرون اومدن دریا رو دید حامی حسابی گیج شده بود سعی کرد بفهمه قضیه از چه قراره.. ماشینش رو توی یه کوچه جوری که دریا نبینه پارک کرد اما خودش به خونه دریا دید داشت که دریا سوار یه اسنپ شد حامی متعجب به دنبال دریا رفت اسنپ روبروی همون پارکی که اولین بار بعد از کنسرت همو دیدن توقف کرد دریا پایین شد... و روی همون نیمکت نشست حامی همچنان متعجب بود ظاهرن دریا منتظر کسیه... دقایقی گذشت، که.. نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌
https://eitaa.com/edlesslove/8166 چیه خب نظرم دادم 🤍 +درسته🗿✨🎀
عالی 😍 🤍 +مرسی🦋✨
نیمه گمشده🤍🌙 ♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ‌ ‌◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆ تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم. فداش؛فداتون🙃🫀 آرزو یادتون نره!🌀 شبتون بخیر دخترا.🌙✨ https://eitaa.com/edlesslove
سلام🎀✨
نیمه گمشده🤍🌙 𝖕𝖆𝖗𝖙 55 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ که پسر اومد نزدیک شد و روی نیمکت کنار دریا نشست دریا سعی میکرد فاصلشو حفظ کنه حامی همچنان سردرگم به آنها خیره شده بود بعد از دقایقی حرف زدن پسر بلند شد از اونجا دور شد حامی که منتظر مونده بود نگاهی به دریا انداخت از قیافه اش معلوم بود حالش خوب نیست میخواست بره پیشش ماجرا رو بفهمه.. ولی اول تصمیم گرفته بفهمه اون پسره کیه؟ از کجا اومده؟ با دریا چی میگفتن؟ سعی به تعقیب پسر کرد ماشینش دم یه خونه توقف کرد اما قبل از اینکه بخواد وارد خونه بشه حامی پیاده شد _هوی مرتـ..ـیکه +شما؟ _با دریا چیکار داشتی؟ +چی میگی آقا؟ قدم برداشت و نزدیکتر شد و لـ..ـب زد: _میگم با دریا چیکار داشتی(داد) آراد که تعجب کرده بود،کمی با خودش فکر کرد خب اگه ماجرا رو میگفت ممکن بود حامی نزاره زندگیشونو بکنن پس با کمی مکث ادامه داد: +آها،دریا خانم. مشاور ایشون هستم _چی میگی مرتـ..ـیکه؟مشاور؟تو پارک؟ +گفتن فضای بسته اذیتشون میکنه منم پارک رو انتخاب کردم _چرا شعر میگی؟ +این چه طرز برخورده؟ _چون چرت و پرت میگی +ببینید دریا خانم اصلا حالشون خوب نیست،خب؟ الانم داره از اطرافیانش فاصله میگیره تا یکم بهتر شه _چیشده مگه؟چرا به من نگفته؟ +اجازه ندارم مشکلات شخصی یکیو به همه بگم ولی شما یکم تحمل کنید،خوب میشه _مشکلات شخصی چیه؟نامزدشم +هوفف،آقای محترم برید میخوام به کارم برسم،دنبالشم نرو حالشو بدتر نکن و بدون لحضه ای مکث وارد خونه شد حامی هنوز تو شُک بود نمیدونست باید باور کنه یانه؟ ولی نمیتونست همینجوری دریا رو ول کنه با خودش میگفت _یه دو روزی ازش دور میشم بعد کم کم باید بفهمم چیشده ولی نمیدونست که اگه امروز نره،ممکنه هیچوقت نتونه دریا رو ببینه.. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. حالش اصلا خوب نبود خودشم نمیدوست دو دقیقه پیش چیکار کرده فقط میدونست مجبوره مجبوره که بره باید بره برگشت خونه کسی نبود،به جز داها.. _حرف زدی؟ +ا..اره _دریا؟خوبی؟ +اره خوبمم،خوبمم،تو فکر کن خوبممم،عالیممم،بینظیرممم در حین گفتن حرفاش بغض که تا الان داشت خفه اش میکرد،ترکید.. اشکاش دونه دونه شروع به ریختن کرد داها از جاش بلند شد و نزدیک اومد،دریا رو تو آغوشش کشید _داداش فدات بشه،گریه نکن. قول میدم هنه چی درست شه +چی میخواد درست شه؟متوجهی چه اتفاقی افتاده؟من پس فردا دارم میرم،برای همیشه. دیگه ام قرار نیس حامی رو ببینم(گریه) _قول میدم درست شه،باشه؟اروم باش به دریا کمک کرد روی کاناپه بشینه رفت آشپزخونه تا یه لیوان آب بیار.. لیوان آب رو به دریا داد؛ یکمی ازش خورد و رفت توی اتاقش.. ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. آراد خوشحال بود.. جوری که نمیتونست توصیف کنه داشت وسایلشو جمع میکرد انگار نه انگار که داره زندگی یه دختر رو خراب میکنه فکر میکرد الان زندگیو برده فکر میکرد دریا درست میشه،کم کم.. غافل بود.. از اینکه عشق واقعی چیکار میتونه بکنه.. خب حق هم داشت،تا حالا عشق واقعی رو تجربه نکرده:) ولی هرچی بود،اونو خوشحال نگه میداشت کامل وسایلشو جمع کرد آماده رفتن بود بلیط ها رو برداشت فردا پرواز داشتند، ˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹. دریا هم داشت وسایلشو جمع میکرد خوشحال نبود،مجبور بود چاره ای نداشت هر بار میخواست بزنه زیر همه چی،چیزی بود که مانعش میشد شاید ترس.. شاید هم وجدان؛ نیمه گمشده 🤍🌙 به قلم فاطیما🪄 کپی❌