نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
♡ ♡ هر شب همین موقـ𝟶𝟶:𝟶𝟶ـع کـہ میشه،ـבل من پیش توعهـ ♡ ◉━━━━━━─────── ↻ㅤ ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤㅤ⇆
تایـ𝟬𝟬:𝟬𝟬ـم.
فداش؛فداتون🙃🫀
آرزو یادتون نره!🌀
شبتون بخیر دخترا.🌙✨
https://eitaa.com/edlesslove
نیمه گمشده🤍🌙
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝖕𝖆𝖗𝖙 57
همچنان دریا به نقطه ای خیره شده بود
احساس گناه میکرد
حق با حامی بود، نباید پنهان کاری میکرد
حالا به هر قیمتی که شده
غرق در افکار خودش بود که صدای حامی باعث شد به خودش بیاد
_دریاااا(داد)
+هووو چتهه؟
_چرا جواب نمیدی؟😐
+خب حواسم نبود، ایش
_باشه، بیا بیرون
از جاش بلند شد و به سمت پذیرایی حرکت کرد
وقتی با پذیرایی خالی واجه شد، وارد آشپزخونه شد
حامی اونجا بود!
_بله؟
+اون روزی که تو یهویی گورتو از..
_هوووو، چی میگی؟
+خفه شو فقط گوش کن، هنوز یادم نرفته چیکار کردی.
_ولی تو حق نداری اینجوری با من رفتار کنی
+توام حق نداشتی منو بی دلیل و یهویی ول کنی بری!
دریا سکوت کرد
کسی که جلو هیچ بشری کم نمیورد، این دفعه ساکت و اروم به زمین خیره شده بود
لـ..ـباش تکون نمیخورد..
چون حق با حامی بود
بعد از چند دقیقه سکوتی که بینشون برقرار بود، حامی به شکلاتایی که روی میز بود اشاره کرد و ادامه داد
_ اگه چیزی نخوردی بردار، غذا تو یخچالم هس
+نه مرسی میل ندارم
_نمیشه که همینجوری
+میشه، بزار برم
_باشه هرجور راحتی، ولی اگه خواستی بهم بگو
+باش
به داخل اتاق برگشت
بغض داشت تموم سلولای بدنشو درگیر میکرد
سردرد، معده درد، صورت رنگ پریده، دستای یخ کرده، گلویی پر از درد و زبونی که نایی برای حرف زدن نداشت
حامی همون حامی بود، اما ایندفعه یه فرق بزرگ داشت
سرد تر، جدی تر..
و حالا دریایی که سرنوشتش معلوم نبود
نه راه پس داشت نه راه پیش
داشت دیوونه میشد
سعی کرد به خواب پناه ببره ولی..
افکار وحشیانش مانع میشد
ولی بالاخره تونست خودشو خلاص کنه؛
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
خودشم نمیدونست چرا، ولی حس میکرد که حسش نسبت به دریا کم شده
خیلی کم رنگ
نه اینکه عشقش کم بشه، فقط الان مغزش تونسته قلبشو قانع کنه...
موندن تو این رابـ..ـطه،درست نبود
بلند شد، رفت دوش بگیره تا شاید یکم آروم تر شه
کمی گذشت، بیرون اومد
با دیدن دریا که لباساشو پوشیده و سعی داره از پنجره بره بیرون تعجب کرد
نزدیکتر شد که در یا دیدنش از ترس جیغ بلندی کشید
_مرض،چته😐
+زهرمار ترسیدم
_داری چیکار میکنی؟
+(سکوت کرد)
دستشو کلافه لای موهاش کشید و از توی کشو کمدش کلید خونه رو برداشت
سمت در اصلی رفت، بازش کرد و با دستش به بیرون اشاره کرد
_بیا برو
دریا حرفی نزد، حتی خداحافظی هم نکرد
فقط از خونه خارج شد
حامی هم درو بست
رفت و جعبه قرصی برداشت
چند تا آرامبخش رو هم زمان کف دستش ریخت و با یکم آب همه رو خورد
وارد اتاقش شد و خودشو رو تخـ..ـتش ولو کرد
زیاد طول نکشید که خوابش برد
˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.˖ִ ࣪⊹.
دریا که همچنان ترس داشت
یه اسنپ گرفت و سریع به سمت خونه آراد رفت
زنگو زد
آراد با دیدن دریا لبخندی رو صورتش پهن شد
درو باز کرد
_خوش اومدی خانومم
+مرسی
_چیشد؟ برگشتی؟
+من با پای خودم نرفتم
_اها، پس باید تقاصشو از اون پسره بگیرم؟
+نه نه نهه، با حامی کاری نداشته باش، ببین من الان برگشتم و پیشتم. جایی هم نمیرم؛ هرجا ام بگی باهات میام، دیگه مشکلت چیه؟
_خب خب، باشه. آروم
مکثی کرد و ادامه داد
_باید دوباره بلیط بگیرم
+باشه
_امشبم اینجا میمونی
+چ چییی؟
_ببین رو مخ من راه نرو، آمارتو دارم که چند بار پیش اون خوابیدیا
+ولی..
_ولی نداره
نیمه گمشده 🤍🌙
به قلم فاطیما🪄
کپی❌