8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از زیباترین پرفورمنسهای ثابت این روزها در تهران، در چهارراه ولیعصر اجرا میشود. اهالی شهر برای یک ساعت نگه داشتن این پرچم ثبتنام میکنند و سر نوبتشان پرچم را نگه میدارند و سر ساعت هم تحویل نفر بعد میدهند تا پرچم همیشه بالا بماند. امروز طوفان شدید شد، نگهداشتن پرچم کار یک نفر نبود. رهگذرها به داد پرچمدار رسیدند، و اینگونه با مشارکت چند ایرانی، پرچم وطن در اوج طوفان بالا ماند. همینقدر نمادین…
#ببینید
@edraakaat
خوشبختی یعنی امام داشتن... یعنی همین که بدانی در تاریکی و وحشت دنیا، هرقدر هم که کار زندگی سخت و سنگین شود، برای تو پناهگانی هست... کافی است برای لحظهای چشمهایت را ببندی، رو به سوی خراسان بایستی، گنبد خورشیدی امام رئوف را مقابلت خیال کنی، لبت را به سلام بگشایی و ته دلت قرص باشد به این که او از تبار خاندانی است که: یرون مقامی... و یسمعون کلامی... و یردون سلامی...
سلام حضرت پناه…
@edraakaat
یکی از کارهای مهم برای حفظ تجمعات شبانه پرهیز از پراکندگی و تشتت رویدادهای جمعی است. وقتی مردم هر شب مستمر در میادین جمع هستند میشود رویدادهایی مثل جشن امام رضا یا جشن غدیر را با همان ترکیب کرد. اضافهکردن رویداد در ساعتهای دیگر روز آن هم با این سطح از هزینه و بستن خیابان و ... هم از نیروی تجمعات شبانه میکاهد و هم نارضایتی انباشته ایجاد میکند. این روزها وقت قدرتنماییهای سازمانی نیست. بگذارید تجمعات شبانه کار خودش را بکند...
@edraakaat
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا این فیلم انقدر بهمم میریزد؟
چون وقتی خانوادهٔ دکتر لاریجانی میرسند بالای سر پیکرها، کفن را از صورت آقا مرتضی کنار میزنند اما از صورت دکتر نه… معلوم است چرا؟ 😭😭😭
@edraakaat
رهبر انقلاب امروز به مناسب روز ملی خلیج فارس نوشت: ما با همسایگانمان در پهنه آبی خلیج فارس و دریای عمان «هم سرنوشت» هستیم و بیگانگانی که از هزاران کیلومتر دورتر، طمعکارانه در آن شرارت میکنند، جایی در آن ندارند مگر در قعرِ آبهایش!
تعبیر «همسرنوشتی» در این پیام همانقدر که واجد همدلی و بازتعریف منافع مشترک است، حامل «هشدار» است. کشورهای منطقه بدون ایران آیندهای نخواهند داشت.
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۱. خانوادهٔ شهدا همیشه آدم را غافلگیر میکنند. تا میخواهی جملهای برای دلداری بگویی برگی از معرفت و ایمانشان را رو میکنند که شرمندهٔ خودت و آنها میشوی. پدر شهید مصطفی رحیمی هم از همین جنس خانوادهها بود. تازه شروع کرده بود به خوشآمد گفتن. همان اول کاری گفت: ما که لایق این توجهها نبودیم. خون مصطفی به ما عزت داد که اینجور مورد لطف شما و در و همسایه و مردم باشیم و شرمندهٔ اباعبدالله. با خودم گفتم شرمندگیاش کجا بود مومن؟ پسرت را دادی... سرت باید بالا باشد... که ادامه داد: این توجهها و لطفها و سرسلامتیها را که میبینیم از خودم میپرسم فردای قیامت چطور سرم را پیش امام حسین بالا بگیرم؟ مگر او پدر شهید نبود؟ بعد از شهادت پسرش جز جفا ندید... این محبتها داغ اباعبدالله را برایم زنده میکند و احساس شرمندگی وجودم را میگیرد...
پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادة شهید مصطفی رحیمی
۲. همسر شهید وسط حرفهای پدر به جمع اضافه شد. متواضع و آرام خوشآمد گفت و گوشهٔ خانه نشست. پدر آقا مصطفی لابلای روایت زندگی پسرش برای عروسش سنگ تمام گذاشت. برایم خیلی عجیب بود این توجهش. هر جمله که در تعریف پسرش میگفت یک اشارهای هم به همسرش میکرد. از این که همهٔ این سالها پابهپای مصطفی بوده؛ این که همیشه دلگرمش کرده و هیچجا جز همراهی با جهاد او رفتار دیگری نشان نداده؛ از این که بعد از شهادت رهبر مثل همسرش زندگی و بچهها را فراموش کرده و ترک موتور مصطفی مثل خود او در خیابانها عزاداری …کرده و شبیه اسپند روی آتش آرام و قرار نداشته از این حواس جمعیاش وسط گریه لبخند میآمد روی لبم. از این که همزمان دارد برای عروس داغدیدهاش این طور باشکوه پدری میکند؛ از این که چه خوب میداند جمله به جمله یک زن و روح کلی رفتارهای او چقدر میتواند در آینده و عاقبت بخیری خانوادهاش نقش داشته باشد...
پدر شهید است دیگر؛ اگر انقدر معرفت نداشت که قربانیاش را اینجور قبول نمیکردند...
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۳. نوبت به همسر شهید که رسید تازه فهمیدم پدر آقا مصطفی چرا انقدر از عروسش تعریف میکرد. حرفهایش مثل معلمهای اخلاق بود. شبیه اساتید عرفان... میگفت شهادت خیلی اتفاق عمیقی است. آدم که از خودش چیزی ندارد. جانش هم مال خداست. عجیب نیست که خدا مال خودش را از بندهاش بخرد؟ آن هم انقدر گران؟ من فکر میکنم هرکس باید بالاخره در زندگیاش یک خصلت داشته باشد که آن خصلت جانش را برای خدا خریدنی کند. از من بپرسی که میگویم آن خصلت در مصطفی «گذشت» بود. برایش خیلی راحت بود با همه ناراحتیهایش آدمها را ببخشد. و همین خصلت سادهاش آنقدر زلالش کرده بود که گاهی من خودم تعجب میکردم. آخرین بارش همین چند ماه پیش. دو سال قبل یک بندهٔ خدایی مشکلی برای ایشان ایجاد کرد که باعث صدماتی شد. اینجا توحیدش یکباره بالا آمد. سریع گفت: البته که آن اتفاق از حکمت خدا بود. اما به واسطهٔ آن بندهٔ خدا محقق شد. چند ماه بعد دیدم مصطفی دارد پای تلفن خیلی گرم باکسی حرف میزند. پرسیدم که بود؟ گفت همان بندهٔ خدا! خیلی جا خوردم! گفتم تو چطور میتوانی با کسی که چنین کاری در حقت کرد انقدر صمیمی صحبت کنی؟ گفت: بگذر خانم. حالا یک کاری کرده. الان که زنگ زده احوال بپرسید من که نمیتوانم ترشرویی رو کنم. عوضش دعا کن خدا ما را همیشه واسطهٔ خیر قرار بدهد نه قطع آن...
شهید است دیگر. اگر انقدر دل دریایی نداشت که جانش را نمیخریدند...
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۴. هرچه صحبتهای همسر شهید پیش میرفت من بیشتر از حکمت و عمقی که در جملههای سادهاش بیرون میریخت تعجب میکردم. مخصوصا آنجا که گفت: پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفتهاند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافا هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشتهاند. قبلا هم به خودشان گفتهام الان پیش شما میگویم. میخواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند. آقا مصطفی همیشه از پدر و مادرش میخواست برای شهادتش دعا کنند. من حتم دارم همین دعای آنها بود که در حق او مستجاب شد و حاجتش را گرفت. حالا من هم از پدر و مادرش میخواهم آن شهادت را برای من و فرزندانم هم بخواهند! نه این که فکر کنید از دنیا سیر شده باشم ها! نه! وظیفه دارم تا زندهام با قدرت مقاومت کنم. اما دلم میخواهد خودم و بچههایم قدر سر سوزنی در عالم اثر خیر داشته باشیم و به واسطهٔ همان اثر جان ما را هم بخرند...
همسر شهید است دیگر. اگر انقدر توحید نداشت که در موقعیت حضرت زینب نمینشاندنش...
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۵. حرفهای خانواده تمام شد. نوبت به منبر آقای کاشانی رسید. انگار از صحبتهای خانوادهٔ شهید خیلی منقلب شده بود. صدایش میلرزید. صحبت همسر شهید را دست گرفت و شروع کرد: بله هیچ شهادتی اتفاقی نیست. حتی همان شهیدی که من و شما خیال میکنیم حسب تصادف موشک به خانههایشان خورده. حتی آن هم حسابی دارد که ما خبر نداریم. اما شهید معرکه مقام دیگری دارد. او از لحظهای وارد دایرهٔ شهادت میشود که در موقعیتی که بیم جان دارد خطر میکند. آقا مصطفی از وقتی شهید شد که «انتخاب» کرد در شرایط تهدید جانی در ایستهای بازرسی خدمت کند در حالی که خیلیهای دیگر در موقعیت مشابه انتخابهای دیگری کردند. آدم مزد انتخابهایش را میگیرد.
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۶. آقای کاشانی میگفت خدا سنتهای روشنی دارد. مثلا این که هرکه هرچه در راه خدا بدهد چندبرابرش را از او خواهد گرفت. خدا که بدهکار کسی نمیماند. بعضی چیزها اما جبرانش عین به عین نیست. مثل چیزی که فرزندان شهدا از دست میدهند. خدا پدر از دست رفته را با چه جبران کند که ارزشش را داشته باشد؟ من اینجا یاد رهبر شهیدمان افتادم. این که خدا پدری او را پس از شهادت شهدا به بچههایشان هدیه میداد. به هزاران عکس و فیلمی که از فرزندان شهدا در آغوش او دیده بودم. شهدای اخیر حالا حتی پدری او را هم ندارند تکلیفشان چیست؟ آقای کاشانی گفت پدری امام زمان... شبیه آن پدریای که امیرالمومنین برای یتیمان کوفه میکرد. اصلا خودش میگفت من «ابوالیتامی» هستم. و آنقدر در این پدری کردنش استوار بود که یکبار وقتی یکی از افسرانش محبت امام را به فرزندان شهدا دید با خودش گفت کاش پدر من هم شهید شده بود. حالا اگر ما چشممان به عالم معنا باز بود و پدری امام زمان برای این بچهها را میدیدیم حتما با خودمان میگفتیم کاش ما هم فرزند شهید بودیم...
@edraakaat
درسهای خانهٔ آقا مصطفی
خردهروایتهایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی
۷. علما معمولا حرفهایشان را با روضهٔ سیدالشهدا تمام میکنند. اغلب به فراخور موضوع. آقای کاشانی اما اینجا خروج موضوعی داشت. نمیدانم دلش از چه سوخته بود که رفت سراغ زهرا، نوهٔ شهید رهبر انقلاب، و او را نشاند کنار علی اصغر امام حسین. گفت در کربلا هرشهیدی کاری کرد و بهواسطهٔ همان کار به شهادت رسید. مثلا عابس ۲۰۰ نفر از دشمن را کشت و آخر در رکاب امام خونش ریخته شد. علی اصغر اما به کارِ نکرده تیر خورد و با خونش کار کرد! شهادت او سند مظلومیت اباعبدالله را امضا کرد طوری که دل دشمن هم به درد بیاید. حالا انگار همهٔ حکمت زندگی کوتاه نوهٔ آقا هم همین بود. چند ماه مهمان آن خانه شد که در لحظات آخر زندگی پدربرزگش با خون خودش سند مظلومیت او را امضا کند. ببینید این بچه با آن لباس صورتی چه دلی از همهٔ دنیا سوزاند...
@edraakaat