eitaa logo
ادراکات | فاطمه رایگانی
4.8هزار دنبال‌کننده
155 عکس
58 ویدیو
0 فایل
دست‌نوشته‌های یک دانشجوی ابدی فلسفه اینجا شنوندهٔ نظراتتون هستم: @raygani70
مشاهده در ایتا
دانلود
درس‌های خانهٔ آقا مصطفی خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی ۴. هرچه صحبت‌های همسر شهید پیش می‌رفت من بیش‌تر از حکمت و عمقی که در جمله‌های ساده‌اش بیرون می‌ریخت تعجب می‌کردم. مخصوصا آن‌جا که گفت: پدر و مادر آقا مصطفی همیشه به من گفته‌اند برایشان حکم دخترشان را دارم. انصافا هم در پدر و مادری چیزی برایم کم نگذاشته‌اند. قبلا هم به خودشان گفته‌ام الان پیش شما می‌گویم. می‌خواهم پدر و مادری را در حقم تمام کنند. آقا مصطفی همیشه از پدر و مادرش می‌خواست برای شهادتش دعا کنند. من حتم دارم همین دعای آن‌ها بود که در حق او مستجاب شد و حاجتش را گرفت. حالا من هم از پدر و مادرش می‌خواهم آن شهادت را برای من و فرزندانم هم بخواهند! نه این که فکر کنید از دنیا سیر شده باشم ها! نه! وظیفه دارم تا زنده‌ام با قدرت مقاومت کنم. اما دلم می‌خواهد خودم و بچه‌هایم قدر سر سوزنی در عالم اثر خیر داشته باشیم و به واسطهٔ همان اثر جان ما را هم بخرند... همسر شهید است دیگر. اگر انقدر توحید نداشت که در موقعیت حضرت زینب نمی‌نشاندنش... @edraakaat
درس‌های خانهٔ آقا مصطفی خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی ۵. حرف‌های خانواده تمام شد. نوبت به منبر آقای کاشانی رسید. انگار از صحبت‌های خانوادهٔ شهید خیلی منقلب شده بود. صدایش می‌لرزید. صحبت همسر شهید را دست گرفت و شروع کرد: بله هیچ شهادتی اتفاقی نیست. حتی همان شهیدی که من و شما خیال می‌کنیم حسب تصادف موشک به خانه‌هایشان خورده. حتی آن هم حسابی دارد که ما خبر نداریم. اما شهید معرکه مقام دیگری دارد. او از لحظه‌ای وارد دایرهٔ شهادت می‌شود که در موقعیتی که بیم جان دارد خطر می‌کند. آقا مصطفی از وقتی شهید شد که «انتخاب» کرد در شرایط تهدید جانی در ایست‌های بازرسی خدمت کند در حالی که خیلی‌های دیگر در موقعیت مشابه انتخاب‌های دیگری کردند. آدم مزد انتخاب‌هایش را می‌گیرد. @edraakaat
درس‌های خانهٔ آقا مصطفی خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی ۶. آقای کاشانی می‌گفت خدا سنت‌های روشنی دارد. مثلا این که هرکه هرچه در راه خدا بدهد چندبرابرش را از او خواهد گرفت. خدا که بدهکار کسی نمی‌ماند. بعضی چیزها اما جبرانش عین به عین نیست. مثل چیزی که فرزندان شهدا از دست می‌دهند. خدا پدر از دست رفته را با چه جبران کند که ارزشش را داشته باشد؟ من اینجا یاد رهبر شهیدمان افتادم. این که خدا پدری او را پس از شهادت شهدا به بچه‌هایشان هدیه می‌داد. به هزاران عکس و فیلمی که از فرزندان شهدا در آغوش او دیده بودم. شهدای اخیر حالا حتی پدری او را هم ندارند تکلیفشان چیست؟ آقای کاشانی گفت پدری امام زمان... شبیه آن پدری‌ای که امیرالمومنین برای یتیمان کوفه می‌کرد. اصلا خودش می‌گفت من «ابوالیتامی» هستم. و آن‌قدر در این پدری کردنش استوار بود که یکبار وقتی یکی از افسرانش محبت امام را به فرزندان شهدا دید با خودش گفت کاش پدر من هم شهید شده بود. حالا اگر ما چشممان به عالم معنا باز بود و پدری امام زمان برای این بچه‌ها را می‌دیدیم حتما با خودمان می‌گفتیم کاش ما هم فرزند شهید بودیم... @edraakaat
درس‌های خانهٔ آقا مصطفی خرده‌روایت‌هایی از زیارت خانوادهٔ شهید مصطفی رحیمی ۷. علما معمولا حرف‌هایشان را با روضهٔ سیدالشهدا تمام می‌کنند. اغلب به فراخور موضوع. آقای کاشانی اما اینجا خروج موضوعی داشت. نمی‌دانم دلش از چه سوخته بود که رفت سراغ زهرا، نوهٔ شهید رهبر انقلاب، و او را نشاند کنار علی اصغر امام حسین. گفت در کربلا هرشهیدی کاری کرد و به‌واسطهٔ همان کار به شهادت رسید. مثلا عابس ۲۰۰ نفر از دشمن را کشت و آخر در رکاب امام خونش ریخته شد. علی اصغر اما به کارِ نکرده تیر خورد و با خونش کار کرد! شهادت او سند مظلومیت اباعبدالله را امضا کرد طوری که دل دشمن هم به درد بیاید. حالا انگار همهٔ حکمت زندگی کوتاه نوهٔ آقا هم همین بود. چند ماه مهمان آن خانه شد که در لحظات آخر زندگی پدربرزگش با خون خودش سند مظلومیت او را امضا کند. ببینید این بچه با آن لباس صورتی چه دلی از همهٔ دنیا سوزاند... @edraakaat
ما گیر افتاده‌ایم! بین دو گروه: آن‌هایی که خیلی کاریکاتوری معتقدند سرتاپای نظام در هماهنگی تام با رهبری حرکت می‌کنند و پشه در این نظام پر نمی‌زند مگر به امر ولی و اینگونه راه هیچ پرسش و نقدی را باز نمی‌گذارند؛ و آن‌هایی که متوهمانه خیال می‌کنند کل پیرامون ما را خیانت و سازشگری گرفته و حتی رهبر هم تحت تاثیر همین سیطره دشمنان داخلی است و همه یاران دلسوز رهبری شهید شده‌اند و بین او و جانفدایان کف خیابانش توسط خائنان فاصله افتاده! کاش این دو گروه بروند در یک زمین مبارزه سربسته و هرچقدر می‌خواهند به سر و کله هم بزنند و دعواهای تمام نشدنی‌شان را کف خیابان نکشانند تا امت سیدعلی خامنه‌ای بنا بر همان تربیت ولایی‌شان در صحنه گوش به فرمان رهبرشان کار خودشان را پیش ببرند. @edraakaat
دوسال بود چنین شبی ذوق دیدار فردای آقا با معلم‌ها را داشتم و از استرس دیر رسیدن حتی شب خوابم‌ نمی‌برد. این چند روز اما تلخ‌تر از تلخ بودم در حسرت دیداری که دیگر نیست. لکن این پیام رهبر انقلاب برای معلم‌ها و کارگرها و این نسبت برقرارکردن هنرمندانه‌اش بین این دو قشر با دو بال «علم» و «عمل» دوباره سر ذوقم آورد. خدای برای ما حفظت کند خلف صالح آن عبد خدا... @edraakaat
بخشی از خاطره‌‌ای که حالا بغض شده بیخ گلویم بعد از مدت‌ها رفته بودم قزوین برای دیدن خانواده‌ام. می‌خواستم چند روزی بمانم. هوای روستا در اردیبهشت نفس‌کشیدن داشت و حیفم می‌آمد زود تمامش کنم. اما دلتنگی برای هوای حسینیه امام خمینی (ره) قرار از دلم برد و سفر را نصفه رها کردم. حالا ساعت ۷‌صبح شنبه بود من طبق وعده کارت ورودم را تحویل گرفته بودم. خوشحال از این وقت‌شناسی خودم که معمولاً در ترافیک تهران و شلوغی کارها کمتر نصیبم می‌شود پا تند کردم سمت درهای ورودی. نرسیده به گیت اول اما چهره هراسان دختری متوقفم کرد. رنگش پریده بود و نگران چشم می‌چرخاند. این حال را خوب می‌شناختم. رفتم سراغش. تازه‌معلمی کاشانی بود. نصفه شب با همکارهای دیگرش راهی تهران شده بودند و وقت سحر رسیده بودند دم حسینیه. برای معطل‌نشدن در صف امانات، دار و ندارشان را گذاشته بودند داخل اتوبوس و این یکی کارت ورودش را هم همانجا جا گذاشته بود. حالا بدون گوشی دستش به جایی بند نبود. کار خدا شماره راننده را داشت و کار همان خدا من هنوز گوشی را تحویل نداده بودم. خلاصه راننده را حوالی میدان حر پیدا کردیم و دوست تازه‌ام رفت سراغ کارتش. من ماندم و یک دنیا عجله و دویدن به سمت حسینیه... در صف امانات بازار سوال‌ها گرم بود: «همه چیز رو باید بدیم؟»، «گوشی هم نمی‌شه؟» و … و خانم‌های داخل غرفه بعضی‌هایشان با مهربانی و بعضی‌هایشان با کلافگی مطلعشان می‌کردند که بردن همه چیز ممنوع است. کیف و گوشی را تحویل دادم و دست خالی راهی شدم. با خودم فکر می‌کردم حالا بدون قلم و کاغذ چطور باید روایت بنویسم؟ خداخدا می‌کردم داخل حسینیه یک برگه پیدا شود. گیریم که می‌شد! خودکار را چه می‌کردم؟ ادامه‌اش را اینجا بخوانید: https://www.mehrnews.com/news/6472867 @edraakaat
رهبر شهید انقلاب می‌گفت: معلم کسی است که مادۀ خام انسانی را به یک نیروی فعال، سازنده، مفید، متخصص و عالم تبدیل می‌کند؛ این بزرگترین کاری است که در عالم طبیعت ممکن است انجام گیرد. اگر فرهنگ اسلامی بر جامعه‌ای حاکم باشد، همۀ مردم باید خود را مدیون معلم بدانند. معلمان مقیم ایتا روزتان مبارک! @edraakaat
آقای سید علی خامنه‌ای معلمِ بزرگِ توحید روزتان مبارک… @edraakaat
این طرح ایران را، معلم شهید، خانم زهرا حداد عادل ۱۰اردیبهشت پارسال خودش روی آینه مدرسه کشید. تنهایی... یا یک ماژیک... روی نردبان... به مناسبت روز خلیج فارس... امروز که جای نبودنش خیلی درد می‌کند، مدام به این عکس نگاه می‌کنم. به این که چقدر خودش شبیه ایران بود. وسیع، زیبا، پر از هنر و علم و عشق... و چقدر بلد بود دانش‌آموزهایش را ایران‌دوست بار بیارود. مثل خودِ آقا... خانم حداد عزیزم... معلم بی‌نظیر ما... عروس همه‌چیز تمام آقا... روزت مبارک... @edraakaat
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویر «همسر شهید» همیشه در ذهنم زن چادر به سری بود که در غیاب همسرش، جهاد او را ادامه می‌دهد. این بار اما یک تازه‌داماد دارد از همسر شهیدش می‌گوید… روایت دانیال صمصامی، همسر شهید عطیه اصلاحی را . @edraakaat
به مناسبت ایام بزرگداشت شهید مطهری و به لطف دوستان روزنامهٔ ایران اینجا چند خطی از صورت‌بندی اندیشهٔ سیاسی شهید مطهری در آثار دکتر لاریجانی نوشتم 👇🏻 https://irannewspaper.ir/9014/1/153041 پذیرای نقد و نظرتون هستم. @edraakaat