هدایت شده از فروپاشی روانی
"دفعهی بعد که یه پسر دهاندریده مزاحمت شد، به این فکر کن که اگر امام علی بود چهطور عدالت رو به جا میآورد. میپرسی چیکار میکرد؟ خب، بذار ببینم. آها! این ذوالفقار رو میبینی؟! همینرو از پهنا!"
عزرائیل در این آبوخاک بیکار است!
زیرا هرکسی -ببخشید اما احتمال میدهم معنی هرکسی، تنها جوانان باشند- خودش، خودش را به قتل میرساند.
اصلا به قول معروف ″از خدا که پنهون نیست، از شماهم چه پنهون″ من هم به نحوی دارم مرگم را عقب میاندازم.
هرچند هرچقدر هم سر خودم را گرم کنم، بالاخره یک روز، خانه بوی جنازهام را میگیرد.
-کسییادشنمیآیدگلشیدکهبود
بزرگترین باری که فرزندان به دوش میکشند، زندگیِ نزیستهی والدین است.
پدر و مادر من هم هیچگاه راضی نشدند کمی مرا بخوانند. اول با خود گفتم خب، شاید بلد نیستند! و شروع کردم به ساختن راه. امّا زمان گذشت و دیدم آنها فقط میگویند این، این است و تو باید آن را انجام دهی، چون ما برای تو غذا و جای خواب فراهم کردهایم. همانجا بود که دیدم کسی همراهم نیست و من، خود را تنها درحالی که ماشینِ اسباببازیام را روی طرح های فرش میچرخاندم -که روزی قرار بود مسیر زندگیام باشد- جمعوجور کردم.
حالا از من میپرسید که در جمعوجور کردن موفق بودهام؟ باید بگویم خیر. اصلاً حرفش را هم نزنید. گند زدهام. جمعوجور که چه عرض کنم، بنده در این سن آنقدر شلخته و آشفته هستم که گویی نصف دیگرم کارتنخواب است.
فقط از نظر معنای جمعوجور شدن، رفتم. از آنجایی که هیچچیز از من نمیدانند، رفتم. دوستتان دارم. خداحافظ.
-مشکلاتیکههیچگاهقصدمهاجرتندارند
نمیدانم. نمیمیرم. دارم زجر میکشم.
من فکر میکنم تمام کسانی که خودکشی میکنند، به قتل رسیدهاند. چرا؟ نمیدانم. فقط من هم همین احساس را دارم. در ذهنم یک خط فرضی را میروم و میآیم و کاسهی چه کنم چه کنم به دست گرفتهام. گوشهای از تخت مچاله شدهام. روحم میخواهد زندگی کند، اما جسمم منتظر مانده تا خاموش شود و برای چندساعتی چیزی احساس نکند.
مقصر هم من نیستم!
نمیدانم آقایقاضی. اصلاً ولش کن. فعلاً تا همینجا میتوانم از خودم دفاع بکنم.