سلام گلشید جانم
خدای من چقدر خوشحالم که اومدی.
دوست داری از امروزت برام بگی؟ هرآنچه که دوست داری.
گرچه سکوت هم خودش حرفه.
-
چهقدر احساس خالص و خیرخواهانهای رو بهم منتقل کردی =) واژگانی از هملت رو بارها زمزمه کردم، نوشتههایی در جستار آزادی رو ورق زدم، به دوشیزهی اورلئان فکر کردم و در آخر سهتا ژلوفنرو با قهوه سر کشیدم. شما چهطور؟
https://eitaa.com/edrakxa/10337
چرا خامهی صورتی داریم ولی خامهی توتفرنگی نه؟
نوش جونت
-
چرا خامهی توتفرنگی درست نمیکنیم؟ بههرحال میتونم پیشبینی کنم به اندازهی خامهی شکلاتی قرار نیست خوشمزه بشه. میای یک شبی در پاییز که فرداش تعطیله باهم خامهی توتفرنگی درست کنیم؟
یهروز دوباره حرف میزنیم؟ دلم برات تنگ شده گلشید
-
یهروز دوباره حرف میزنیم. در غروب خنک زمستانی کنار ریل قطار، شاید هم در یک عصر تابستانی مثل همین حالا.
سلام گلشید خانوم زیبا، این گلشید جیبی ما چیشد❤️🔥
-
سلام، هر زمانی که همسایگی در مجاورت شما آماده شد، گلشید جيبی هم کنارش سرو میشه.
سلام گلشید
من همونیام که گفتم با دیدن بازتابش نور موقع شب روی درختها یادت میافتم. جدیدا (حدود چند هفته ای میشه) چشم هام زیاد به این منظره برخورد میکنن و هربار وقتی اسمت توی سرم زنده میشه، برات دعا میکنم و صلوات میفرستم. خوبی؟
-
چهقدر خوشسعادتی که این منظره رو به کرات میبینی، و من چه خوشسعادتم که یادآورش میشم. امیدوارم فرشتگان نور صلواتهات رو ببوسن و با عطر بهشتی به دامان خودت بازگردونن. زمانی که خوب بودم رو تقريباً واضح بهیاد دارم. شما آسمونت چه رنگیه؟
شبهایحوّا.
سلام گلشید من همونیام که گفتم با دیدن بازتابش نور موقع شب روی درختها یادت میافتم. جدیدا (حدود چند
و راستی سلام. چون باعث ناخشنودی ابليس میشه، واجبه، و ما رو بههم نزدیکتر میکنه.
https://eitaa.com/edrakxa/10338
اما توی صندوقچه نه خاک بود، نه خورشید و نه آب. شاید بیرون از اون هوای گرفته، هنوز فرصتی باقی باشه.
-
"اما اگر یکروز این غم به سر آید، من دیگر شاد زیستن را از یاد بردهام"
https://eitaa.com/edrakxa/10339
کاکتوس و پردهی سفید، چه رابطهی تاکسیکی
-
مجاب شدم براشون اسم انتخاب کنم. بهنظرت چه اسمهایی شایستهی قد رشيد و کبودی تن کاکتوس میتونه باشه؟
خوشحالم که هنوز هستی، خوندن قلمت و پیام هات کمی اروم میکنه وجودم که به ارومی داره آب میشه و از بین میره
-
خوشحالم که هنوز خونده میشم، هرچند احساس خام و احساسسرخوشیآوریئه که از قضا تاریخ انقضاء کمی هم داره. درست مثل احساس سرخوشی. یکی از کلمات ما به سطوح میاد و دیگری آروم میشه. چه نقش و نگار عجیبی داره انسان.
خواهر کوچیکم از صبح انقدر گریه کرده که میخوام باهاش همراهی کنم.گیر افتادن تو اتاقی که هیچکس تحمل اون یکی رو نداره و یک نفر فکر میکنه از همه بیشتر میدونه و همه رو عذاب میده باعث میشه بخوام گریه کنم
فلی
-
بیمرزی احساس سردردی که الان ممکنه درگیرش باشی رو حس کردم. گرما و تهوع و کمی مزهی شنمانند تلخی. میتونی فرار کنی؟