eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
733 دنبال‌کننده
66 عکس
11 ویدیو
0 فایل
بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/fagatbego
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
-
سحر./ حوالی ساعت سه بامداد است. او را می‌بینم که در گوشه‌ای نشسته، چنان در تکرار خاطرات غرق شده که گویی زمان، دور سرش حلقه بسته. فیلم کوتاهی را بارها و بارها مرور می‌کند. چند ثانیه‌‌ای که از جانش جدا نمی‌شود. پنجره نیمه‌باز است و سرمای بی‌رحمِ شب، چون دستی یخ‌زده از لای پرده بر تن خانه می‌لغزد. تاریکی آسمان شمع‌ها را فروخورده و نورشان همچون جان نحیف یک بیمار، لرزان و شکننده است. معده‌ام از گرسنگی فریاد می‌کشد و موهای خیسم روی شانه‌هایم سردی‌شان را جا گذاشته‌اند. آهسته کنار او می‌نشینم. لرز نامحسوسی در پشتم بالا می‌دود، همان لرزی که نمی‌دانم از سوز هواست یا از گرمای حضور خاموشش. حس می‌کند آمده‌ام. سرش را پایین می‌اندازد. مدتی خاموش می‌مانیم و همراه با نفس سرد سحر، دوباره همان فیلم چند ثانیه‌ای را می‌بینیم. سرانجام نگاهم می‌کند. لب‌هایش، خسته اما استوار، آرام به دعا باز می‌شود: «ای خدای قادر مطلق و پدر نورها، تو که در حضور تو هیچ سایه‌ای راه ندارد، این فرزند خویش را در آغوش مهر خود پناه ده.» به شمع خیره شده‌ام. شعله‌اش می‌لرزد، درست مثل دستانم. از نگاه او هراسانم. باز می‌لرزم. نمی‌دانم از سرمای شب است یا از چیزی که نمی‌توانم نامش بگذارم. برگه‌ای روی میز افتاده. واژگانش در نیم‌نور یخ‌زده‌اند و روی کاغذ ماسیده‌اند. نفسم را حبس می‌کنم و آهسته می‌خوانم: «ای خداوند رحیم، بر او بنگر. او که دلش از هراس تیره گشته. به او نیروی پایداری ببخش.»
شب‌های‌حوّا.
سحر./ حوالی ساعت سه بامداد است. او را می‌بینم که در گوشه‌ای نشسته، چنان در تکرار خاطرات غرق شده که گ
مناجات./ سر تکان می‌دهد و دستم را در دست‌های سرد و محکم خود می‌گیرد. این بار صدای هر دوی ماست که از حنجره‌ی خسته‌مان بیرون می‌چکد. دو نجوا در سکوت مثل دو رود باریک به هم می‌پیوندند. «ای مسیح نجات‌دهنده، تو که بر طوفان فرمان دادی و دریای خروشان را به سکوت فراخواندی، اکنون نیز بر طوفان درونی او آرامش ببار. ای روح‌القدس، مشعل حقیقت، با آتش حضورت تاریکی ذهن و اندوه قلب او را فرو بنشان.» دستانم می‌لرزد. نگاهم به قاب عکس و پارچه‌ی سیاه عزای اطرافش گیر کرده. هر تکه‌اش صدای سوگ را بلندتر می‌کند. لحظه‌ای آرام نمی‌گیریم. «ای خداوند، دروازه‌های صلح خویش را بر او بگشا. سایه‌ی مهر تو بر او گسترده باد و هر اندیشه‌ی هراس‌افزار از او دور گردد. در این ساعت، او را به مهر جاودان تو می‌سپاریم و ایمان داریم که در حضور تو، نور و سلامت بر جانش خواهد تابید.» اشک‌هایم بی‌اجازه می‌ریزند. صدايم بلند شده و کلمات، هراسان‌تر از همیشه از دهانم می‌گریزند. رعشه بر اندامم افتاده. تقریباً فریاد می‌زنم: «ای پدر، تو بر تخت رحمت نشسته‌ای. دعای ما را بشنو و این جان را در آرامش روح خود نگاه دار. به واسطه‌ی مسیح خداوند. آمین.»
شب‌های‌حوّا.
مناجات./ سر تکان می‌دهد و دستم را در دست‌های سرد و محکم خود می‌گیرد. این بار صدای هر دوی ماست که از
بازگشت‌ناپذیر./ وقتی مناجات پایان می‌یابد، تازه می‌فهمم دقایقی‌ست نفسم را بی‌وقفه حبس کرده‌ام. سرفه‌کنان هوا را در سینه می‌کشم. به او نگاه می‌کنم. هنوز به تصویر خیره است. سال هشتاد و نه. آبان‌ماه. کلیسای مونیخ. انگار آن زمان دور، الآن در چشم‌هایش زنده مانده. پس از سکوتی که پایان‌ناپذیر به‌نظر می‌رسد، بلند می‌شود. به سمت در می‌رود. چمدانش را برایش می‌آورم. می‌گویم خوش‌قد و بالا شده‌ای، حیف که قامتت را در جامه‌ی عزا می‌بینم. سر تکان می‌دهد. کم‌حرف شده، درست مثل من. پیش از آن‌که در را باز کند، بوسه‌ای کوتاه و سنگین بر سرم می‌نشاند. کاغذی را بی‌صدا در دستم می‌فشارد. نگاهش می‌کنم. لبخند کم‌رنگی می‌زند. خداحافظ، گلشید. در بسته می‌شود و خانه در سکوتی فرو می‌افتد که پیش از آن تجربه‌اش نکرده بوده. باد سرد از شکاف پنجره می‌وزد و تنم را می‌لرزاند. بی‌اختیار روی زمین می‌افتم. به کاغذ خیره می‌شوم. دست‌خط خودش است. سطرهای پایانی با جوهری سرخ نوشته شده: «بخشی از دعای بزرگ رهایی - مناسک جن‌گیری و نیایش‌های ویژه. واتیکان. 1999 میلادی. "آیین رومی 1614" در سوگِ سیاوش. یک فروردین چهارصد و پنج. تنها به تهران و نوشهر باز خواهم گشت.» آن‌قدر می‌گریم تا خواب بیاید و مرا همچون مُسکن زهرآلود در آغوش بگیرد. با بانگ اذان و باد سرد سحر از خواب می‌پرم. خانه تاریک است. تنها. نمازم دیر شده. دوم فروردین. در سوگِ سیاوش.
اگر بی‌وطن و اتحادشکن خطابمون نمی‌کنید، یه تف بندازیم وسط این سیاست.
هدایت شده از فروپاشی روانی
"به شیطان سجده نکن."
شب‌های‌حوّا.
"به شیطان سجده نکن."
شاید رویای بهشت من و تو هم همچین چیزیه
چرا خود خداوندپنداری می‌کنیم؟ چون کتاب ما مريم مجدلیه نیست پس خير مطلقیم؟ آه چه گمراهی انسان، چه‌قدر حیف و گمراهیم
چرا مطلق‌انگاری می‌کنیم؟ چرا انقدر از خودمون مطمئنیم؟ چون کتاب ما مريم مجدلیه نیست، چون ما به نام عیسی فرزند خداوند، دست راستمون رو قطع نمی‌کنیم، پس خیریم؟ چون ما به نام مریم باکره شاه‌رگ خودمون رو با خنجر مقدس نمی‌دریم، پس خیریم؟ نه. نه نه نه نه. خوب نگاه کن ببین شمشیر قطع‌کننده‌ی دست راست تو چیه. آگاه شو خنجر مقدس تو کجاست. خوب ببین که خدای دروغ تو کیه. نگاه کن. درک کن. لطفاً فقط نگاه کن و ببین خدای تو کیه؟ خدای همون گنوسی‌ایه که توی کفشش میخ گذاشت و یک روز باهاش دور کلیسا دوید برای بخشش گناهانش؟ خدای تو خدای راهبه‌ایه که روبروی مجسمه‌ی مریم زانو زد و یک شبانه روز گریست و در آخر چشم‌های خودش رو با تیغ کور کرد؟ فرق تو با اون‌ها چیه؟ چرا انقدر به خودت مطمئنی‌؟ اون‌ها هم فکر می‌کردن این حقیقت خداوندیه. فکر می‌کردن خير و نور در این خون و این وحشی‌گریه. اون‌ها توی رودخانه‌ی خون ریخته‌ی خودشون خداوند رو می‌دیدن. برای اون‌ها نامقدسات تو مقدس بود. پس فرق تو با اون‌ها چیه؟ چرا انقدر به خودمون مطمئنیم؟