در شبِ سوگ، یادآوری از عامالاحزان.
از اقتدار و صلابتش دم میزند و من، همقدمِ اشکها زیر لب زمزمه میکنم:
[ امروز اینجا بر مزار تو
آوردهام زهرا و زینب را
زینب دو سالش هست و میداند
زن می تواند بشکند شب را.. ]
سحر به سختی صبح تاسوعا بود؛
خبر که آمد ندای شیونمان به آسمان برخاست. گریههایمان را کردیم، ناله زدیم، روی خراشیدیم و با تن و جانی لرزان، سینهزنان به صدای "ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون" گوش سپردیم. اما ایستادیم، به تصویر حرم مطهر علیبنموسیالرضا خیره شدیم و سلامی دادیم. اکنون، دگر بار با زینب، رباب و رقیه ایستادهایم، مویهکنان رجز میخوانیم، سینهزنان آیات خدا را فریاد میکنیم. دگر بار، همنفس با سیدةالشهدا به تصویر پسرِ شهیدِ فاطمه چشم میدوزیم و حالا، هیچچیز نداریم جز خشم و بغض.
[ سحر به سختی صبح تاسوعا بود ] و من، حالا یقین دارم که عاشوراها در پی داریم.
شما رو نمیدونم ولی من دیگه آتش، خشم، سوگ و اندوهِ جگر و روحم خاموش نمیشه تا زمانی که ندای "الا یا اهل العالم" رو بشنوم.
امروز جشن پوریم یهودیهاست. بار دیگر لعنت بر اون بهظاهر پارسنژاد و آریاییِ کژیرخ و بیوطن که یهود رو ناجی خودش میدونه.
جنایتها و وحشیگریهاش که قابل کتمان نیست، ولی علیالیحال صد یهودی در خون بغلتد گم نگردد هيتلری.
دوباره گشودم چشمهایم بر سیمای گلگون آن دخترانِ پاکدامن و شهید، و دگر جان من تاب این منظرهی اندوه نیاورد. استخوانهایم از شدت هیبت این سبکسرازی لرزید. روبهروی آستان کریم یزدان، بهپروانهوار بر خاک افتادم و با نالهی دل، یادِ خونِ جگر مادران کردم؛ که آمد و با حلقهای از مهر، شانههایم را در بر گرفت و با نوازشی زمزمهوار بر گوشِ جانم، دوباره روضه خواند: عمه جان رو به مدینه زد صدا، وا محمّداه..
باز هم گفت، گریه کن عزیزِ من، گریه کن و در سینهی این عصر، حماسهای نو بیافرین. آنگاه با اشک پاک چشمانت، خاک این سرزمین را سیراب کن و دمی - آگاه باش که دمی هم - مپندار که سرافرازی و امید، تو را رها کردهاند؛ که آری، کاخ جباران یزید نه با شمشیر و نه با موشک، که با خطبههای پرقدرت زینب مقتدر و اشکهای زلال رقیه لرزید.