دوباره گشودم چشمهایم بر سیمای گلگون آن دخترانِ پاکدامن و شهید، و دگر جان من تاب این منظرهی اندوه نیاورد. استخوانهایم از شدت هیبت این سبکسرازی لرزید. روبهروی آستان کریم یزدان، بهپروانهوار بر خاک افتادم و با نالهی دل، یادِ خونِ جگر مادران کردم؛ که آمد و با حلقهای از مهر، شانههایم را در بر گرفت و با نوازشی زمزمهوار بر گوشِ جانم، دوباره روضه خواند: عمه جان رو به مدینه زد صدا، وا محمّداه..
باز هم گفت، گریه کن عزیزِ من، گریه کن و در سینهی این عصر، حماسهای نو بیافرین. آنگاه با اشک پاک چشمانت، خاک این سرزمین را سیراب کن و دمی - آگاه باش که دمی هم - مپندار که سرافرازی و امید، تو را رها کردهاند؛ که آری، کاخ جباران یزید نه با شمشیر و نه با موشک، که با خطبههای پرقدرت زینب مقتدر و اشکهای زلال رقیه لرزید.
لعنت بر غیرتهای فروخته شدهای که میراث کوروش را به این تباهی کشاندند! شرافت شما کجاست وقتی که هویت یک ملت را زیر چکمههای حقارت له کردهاید؟ شرفتان را در کدام بازار سیاه به حراج گذاشتید که نتیجهاش این ذلت در چشم دنیاست؟ ایران و ایرانی امروز به خاطر شما تبدیل به مایه سخر و تحقیر شده. دیگر حرفی برای شنیدن باقی نمانده، ما با شما محاربه داریم، نه نسبتی؛ شما خائن هستید و ما دیگر هیچ پیمانی با خیانت نمیبندیم.
شبهایحوّا.
امروز جشن پوریم یهودیهاست. بار دیگر لعنت بر اون بهظاهر پارسنژاد و آریاییِ کژیرخ و بیوطن که یهود
لعنت بعدی بر اون بهظاهر پارسنژاد و آریاییِ خودفروخته و حقیر که در کمال ذلت جشن ایرانیکُشی رو بر یهودیان تبریک میگه. با خودشم.