تا جایی که فهمیدم، میان ادیان گشتی و به اسلام رسیدی ...
چرا رها نکردی و به جاش بی دینی رو انتخاب نکردی؟
من هر روز این پاسخ که چرا دین داری از بی دینی هزار بار جلو تره رو به خودم میگم ولی بازم از خودم میپرسم چرا..؟
تو به این سوال که چرا دین چه پاسخی میدی؟
-
بله. من میان ادیان گشتم و حتی مدتی در سکوت بیدینی ایستادم. و حقیقت اینه که بیدینی برام مثل دشتی باز بود، آزادی داشت، هیچ فرمانی نبود، هیچ تعهدی، اما همزمان معنایی هم. و همونجا فهمیدم آزادی مطلق اگر مقصدی نداشته باشه، کمکم شبیه سرگردانی میشه. فهمیدم اینکه اینجام دلیلی نداره، فقط هستم. همونطور که جهان، فقط هست. همهی راهها برام بهظاهر باز بود اما هیچکدوم منرو به خونه نمیرسوندن. مسئله هيچوقت برای من این نبود که آیا میشه بدون دین زندگی کرد؟ بله. میشه. انسان میتونه بدون دین هم زندگی کنه، فکر کنه، حتی اخلاق داشته باشه. اما کافیه از خودت بپرسی آیا جانم در اون وضعیت ساکن میشه؟ آیا وجود من معنایی داره؟ آیا تمام این تشویش و رنجها، صرفاً رنج هستند؟ و عجیبه اما همین فروتنی نوعی آزادی تازه میاره. بیدینی میگفت جهان هست، و همین. اما دین بهم گفت جهان هست، و کسی اونرو میبینه. و تو برای دلیلی پا در این جهان گذاشتی. و تنها این جهان نیست، بلکه سرای مطلقی در انتظار توست. وقتی به اسلام رسیدم، بیش از اینکه مجموعهای از قوانین ببینم نوعی گفتوگوی دائمی دیدم. گفتوگویی میان انسان و حقیقتی که از او بزرگتره. در نماز، در آیات، در همون واژه سادهی الله، در تمام روایت کربلا، در کوچههای مدینه، در صلح، در جنگ، در اشک و در خون چیزی بود که انسان رو از مرکز جهان بالا میاورد و دوباره در جای واقعیش مینشوند. شاید دلیل اینکه رهاش نکردم همین باشه. چون وقتی انسان لحظهای احساس میکنه در این جهان دیده میشه، خوانده میشه، برای دلیلی اینجاست، حضورش معنایی داره، و حتی با همهی ضعفهاش مورد خطاب قرار میگیره، دیگه نمیتونه به سادگی به جهانی برگرده که درش هیچ مخاطبی نیست. هیچ معنایی نیست. هیچ ارزشی نیست. برای من اسلام حقیقته. پاسخهام، حقیقتم، آرزوم، شعفم، رنجم، نورم، ارثم و روحم. اسلام سراسر پاسخ بود برای منِ حیران، تماماً رابطه و محبت بود برای منِ مطرود. و انسان وقتی طمع رابطهای واقعی رو بچشه دیگه به سکوت مطلق قانع نمیشه. اینهارو گفتم که چرا بهجای بیدینی، دینرو انتخاب کردم. اینکه چرا به جای باقی ادیان، اسلامرو انتخاب کردمهم داستان خودشرو داره.
همیشه گفته میشه که ما جزئی از خداییم و نور خدا درون ماست ، چه تو انجیل و چه تو قرآن .
و اینجوری شد که من نشستم به این فکر کردم ، که این نظریه ای که میگه مفهوم خدا در واقع یه انرژی یا ذهن کامله که تیکه هاش به شکل زندگی های مختلف تو جهان پخش شدن ، یه جورایی هم با عقل جور در میآد هم با دین .
شاید اون ندای وحی که به محمد آیه هارو میرسوند همون انرژی درونش باشه که به نسبت انرژی بقیه قوی تر بوده و کمتر روش سایه افتاده بوده .
و شاید اینجوریه که گفته میشه ما خدارو از راه خودشناسی میشناسیم
نظر تو چ
-
حتی مدتی در چنین اندیشههایی سرگردان بودم. وقتی انسان میبینه در درونش نوری هست از آگاهی، محبت، وجدان، طبیعیه که بپرسه آیا این همون خداست که در ما پخش شده؟ آیا ما تکههایی از اون ذهن بزرگیم که نامش رو خدا گذاشتیم؟
این تصور در نگاه اول آرامبخشه. چون فاصله میان انسان و خدا رو برمیداره. نظریهای که هم با عقل جور در میاد و هم با ذوق عرفانی. اما هرچه بیشتر درش تأمل کنیم، میفهمیم چیزی بسیار ظریف اما بنیادیای کمه و تکهای از پازل گم شده. اگر ما تکههای خدا باشیم، پس چه کسی صدای ما رو میشنوه؟
چه کسی دعوت میکنه؟
چه کسی اون "قل"رو بر زبان پیامبر میذاره؟
انسان میتونه در خودش گم شه، اما نمیتونه خودش رو از بیرون صدا بزنه. کسی که در ما حل شده، دیگه "دیگری" نیست که خطاب کنه. و وحی، هرچیزی که بود، خطاب بود. این رو نمیشه نادیده گرفت. ما جزئی از خدا نیستیم، ما نشانهایم. رد پایی بر شن ساحل. آینهای که اگر نور نباشه، خودش هیچ نداره. و جملهی خودترو بشناس تا خدارو بشناسی یعنی اگر درست به اعماق جانت نگاه کنی، میفهمی چقدر ناپایدار، محتاج، و محدود هستی. من بازهم حرفهای زهرا رو تکرار میکنم. چیزی نیستی تو که، یک چرخهای، یک مکثی، یک لحظهای، یک جسم نیازمند و بیچارهای، یک ذهن و روح گمشده و محدودی. بیست سال پیش، نوزده سال پیش، هجدهسال پیش یک نطفه ناچیزی، یک اسپرم و یک تخمک و یک کدگذاری بالقوهای و بعد از تخم بیرون میای و تا آدمْ بزرگ این جهان میشی خیال میکنی جهان، جهان توئه. خیال میکنی آه تکهای از خداوندی. اما تو سراسر محدودیتی. و همین محدودیت به شکلی عجیب، تو رو به سوی نامحدود میکشه. اونجا تازه میفهمی این نور کوچک که در دل توست، از تو نیست. تو فقط ظرفی. پرتویی از خورشیدی دیگر روی تو افتاده. آدمیزاد تو قدرتی از خودت نداری. ایمان لحظهای رخ میده که بفهمی تو نور نیستی،
تو فقط روی به نوری.
و تمام زندگی چیزی نیست جز قدم گذاشتن به سمت اون روشنایی بزرگ که هرگز در تو حل نمیشه، اما همیشه در تو میتابه. همیشه گرمت میکنه. وقتی خودشناسی رو یاد بگیری و محدودیتت رو درک کنی، تازه میفهمی نیازترو به لاينتهیای. ایکاش بفهمم. ایکاش بفهمیم.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگیم میگه منم میتونم یه کتاب بنویسم و اسم اون کتاب را بزارم قرآن و بگم خدا بهم گفته و اون کتابو زیر زمین خاک کنم تا سالها بعد یه سری ازش پیروی کنن،چیزایی که که تو قرآن گفته یه سری چیزای معمولیه یعنی همه میدونن باید راستگو بود یا به والدین احترام گذاشت
یا مثلا میگه تو پیروی دینی هستی که پیامبرش به اسم فرمان خدا با افراد مختلف ازدواج میکرده،منم میتونستم بخاطر هوس ازدواج کنم و بگم فرمان خدا بوده
دینی که یکی از امامهای اون توی زندان بود و براش دختر و زن میآوردند و اون باهاشون رابطه برقرار میکرد جوابشو من چی باید بدم؟
میگه اینا همش میتونه یه داستان یا افسانه باشه داستان امامحسین،کربلا و همهی اینها
چجوری باید قانع کرد که بینگبنگ غلط بوده و این همه زیبایی در جهان قطعا یه علتی داره که این معلولها بوجود بیان،میگه همهی این زیباییها یا مثلا در اومدن خورشید از سمت خاصی و اینا دلیل علمی داره و چرا باید به خدا ربطش داد؟
-
سلام. یکی یکی پاسخ میدم، اولی قرآن.
شبههی تحریف شدن قرآن رو به جای شعار و اخم و نچنچ کردن باید با واقعیتها جواب داد. قرآن تنها کتابیه که تاریخنگاری کلمه به کلمه داره. هزاران حافظ در نسلهای پیدرپی، نسخههای متعدد و همزمان از صدر اسلام، نبودِ هیچ نسخهی متفاوت در سراسر دنیای اسلام، ثبت کاملِ قرائتها و نقلها و اینکه یک کلمه تغییر بدی، میلیونها نفر در همون لحظه متوجه میشن. شگفتیای که در باقی ادیان به وضوح نیست. کسی نمیتونه کتابی بنویسه، زیر خاک کنه و بعد بگه قرآنه. قرآن از روز اول متنِ جمعزیسته بوده. در جامعه خوانده شده، تکرار شده، حفظ شده، روش بحث شده، حتی دشمنان اسلام هم اونرو بارها نقل کردن و میکنن. کتابی که در یک جامعه زنده باشه، تحریفشدنی نیست. و اما مهمتر از همه، اگر کسی میگه منهم میتونم بنویسم، خب، یالا. باید واقعاً بنویسه. اصلاً یکچیز خندهداری که وجود داره اینه که قرآن خودش صراحتاً میگه اگر بلدی، یاعلی. پاشو بنویس. ادعا نکن، عمل داشته باش. 1400 ساله این ادعا تکرار شده. اما حتی یک متن، تنها یک متن، که بشه اونرو همسطح قرآن دونست، وجود نداره. زیبایی لفظ، عمق معانی، انسجام موضوعی، و اثرگذاری روانیاش. اینها رو نمیشه جعل کرد.
"اگر در آنچه بر بندهی خود نازل کردهایم تردید دارید، پس یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را جز خدا فراخوانید اگر راست میگویید. پس اگر چنین نکردید، و هرگز نخواهید توانست کرد، از آتشی بترسید که هیزم آن مردم و سنگها هستند و برای کافران آماده شده است.
قرآن کریم، سوره بقره، آیات 23 و 24"
"آیا میگویند او این قرآن را به دروغ ساخته است؟ بگو: اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید و هر که را میتوانید جز خدا به یاری بخوانید.
قرآن کریم، سوره یونس، آیه 38"
"بگو: اگر همه انسانها و جنها جمع شوند تا همانند این قرآن را بیاورند، هرگز نمیتوانند مانند آن بیاورند، حتی اگر یکدیگر را یاری دهند.
قرآن کریم، سوره اسراء، آیه 88"
قربان خدا برم حتی این چالشرو مرحلهبهمرحله آورده. یعنی،
آقا کل قرآن (اسراء 88)
نتونستی؟ جهنم و ضرر، ده سوره کافیه (هود 13)
بازم نشد؟ آقا اصلاً کی به کیه، یک سوره بیار من قبولت دارم (بقره 23، یونس 38)
و در طی این چند هزارسال سال با وجود تمام مدعیهایی که سینهسپر کردن، هنوز یک آیه که بشه حتی رقیب قرآن دونستش، نیومده.
شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
دوم. قرآن چیزهای معمولی میگوید🗣️
میگن خب راستگویی و احترام به والدین چیز خاصی نیست. بله، شاید امروز بدیهی باشه. اما یک کتاب آسمانی که قراره هزاران سال مردم رو هدایت کنه، باید بدیهیاترو هم ذکر کنه. چون شاید تو بدونی، ولی اون عرب جاهلی که از صحرا اومده و تازه با مفهوم چهارچوب اخلاقی و فلسفهی دین آشنا شده، ندونه. اما قرآن فقط اخلاق ساده نیست. قرآن جهانبینی ساخته، نظام فکری داده، هزاران انسان رو متحول کرده، تمدنی از دل صحرا ساخته، و معانیای آورده که هنوز حتی فیلسوفها ازش کتاب مینویسن، نکات علمیای بیان کرده که با گذر زمان یکی یکی در عصر خودمون کشف میشن. مثل اینه که بگی مثنوی مولوی حرف خاصی نزده، فقط از عشق و انسانیت حرف زده. این سطحینگری حتی راجعبه کتاب نفیس اشعار هم مضحکه، چه برسه یک کتاب آسمانی با دستورهای خداوندی.
شبهایحوّا.
دوم. قرآن چیزهای معمولی میگوید🗣️ میگن خب راستگویی و احترام به والدین چیز خاصی نیست. بله، شاید امرو
سوم. شبههی ازدواجهای پیامبر.
این یکی همیشه تکرار میشه. اما حقیقت سادهتر از اون چیزیه که تصور میکنن. رسولالله تا 52 سالگی فقط یک همسر داشت، بانوی عالیمان، حضرت خدیجه.
بعد از اون ازدواجهاش سیاسی، قبیلهای و حمایتی بود. هیچیک از همسرانش دختر جوان نبودن. ازدواجها برای پیوند قبایل، آزادی بردگان و تأمین زنان بیحامی بود که یک چیز کاملاً طبیعی در سنت و فرهنگ اعراب از گذشته تا به کنونه. و نه فقط اعراب، بلکه در فرهنگهای مختلفی این موضوع بوده و هست. طرف میگه من هم میتونستم هوس کنم و بگم خدا گفته. خب، هوسی که قدرت میخواد، مال میخواد، لذت میخواد. اما رسولخدا فقیر زندگی کرد، قصر نساخت، طلایی جمع نکرد و تمام عمرش رو در جنگ، گرسنگی و تهدید گذروند. هوس در رفتاری پیدا میشه که آسودگی دنیوی و لذت بسازه، نه فقر و زخم و تهدید و غار حرا و رنج در راه حقیقت.
شبهایحوّا.
سوم. شبههی ازدواجهای پیامبر. این یکی همیشه تکرار میشه. اما حقیقت سادهتر از اون چیزیه که تصور می
چهارم. شبهه دربارهی امامها.
این ادعای بردن زن به زندان امامها، صراحتاً دروغ تاریخیه. چنین چیزی حتی در منابع مخالفان اهلبیت هم نیست. اگر کسی سند داره، باید بذاره روی میز. علم تاریخ با "شنیدم"ها کار نمیکنه. بذار خیالت رو راحت کنم. امامان شیعه همیشه زیر نظر، محدود، زندانی یا شهید شدن. اگر کوچکترین لکهای وجود داشت، دشمنانشون زمینرو از اون پر میکردن.
اصلاً بذار داستانش رو تعریف کنم. اگر بخوایم دقیق و منصفانه و بدون طرفداری نگاه کنیم در منابع معتبر تاریخی چنین گزارشی که برای امام موسی کاظم علیهالسلام (احتمالاً منظور ایشونه) در زندان زن میاوردن تا باهاش رابطه داشته باشه، وجود نداره. این ادعا معمولاً از دو جا بهوجود اومده، یا تحریف یک روایت تاریخی یا تبلیغات مخالفان اهلبیت. ماجرای واقعی چه بوده؟ در چند منبع تاریخی قدیمی (مثل برخی نقلها در کتابهای تاریخی شیعه و حتی بعضی منابع سنی) داستانی اومده که هارونالرشید برای امتحان یا تخریب شخصیت امام یک کنیز بسیار زیبا رو به زندان فرستاد. خب، اون زن رو برای وسوسه کردن امام فرستادن. وقتی مدتی گذشت، دیدن زن تغییر کرده و اهل عبادت شده. ازش پرسیدن چیشد پس؟ گفت وقتی وارد شدم، دیدم او (امام علیهالسلام) پیوسته در نماز و ذکره و اصلاً توجهی به من نداره. تحت تأثیر معنویتش قرار گرفتم. این داستان در منابع برای نشان دادن تقوا و زهد امام نقل شده، نه رابطهای که حالا فرصتطلبان کوتهفکر ازش دم میزنن. چرا این شبهه پخش شده؟ چند علت رایج داره. بریدن نصف و تقطیع روایت. یعنی فقط میگن زن فرستادن، ادامهاش رو حذف میکنن. تبلیغات ضدشیعی در دورههای مختلف. تبدیل کنیز به "رابطه" در نقلهای عامیانه. در حالی که در متنهای تاریخی چنین چیزی نیست. نکته منطقی هم هست. امام کاظم علیه السلام سالها در زندانهای سخت عباسیان بود. زندانهایی که شدیداً تحت کنترل بودن، برای تحقیر و شکنجه طراحی شده بودن، مأموران دائماً گزارش میدادن. اگر کوچکترین رسوایی اخلاقی رخ میداد، دشمنان عباسی اولین کسانی بودن که منتشرش میکردن تا جایگاه امامرو بشکنن. اما در هیچ منبع تاریخی جدی چنین گزارشی وجود نداره. بله، روایتی هست که کنیزی برای آزمایش امام فرستاده شد. اما روایت میگه امام کاملاً بیاعتنا بود و اون زن تحت تأثیر معنویت ایشون متحول شد. ادعای رابطه در زندان پشتوانه تاریخی معتبر نداره. بمیرم برات امام کاظم. بمیرم برات.
شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
پنجمی. افسانه بودن واقعهی کربلا.
به قول شیرازیها این یکی از همه خُنُکتر بود دیگه =) خدایا حکمتترو شکر. انقدر مضحکه که حتی نیاز به بحث منبابش نیست. حادثهای که هم منابع مسلمان سنی، مسیحی، یهودی، زرتشتی و حتی مورخان بیدین اونرو ثبت کردن، افسانه نیست. بیش از 80 روایت غیرشیعی درباره عاشورا موجوده. این حجم سند رو نمیشه با یک جمله "افسانهست" کنار گذاشت. بمیرم برای تکتک شهدا و رنجکشیدگان کربلا که بعد 1400 سال یکنفر میاد میگه همهاش افسانهست.
شبهایحوّا.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگ
ششم. بیگبنگ.
علم میگه جهان چگونه به وجود اومد. دین میگه چرا به وجود اومد. بیگبنگ نه خدا رو رد میکنه و نه اثبات بهاونصورت. اما یک چیز رو خیلی روشن نشان میده، جهان "شروع" داشته.
هر آغاز، علت میخواد. علت نمیتونه ماده باشه، چون ماده تازه ایجاد شده بود. پس علت باید نامادی باشه، بیزمان باشه،
بیمکان باشه، خارج از قوانین فیزیک باشه. علم اسمش رو نمیذاره خدا، اما ویژگیهاش همونه. زیبایی جهان، نظم خورشید، ثابت بودن قوانین فیزیک.. اینها دلیل علمی دارن، بله. اما چرا این قوانین همینان و نه چیز دیگه؟ علم جواب نمیده. علم میگه چگونه گل باز میشه. دین میپرسه چرا اصلاً گلی هست؟
اصلاً بیا کملطفی نکنیم، در برخی از تفاسیر قرآن گفته میشه که به بیگبنگ اشاره شده.
"آیا کافران ندیدند که آسمانها و زمین به هم پیوسته بودند، سپس ما آنها را از هم گشودیم؟
قرآن، سوره انبیاء، آیه 30"
کلمهی رَتق (در متن اصلی آیه) یعنی بههمپیوستگی و فَتق یعنی شکافتن و جدا کردن. و اونرو شبیه ایدهی آغاز واحد جهان و سپس گسترشش دونستن. اما باید منصف بود. مفسران قدیم بیشتر این آیه رو به جدا شدن آسمان و زمین برای شکلگیری باران و گیاه تفسیر میکردن، نه بیگبنگ. و در
"و آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را گسترش میدهیم.
قرآن، سوره ذاریات، آیه 47"
کلمه لَمُوسِعُون (متن اصلی) از ریشه وسعـئه که میتونه معنی گسترش دادن بده. برخی اونرو شبیه مفهوم انبساط جهان در کیهانشناسی جدید میدونن.
انسان رو نمیشه با زور قانع کرد. اما جهان انقدر پیچیده، هماهنگ، دقیق و آگاهه که واژهی "تصادف" مثل قصهای کودکانه در برابرش میمونه.
بچهها اینجا قرار بود مکانی باشه برای به اشتراک گذاشتن دستنوشتههام و نه بحث راجعبه مباحث دینی. خودم خیلی خوشحال میشم راجعبهشون صحبت کنم، فکر کنم مشخصه. اما جو ایتا اینرو نمیطلبه. من هر روز پیامهای متعددی منباب بهسخره گرفتن اعتقادات و یا توهین به خانواده و مقدساتم دریافت میکنم. هرچند همیشه سعی داشتم با آرامی جواب بدم و هر زمان از اعتقاداتم دم زدم، با سند و مدرک بوده و هيچوقت بیدلیل صحبتی نکردم. اما بازهم تهمتها به قوت خودشون باقی هستن و روزانه از طرفداران اینجا کم میشه. خواستم بگم من نه پژوهشگرم، نه درس عرفان و دین خوندم، و نه از کودکی با علم و دانش الهی بزرگ شدم. خودم تازه دنبالش رفتم و خیلی تازهکارم. بازهم بر میگردیم به اون جمله که اگر اشتباه و کوتاهیای از من سر زد، به من نسبتش بدید، نه به دینم. در کل میخوام بگم خستهام از مقابله با مثلی که باهام میشه. خستهام از توهینها و تحقيرهاتون. اگر راجعبه شخص خودم بود مشکل چندانی نداشتم، اما شما با عقاید من دارید میجنگید و من موظفم ازشون با حوصله و صبر دفاع کنم. این رسالت منه. فقط میخوام بگم خستهام. همین. یهکم آرومتر باشید. خستهام ازتون.
هدایت شده از شبهایحوّا.
صورت ابلیس رو بارها دیدم. در چهرهی این جماعت، در محراب مسجد، بر تخت بیمارستان، لابهلای کلمات. من ابلیس رو در اوج ایمان دیدم.