eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
736 دنبال‌کننده
66 عکس
11 ویدیو
0 فایل
بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/fagatbego
مشاهده در ایتا
دانلود
شب‌های‌حوّا.
توضیح راجع‌به متی یا متا. اگر مشکلتون برطرف شد اطلاع بدید که ما متی‌ خودمون رو بخونیم.
من نمی‌دانم چرا هرکس را صدا کردم، هرکس را دوست داشتم، ناگهان در خَم کوچه گم شد. همیشه چشم به راه کسی بوده‌ام. حتی یک‌نفر را پیدا نکردم که با او درد دل کنم و از حَسینا برایش حرف بزنم. کسی باشد که به او بگویم دوستش دارم، می‌فهمی؟ می‌دانی عشق یعنی چه؟ خیال نمی‌کنم بفهمی. هیچکس نمی‌داند من چه حالی دارم. هیچکس. روحم از تنهایی می‌پوسد و دردهای ناگفتنی در دلم تلمبار می‌شود. آخر ببینید، آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم‌انگیز نیست؟ آه. می‌خواهم سرم را روی پای مادربزرگ بگذارم. بگویم، برایم قصه بگو. از قصه‌هایت برای ما سرزمینی که عطر خون نداشته باشد بیرون بیاور. مادرانی که بیمار نشوند بیرون بیاور. مردانی که عاشق باشند و ترک نکنند بیرون بیاور. دوستانی که مهاجرت نکنند بیرون بیاور. خانه‌ای آرام بیرون بیاور که جنگ نشانی‌شان را نمی‌داند. مادربزرگ عزیزم، ما، به ستوه آمده‌ایم از افسانه‌ها، تازه جوانیم، اما زِ غصه پیر شده‌ایم، پیر.
سلام. روزتون به‌خیر. جهت دریافت تقدیمی این پیام و یک پیام دلخواه دیگه از چنل‌رو فوروارد کنید، تا من‌هم روایت یک احساس و یا خاطره‌ای که فکر می‌کنم براتون ملموس و قابل درکه رو به‌صورت یک دست‌نوشته‌ی نسبتاً کوتاه بنویسم. ظرفیت تمام شد.
کلمات‌رو یک‌به‌یک خوندم. رسیدم و درک کردم. گفته بود شما واقعاً هم هرگز نمی‌تونید برده‌ی‌ حقیقت باشید، بنده‌ی اسم‌هایید. گم شده در نام‌ها و نمادها. حقیقت برای شما لقمه‌ی سفت و سختیه، راحت الحلقوم نیست.
هدایت شده از باکی
بیاید دعا کنیم گلشید محرم رو تهران باشه و من یزد.
شب‌های‌حوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخ‌هایمان می‌لغزد. بی‌وقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر می‌زند. بالاخره کنار می‌کشیم. مقبره‌ای کوچک. نم‌زده. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند. پدر دراز می‌کشد و انگشتش روی کتیبه‌های سرد می‌لغزد و حفظ می‌کند. مادر زود خوابش می‌برد. سرم می‌چرخد. به دیوار تکیه می‌دهم و فرو می‌ریزم. در خودم جمع می‌شوم. تیک‌تیک. نمی‌دانم چند دقیقه گذشته. دل‌شوره دارم. بازهم تاریکی به چشمانم رسیده. دگر طاقت نمی‌آورم و لبانم با زمزمه‌هایی مه‌گرفته می‌لرزد. «ای قدیس میکائیلِ فرشته مقرب، ای شاهزاده‌ی والا و پاسدار وفادار قلمرو آسمانی، ای که با فروتنی‌ات غرورِ اغواگر را در هم شکستی و با قدرتت دشمن تاریکی را از آسمان فرو افکندی، به یاری ما بشتاب.»
شب‌های‌حوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخ‌هایمان می‌لغزد. بی‌وقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر می‌زند.
نفس می‌گیرم. مادر در خواب تکان می‌خورد. «تو که کلیسای مسیح را نگاهبان و نگهبانی نیرومند هستی، ای مدافع قوم خدا، در برابر حملات شریر و وسوسه‌های دشمن ناپیدا، سپر بر ما بگشا.» اشک‌هایم دامنم را خیس می‌کند. زانوهایم را بیشتر در بغل می‌گیرم. سردم شده، اما چرا عرق کرده‌ام؟ «ای سردار لشکرهای آسمانی، انسان را از چنگال نیروهای ظلمانی برهان، آنان که در جهان می‌گردند تا ارواح را بفریبند، بیازارند و تباه کنند. با نور آسمانی‌ات تاریکی را بزدای، با حضور قدرتمندت لرزه بر اندام شریران انداز، و با شفاعتت ما را در پناه خداوند نگاه دار.» صدای برخورد قطرات باران بر سقف تکه‌پاره‌ی مقبره کم‌کم شنیده می‌شود. هوا دم است. گرگ‌ومیش. شرجی. عرق‌کرده. دلم می‌لرزد. بازهم. «ای میکائیلِ قدیس، تسلیم دل‌هایمان را در برابر اراده‌ی خداوند تقویت کن. به ما بیاموز که چون تو در برابر حقِ مطلق بایستیم و هیچ‌گاه از نور حقیقت جدا نشویم.»