دیگر نمیدانم برایتان چه بنویسم،
چارهام باید یا مرگ باشد یا فراموشی. این روزها، کمی بیشتر از قبل به صدای درون سرم گوش میدهم، میخواهم بدانم چه چیزهایی نیاز دارد. همهچیز اوایل بهانه بود و تکراری، همهاش اختلاج و اضطرامِ دل با تن دادن به ناآرامیها. تا اینکه، شب پیش حین دراز کشیدن روی سرامیکهای سرد اتاق، با خود گفتم چهقدر دلم برای وقتهایی که کسی نامم را با عشق صدا میزد و با ذوق به او نگاه میکردم پیر شده است. نمیدانم چرا، به هرحال بیایید امیدوار باشیم هرچیزی را که از دست میدهیم، روزی جایی، در لبخند کسی، دوباره متولد خواهد شد.
نمیتوانم بیشتر بنویسم. هنوز هم در دلم رخت میشورند.
تنم رمقی نداشت و طنین انفجار، دوباره گوشهام رو خراش میداد. اما عزمم رو جزم کردم و با صدای رسا بیانات رو برای اهالی خونه خوندم. گوش سپردیم و دلْ قوی داشتیم، خوندیم و روزنههای امید رو از آسمان احساس کردیم، بغض کردیم و دست همدیگه رو فشردیم. [ لذا باید صبر کرد و به لطف و دستگیری حضرت حق جل و علا، امید و اعتماد داشت. ]
تموم که شد گفت، چه روزهایی تاریخیای برای خونهمون، برای انقلاب، برای ایران، برای جهان. کاش تا روز پیروزی زنده بمونیم.
سلام، از همهی دوستان و آشنایان و خانوادهی عزیزم تقاضا دارم چاقو را پس از فرو بردن در جسم خستهام، کامل بچرخانند،
محض احتیاط!
متشکرم.
زیرا دیگر شادمانی، امید به متنهای طولانی و احساس سرخوشی، کمیابترین چیزیست که در من میتوانید پیدا کنید. دیگر تمام جوانیام را به ندانمکاری گذرانده و همچنان هم میگذرانم و از اولش هم میدانستم نزدیکانم خیلی زود غالم خواهند گذاشت. فکر میکنم همینقدر کوتاه کافی باشد، تا بدانید دیگر گلشید حال خوشی ندارد.
-گلشید،اصلانمیداندچهسالوچهساعتی
ترمه یکبار نوشت نگو بشر، حالا منهم مینویسم نگو زندگی.
نگو زندگی. بگو بازدم سنگین خطایی که هنوز در جان خلقت میپیچد. گناهی که خداوند از آن گذشت، اما خلقت هرگز فراموشش نکرد. ما هنوز در تبعید همان سیب نفس میکشیم. فرزندان آدمیم، اما از قابیل بیشتر یاد گرفتیم تا از هابیل. آدابی از خون و برادری از حسد. نوح ما را سوار کشتی نکرد، چون آب دیگری در کار بود، سیلی از طمع، از غیبت، از بیقیدی نامقدس. ابراهیم اگر امروز بود، در میان آتش شهر میسوخت، نگو از دست نمرود، بگو از سردی دلهای بیدلیل ما. ما؟ همان خورندگان از درخت دانایی هستیم. نگو دانایی را برای فهم، بگو برای تسلط خواستیم. ما بهشت را فروختیم به قیمت آسایش، ایمان را به منطقِ بیمنطق هوس، و وجدان را به بازار شلوغ منفعت. و حالا هر غروب، خداوند به خلقتش مینگرد، شاید مثل پدری که هنوز محبت دارد، اما امید نه. شاید مثل پدری که دلش میسوزد. شاید مثل پدری که آغوش بازش، در این وادی شهوترانی، دیگر خریداری ندارد. جهان هنوز تسبیح میگوید، جز انسان. نگو بشر، بگو وارث خطایی که از جنس خاک است، اما سودای خدایی در سر دارد. و شاید رستگاری نمیگریزد، شاید.. ما فقط دیگر دنبالش نمیرویم.