دارد در آشپزخانه ظرفهارا میشورد. من اما روی مبل، آزادانه دراز شدهام و به سقف خیرهام. انگشتانم ضربآهنگ بیوزنی را روی میز از سر گرفتهاند. نمیدانم دارم به واژگان عجول و تند او گوش میسپارم، یا سکوتِ جیغِ سفیدیِ سقف.
«اصلاً چرا انقدر دیر جواب دادی؟ گلشید، چرا نمیخوای بفهمی؟ گلشید، من دلم هزارتا راه میره. حالا تو هی به این روند خودت ادامه بده، تا بمیرم.»
دستم را بلند میکنم و با نوک انگشتانم، نقشهای نهان را بر روی سقف به دنبال میگیرم. خطوط کج و معوجی که وقتی خواب، دیدگانم را مسخ میکند، نمایان میشوند.
«چند بار گفتم وقتی زنگ میزنم جواب بده؟ گلشید! گلشید، اگر در رو باز نمیکردی، جواب مامانترو چی میدادم؟ گلشید، هیچ به فکر من هستی؟»
باد کولر بدنم را قلقلک میدهد. خستهام. ظرفهارا میگذارد سر جایشان و میآید در پذیرایی. روی مبل کناری مینشیند و دستهایش را در موهای کوتاهش فرو میکند. آه میکشد.
«اصلاً حواست به زندگیات هست؟ نه، میخوام بدونم واقعاً هست؟ تو همونی نبودی که یک روزهایی به من میگفتی باید خودم رو جمع کنم؟ حالا خودت رو ببین!»
انگشتانم راه را گم میکنند. بیاختیار دستهایم شل میشوند و میافتند. به سقف خیره، و بیحسِ بیحس شدهام.
«نمیدونم.»
سرش را بالا میآورد. اخم میکند و تقریباً داد میزند.
«چی؟ بلند بگو. نمیشنوم گلشید. خوابی؟»
نمیتوانم. سّر شدهام. تمام رمقم را جمع و دوباره واژهرا تکرار میکنم.
«نمیدونم.»
ساعت تیکتاک میکند.
«نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم. نمیدونم.»
یادم نمیآید چهقدر این واژهرا فریاد کردم، اما یادم است آشفته شد و نگران. سعی کرد آرامم کند. و یادم است وقتی بیدار شدم، تنها بودم. چراغها خاموش کرده و پتو رویم کشیده بود. روی میز پاکت قرص و یک لیوان آب بر جای گذاشته، و برگهی دستنوشتهام.
برگهی دستنوشتهام بر روی میز بود. واژگان بالای برگه، با رنگ جوهر مشکی فریاد میکشیدند. «مرثیهای برای پسر جوانی که هنوز نمرده است.»
چند کلمهی اول را بلند برای سایههای خانه خواندم:
«من
به تاریکی وفادارم؛
نوری که مرا ترک کرد
هرگز
بازنخواهد گشت.»
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
به مو میرسه و پاره هم میشه عزیزم، لیکن با دستهای زخمی سریع دو سویه نخ رو میگیریم و یه گره شل و وا رفته میزنیم روش. باز پاره میشه، بازهم و باز هم. اینه قصهٔ آدم بودن.
هدایت شده از شیرچایِ
ممبرای گروه گلشید حتی به "کاکائو" هم احساس ناکافی بودن میدن :)