هدایت شده از سِدخارجی
24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا نمیخوان ما این کلیپ رو ببینیم...
@Sedkhareji ✔️
آفتاب نیمروز اتاق را روشن کرده و به او چشم دوختهام. اِهم، ببخشید، به من گفتند مردی اینجاست که چشمهای دلفریبی دارد، و لبخندی به زلالی مهتاب که میتوانم خدا را در آن ببینم، ببخشید، میشود لبخند بزنید؟
حسین طاهریenc_17031655965818841862824.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
اعلیحضرت حسین بن علی.
فصل تابستان را بهخاطر زیر آسمان خوابیدنش دوست داشتم. از اوایل اردیبهشت که سرمای هوا میشکست، تختهای فنری را که روی پشتبام بود، آماده میکردیم و همراه آقاجون بالا میخوابیدیم. دیدنِ پرواز شبپرهها و دنبال کردن خط شهابهایی که سینه آسمان را میشکافت، از سرگرمیهایی بود که هر دو از آن لذت میبردیم. یکی از همان شبها، وقتی آقاجون به خواب رفته بود و همهجا در سکوت بود، صدایی از کوچه مرا کنجکاو کرد. آهسته به لبه پشتبام رفتم و به کوچه خم شدم، همهجا در تاریکی فرو رفته بود و فقط هالهای از نور، اطراف تیر چراغبرق را روشن میکرد، با دقت نگاه کردم، خودش بود! آن تَن را کاملاً میشناختم.
جلوی خانهی ما کمی ماند، بعد به طرف خانه خودشان رفت، موتورش را که نوجوانان اهالی برایش غش و ضعف میرفتند بیرون آورد، زیر نور تیر چراغبرق دیدم که تا سرکوچه آن را یدک کشید و همانجا سوار شد و رفت. پاورچین از پلهها پایین آمدم، حدسم درست بود. پاکتی پشت در خانه روی زمین افتاده بود، آن را برداشتم و آهسته به اتاق برگشتم، زیر نور چراغِ مطالعه، پاکت را باز کردم، نامهای در آن یافتم که بدون سلام و مقدمهای شروع شده بود.
شبهایحوّا.
فصل تابستان را بهخاطر زیر آسمان خوابیدنش دوست داشتم. از اوایل اردیبهشت که سرمای هوا میشکست، تختها
«بگذار لحنم سوزناک باشد، چرا که نام تو خود آتش است، و دل من در شعلهاش بیتاب مانده. من زندگی آرامی داشتم، بیهیاهو، بیتمنا، روزها میآمدند و میرفتند بیآنکه ردّی از تب بگذارند. تا اینکه تو از راه رسیدی، نه، دروغ نگوییم، تا اینکه بلا از راه رسید! و جهانِ من، از هم گسیخت. دیگر همهچیز بوی تو را میدهد! هوا، دیوار، حتی خوابم نیز شبیه موهای توست، همان موجِ لغزنده و مستکنندهای که از آن بوی بهشت برمیخیزد. تو مقصری! تو بودی که نظم جهانِ کوچک مرا فروپاشاندی، که از من مردی ساختی بیخویش و بیمرز. نگاهت به جانم افتاد و من دیگر هیچکجا نماندم. حالا من در هر زن، تو را جستوجو میکنم، در هر سایه، در هر لبخند، و نیستی مگر تو. همهجا تورا میخواهم، تمامت را، تمامِ تمامت را، برای همیشه میخواهم، نه که بگویم ″اگر″ یا ″شاید″. خودم میدانم که این نیاز است. تو زیبایی را از معنا تهی کردهای و خود معنا شدهای. هر مژه بر هم زدنت، حکم صبحی تازه دارد، و هر حرکت لبانت، فرمان زندهماندن من است. پوستت به لطافت گل مرا دیوانهتر میکند، و صدایت.. صدای تو یعنی فرو رفتن در آغوش شب میان خواب و خلقت. تو سرنوشت منی. معبدی که نماز به آن بردهام بیهیچ قناعت و بیهیچ تردید. تو را با شرط "اگر" و ترس "شاید" نمیخواهم، تو را با تمام جنونم، با همه سایههای درونیام، با عطشِ وحشیِ خونی که در رگم میجوشد، برای همیشه خواستهام. و اگر روزی عقل بازگردد، بگذار بداند بیفایده است. من در تو باختهام، و چه باختن باشکوهیست.»
شبهایحوّا.
«بگذار لحنم سوزناک باشد، چرا که نام تو خود آتش است، و دل من در شعلهاش بیتاب مانده. من زندگی آرامی
نامه تمام شد، ادبیات خودش بود، مشخص بود در موقع نوشتن نامه، بسیار دلباخته بوده است. حالم نمیدانم چه حالی بود، اما دوستش داشتم، تا خود صبح هم نتوانستم خوب بخوابم، با اینحال، فقط نامه را بوسیدم و برایش در جواب نوشتم.
«که حالا، لحظه لحظه، تورا من عزیزتر دارم.»
-بفرماییدمحبوبحقیقی،بهصرفشیرینیوبوسه