شبهایحوّا.
2 / من چشم دوختم به غبارِ راه.
آیا این بود عهدِ ازلی؟ آیا از ازل من اینگونه مقیّد به دیدهبانی بودم؟
تصویر تو از عدم چیه؟ اون مقامی که درش جز خدا هیچ نیست. من میاندیشم به فنا. فکر میکنم به اون لحظهی محو شدن در او، که ساعتها و سالها دیگه فقط یک وهم بیمعناست و اون فنا، تنها به اندازهی یک دَمِ خالص از من فاصله داره. من سالهاست که در این راه بینهایت میشتابم و دستم به دامن هیچ مبهمی نمیرسه، و ناگهان، تو، ای تجلی زیبایی زمینی، از پس کوههای وهم میای و این نیستیِ نامطلوب رو از کفم میدزدی.
ای معبود پنهان، این چه سرّیه که با این جان حیران میکنی؟ چرا اون لحظهی بیرنگی رو که سالها براش تمام رنگها رو سوختم، با یک تلنگر ظریف خودت، به تأخیر میاندازی؟
این مسیر وصال، چقدر طولانیست.
این سنگینی پلکها، از ناتوانی در دیدن وحدته.
برای نادیده گرفتن این همه کثرت بیهوده، چه میزان از خود باید بگذریم؟
این مسیر وصال، چقدر طولانی شد. بسیار گریستم، از رنج جدایی، گریستم.
آفتاب نیمروز اتاق را روشن کرده و به او چشم دوختهام، اِهم، ببخشید، به من گفتند مردی اینجاست که چشمهای دلفریبی دارد، و لبخندی به زلالی مهتاب که میتوانم خدا را در آن ببینم، ببخشید، میشود لبخند بزنید؟
قبل از اینکه فرصت کند جواب بدهد، خودم جلو رفتم. گونهاش را بوسیدم، داغی لبم روی پوستش ماند. با هیجان، مثل بچهای که هدیه گرفته، فریاد زدم، خداحافظ! و در را باز کردم تا به سمت دنیای بیرون بدوم. طنین خندهاش پیچید در حالی که فکر کردم من، بلاخره، به تمام شعف جهان دست یافتهام.