شبهایحوّا.
همین دقایق، ساعت یک و نیم ظهر عاشورا. علی به میدان رفته. همین دقایق، سیدالشهدا کنار پیکرش روی خاک اف
همین دقایق، ساعت دو و نیم ظهر عاشورا. فرزندان مقدس زینب کبری پرپر شدهان. حالا قاسم اذن گرفته و عزم میدان کرده. همین دقایق، دشت پر از شمیم مطهر حسن مجتبیست.
شبهایحوّا.
همین دقایق، ساعت دو و نیم ظهر عاشورا. فرزندان مقدس زینب کبری پرپر شدهان. حالا قاسم اذن گرفته و عزم
همین دقایق، ساعت سه ظهر عاشورا. حسین بییاور شده و بالای پیکر چاکچاک ابالفضلالعباس اشک میریزد. همین دقایق، صدای زهرای مرضیه میآید که خطاب به پسر امالبنین، "یا ولدی" میگوید. علمدار نیامد.
شبهایحوّا.
همین دقایق، ساعت سه ظهر عاشورا. حسین بییاور شده و بالای پیکر چاکچاک ابالفضلالعباس اشک میریزد. هم
همین دقایق، ساعت چهار ظهر عاشورا. رباب در خیمهگاه بر صورت مبارک خود لطمه میزند. خونِ خدا متحیر شده و با دستانی لرزان، برای علیِاصغر قبری کوچک حفر میکند. همین دقایق، خون مقدس اصغر عبای حسین را گلگون کرده و ذات مقدس خداوند بیواسطه با او صحبت میکند.
کربلایی حسین طاهری14040414-2-15.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم. همین دقایق، عرش لرزید. مصیبتی که روز ازل در لوح عالم نوشته شد، حالا مجسم شده. همین دقایق، خون خدا ریخته شد. ای وای حسین.
نزدیک ساعت سه ظهر، حسین کمکم به میدان رفته. پیکر اصغر را برگردانده، به قلب لشکر زده و هزار هزار حرامی را به درک واصل کرده. ساعت سه. بین لشکر بر زمین میافتد. یک. دو. سه ساعت بعد ندای وا حسینا از زهرای مرضیه بر میخیزد. ساعت سه، سه ساعت. باید که جان دهیم در مصیبت ذبح عظیم پروردگار عالمیان. سه ساعت.
شبهایحوّا.
ذکر نامت در کلیساهاست.
حضرتیamir-hosein-hazrati-elahe-kelisa(320).mp3
زمان:
حجم:
5.1M
الههی کلیسا، غلامته عیسی.
نمیذاری حتی چند روز بگذره. هرکجا بری با خودت اون جام زهر گسمزه رو حمل میکنی، باعث میشی پنج صبح بالا بیارم. تا نفس میکشم، با دستانت خفهام میکنی. زمانی که بلاخره بالهام رو حس میکنم، با دندونهای تیزت تکهتکهشون میکنی. اجازه نمیدی پاهام از روی زمین بلند شه. من تمام روز به تابلوی مریم مجدلیه خیره شدم، اما شب که شد باز تو اومدی. همهاش میآی. نمیدونم چرا منرو انقدر آشکار زندانی کردی، ولی انگار تو همیشه باید برای من کف بزنی، حارث.
همیشه به من توهم میدی، عرق سرد و هذیان میبخشی. منرو تا کلیسا و کنیسه و مسجد میبری و جوری رفتار میکنی انگار ایمان دارم. انگار پوزخند نزدی. انگار منتظر نیستی تا من پام رو از حریمِ حرم مبارک بیرون بذارم، تا دوباره با دستانت خفهام کنی. از زانوان سستم سوءاستفاده میکنی، کردی، بازهم میکنی. از ضعف بدن من تغذیه میکنی. میخوری، خونم رو قطره قطره میخوری و آخر شب، بالأخره، بالأخره، برام کف میزنی. منزجرم میکنی حارث.
خیلی خوب منعکس میشی. زمانی که عیسی روحخدا در غار مشغول عبادت بود، چندبار برش نازل شدی. در قامت و چهرهیهای مختلف. پیرمرد پرسشگر، زن عشوهگر، مار طغیانگر. حتی نگاهت هم نکرد. روی گردنت پا گذاشت و خرد شدی.
اما حالا اینجایی. خوشچهرهای. کف میزنی و گردنبند صلیب انداختی. باعث میشی بالا بیارم، باعث میشی این تاریکی در معدهام بگَنده. رو به رویم نشستی و میخندی. چون من تاریکیات رو دیدم، همون لحظهی اول، میدونستم. اما بازهم لمس کردم. حقیقت اجتنابناپذیر زندگی من همینه حارث، تاریکی تو با روح من آشناست. لمسش قدیمیه. جنسش رو میشناسم. میبازم، میبَری، میبُری، منزجرم میکنی.