پس از اینکه عزرائیل خاک زمین را در بال گرفت و به عرش برد، خدای در خاکها نظر کرد. همان بود که اراده کرده بود. آنگاه اَبر گرم را فراخواند. فرمود تا چهلروز باران محبت و اندوه بر خاک ببارد. ابر گرم فرمان برد و از دریای محبت و اندوه آب برداشت و ببارید.
خاک که سیراب محبت و اندوه شد، خدای به ابر گرم فرمود تا یک ساعت نیز باران شعف و شادی بر خاک ببارد. ابر بازهم فرمان برد. بر سر دریای شادی رفت. قطراتی چند آورد و بر آن خاک افشاند. آنگاه خدای خاک و آب را در هم ریخت و گِل ساخت، به همان نحو که اراده فرموده بود، ملاط را چنگ زد. جملهی فرشتگان، شگفتزده و هراسان مینگریستند که چهگونه خدای به خداوندی خویش در آب و گِل آدم تصرف میکند. اینچنین بود که آدم خلق شد. نیمی از محبت، نیمی از اندوه و ذرهای از شعف.
| آدم و حوّا
شبهایحوّا.
ما یک شب گفتیم بریم یادی از عمو کنیم. قدم زدیم، هوا خنک بود، رفتیم و صحبت کردیم و از ساختمون اومدیم بیرون. یکهو به خودمون اومدیم دیدم خيره شدیم به یکعمر خاطره. یکعمر زندگی با دوستانمون. خنک بود، سردتر هم شد. دست به کمر زدیم و نگاه کردیم، که یکهو به خودمون اومدیم دیدیم چیلیک. ازمون عکس گرفتن. هیچی دیگه. این ما و یکعمر خاطره و یکعمر حسرت، با چشمان پر دردی که در عکس مشخص نشد. لبخند بزن. چیلیک.