شبهایحوّا.
ما یک شب گفتیم بریم یادی از عمو کنیم. قدم زدیم، هوا خنک بود، رفتیم و صحبت کردیم و از ساختمون اومدیم بیرون. یکهو به خودمون اومدیم دیدم خيره شدیم به یکعمر خاطره. یکعمر زندگی با دوستانمون. خنک بود، سردتر هم شد. دست به کمر زدیم و نگاه کردیم، که یکهو به خودمون اومدیم دیدیم چیلیک. ازمون عکس گرفتن. هیچی دیگه. این ما و یکعمر خاطره و یکعمر حسرت، با چشمان پر دردی که در عکس مشخص نشد. لبخند بزن. چیلیک.