eitaa logo
کانال نوحه وسینه زنی یا زینب(سلام الله علیها)
14.5هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.4هزار ویدیو
370 فایل
#کانال_نوحه_یازینب_سلام_الله_علیها #اللهم_عجل_لولیک_الفرج_والعافیه_والنصر #هدیه_محضر_امام_زمان_عج_صلوات http://eitaa.com/joinchat/2288255007C8509f44f1f
مشاهده در ایتا
دانلود
Mahmoud Karimi - Muharram 1402 Shab 5 - 9.mp3
5.3M
|⇦•آخرین حاجی ام... ابن الحسن علیه السلام اجرا شده به نفسِ حاج‌ محمود کریمی ●━━━━━━─────── آخرین حاجی ام و آمده ام قربانگاه لک لبیک عمو لک لبیک عمو «حسین..» حسن کوچک این دشت منم عبدالله لکَ لبیک عمو... لکَ لبیک عمو «حسین..» .....ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ..... .
🌹ماه محرم🌹 آنچنان که بارش باران نم نم دیدنی است چشم خیس گریه کن های شماهم دیدنی است هم نزول حضرت جبریل سوی روضه ها هم گدایی کردن امثال حاتم دیدنی است اکثر ایام گرچه خالی از زیبایی است چهره این شهر در ماه محرم دیدنی است ظاهر آراسته خوب است اما این دهه صورت زخمی و موی نامنظم دیدنی است می شود معشوق با لبخند زیباتر ولی چهره ی هرعاشقی همراه با غم دیدنی است صحنه ای از مرقدت نقش است در اندیشه ها کربلا بالای گنبد موج پرچم دیدنی است مثل آن روزی که یک عاشق به دلبر میرسد لحظه پیوستن شاه و گدا هم دیدنی است عشق بازی از نگاه مسلم و حر و حبیب باغریبی، سر به زیری، قامت خم دیدنی است یا غیاث المستغیثین منی هنگام مرگ میزبانی تو در آن واپسین دم دیدنی است در میان نامه ی اعمال در محشر فقط روزهایی که برایت گریه کردم دیدنی است کاش می فهمید اهریمن که در ملک وجود حلقه خاتم به دست شاه عالم دیدنی است ✍علی ذوالقدر
مرا «نوکر» نوشتند. آقا! تو را «آقا» مرا «نوکر» نوشتند یعنی تو را اوّل مرا آخر نوشتند روی سیاه من یقیناً حکمتی داشت شکر خدا نام مرا قنبر نوشتند روزی که نام «بهتران» را می نوشتند نام تو را از هر کسی بهتر نوشتند آری تو را حتی میان پنج تن هم در روز خلقت گریه آورتر نوشتند این قسمت ما بوده که سردار باشیم امّا تو را در کربلا بی سر نوشتند این اشک دیده نه چراغ برزخ ماست از برکت تو اشک را گوهر نوشتند ترسی ندارم از قیامت چون شنیدم نام تو را هم شافع محشر نوشتند کاری برای تو ندارد می توانی من را عوض کن جان پیغمبر . نوشتند : بدکاره با نیمه نگاهت زیر و رو شد لطف تو را بالاتر از باور نوشتند مس بودم و جنسم به یکباره طلا شد شغل تو را از اوّلش زرگر نوشتند تا که به سمت گنبد شه، پر بگیرم جای دو پر، بال مرا شهپر نوشتند پایین پای تو چه جای با صفایی است آن قطعه را عرش علی اکبر نوشتند ارباب جان من! ضریح نو مبارک طرح ضریحت را چه ذوق آور نوشتند آقا ضریح قبلی ات را پس چه کردند؟ آیا برایش قسمت دیگر نوشتند؟ ای کاش آن را می فرستادی مدینه بر روی آن با اشک چشم تر نوشتند: . سهم حسن همواره غربت بوده غربت او را شهید کینه ی همسر نوشتند قبرش شبیه چادر زهرا چه خاکی است بر روی خاک قبر او «مادر» نوشتند اوّل فدایی ولایت فاطمه بود این جمله را با ضرب میخ در نوشتند شاعر : محمد فردوسی
سالی دگر گذشت و ، محرم رسید، آقا ! "بازاین چه شورش است وچه ماتم "رسید، آقا با این همه چشم به راهیّ و انتظار جان بر لبِ خلایقِ عالم رسید ، آقا امسال هم به موقع رسیده است کاروان اما بدون تو این قافله ی غم رسید، آقا همراه کاروان غریبان کرب و بلا زهرا به اشک و آه دَمادَم رسید ، آقا با اذن فاطمه، شب اول شروع شد آغاز روضه های مجسّم رسید، آقا ای صاحب ِ عزای محرم ، بیا بیا شال عزا و نوحه و پرچم رسید، آقا رقیه سعیدی(کیمیا)
عید مباهله ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ‌ الباب اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب رجز مأذنه‌ها لرزه به ناقوس انداخت راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوسته‌ست نان یک عده به گمراهی مردم بسته‌ست ننوشتند که باران نمی از این دریاست یکی از خیل مریدان محمد، عیساست لاجرم چاره‌ای انگار به جز جنگ نماند قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است بر حذر باش که زنّار، گریبان‌گیر است کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است بهراسید که این معرکه خون‌‌ریزتر است بانگ طوفانیِ القارعه طوفان آورد آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد با خود آورد به هنگامه عزیزانش را بر سر دست گرفته‌ست نبی جانش را عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند به صف‌آرایی آن پنج نفر خیره شدند پنج تن، پنج تن از نور خدا آکنده آفتابان ازل تا به ابد تابنده دفترم غرق نفس‌های مسیحایی شد گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد با طمانیۀ خود راه می‌آمد آرام دست در دست یدالله می‌آمد آرام دست در دست یدالله چه در سر دارد حرفی انگار از این جنگ فراتر دارد ایها الناس من از پارۀ تن می‌گویم دارم از خویشتن خویش سخن می‌گویم آن‌که هر دم نفسم با نفسش مأنوس است آن‌که با ذات خدا «عزّوجل» ممسوس است من علی هستم و احمد من و او خویشتنیم او علی هست و محمد من و او خویشتنیم نه فقط جسم، علی روح محمد باشد یک‌تنه لشکر انبوهِ محمد باشد دیگر اصلا چه نیازی‌ست به طوفان، به عذاب زهرۀ معرکه را اخم علی می‌کند آب الغرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد مست از رایحۀ زلف رهایش گشتند بادها گوش به فرمان عبایش گشتند می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام شاعر: سید حمیدرضا برقعی
مُـبـاهِـلـه ... وضو بگیـرَم و دَر حال روزه با تکبیـر کنـم مُبـٰاهِـلـه با دُشمنـٰان حَیّ قَـدیـر زبان حَـق شَـوَم و ؛ "آیـهٔ مبـٰاهــلـه" را به شـأن فاطمه و شوهَـرش کنم تفسیـر زِ قول دوست و دشمن شِنـو که این آیـه به وصفِ اَهـلِ کسا ؛ اَز خـُدا شده تعبیـر مُحمّـد و علي و فاطِمـه ، حُسیـن و حَسن که پَنـج دَر عَـددند و یکي چو حیّ قدیـر پیِ " مبـٰاهِـلـه " کردند روی دَر صحـرا يکي چو مِهـر فُـروزان چَهار ماهِ مُنیـر فُتـٰاد چَشـم نصارىٰ به آن خـُدا رویان که نورِ طلعتشان گشته بود عالَمگیـر مَسیحیـٰان پیِ نِفـرین پَنـج تَـن دیدند که نیست غیر هِلاکت بَـرایِشـٰان تَقدیـر هَمـه به خاك قـُدوم پیمبـر اُفـتـٰادند که ای ز جانب حق خَلق را بَشیر و نَذیر به حَضرتِ تو نصاریٰ ، تمام تَسلیـم اَند که تو بلنـد مقـٰامي و ، ما تمام حقیـر هِـزار مَـرتبِـه نِفـرین به دُشمنـٰان علي که میکننـد دَر این آیه ، حیله و تزویر کننـد فَضـل علي را به دُشمني اِنکار خـُدای نگذرد اَز این خطا و این تقصیـر چرا شدند فراري اَز این حقیقت محض چرا به سِلسلهٔ نفس خود ؛ شدند اَسیـر قَسـم به جان علي منکِـر مُبـٰاهله را خـُدای لعن نموده ؛ پیمبَـرش تکفیـر گرفتم آنکه شود خصم مُنکر خورشید کجا به تابِش انـوارِ آن ؛ کنـَد تـأثـیـر فضـٰائل علي اَز حَـد بُـود فُـزون چه زیان که بَـر مُبـٰاهِله منکر شَـوَند ؛ یا به غَـدیـر علي کسي است که دَر جنگ بَدر شد پیروز خـُـدا به جنگ اُحـُـد میـدهَـد به او شمشیـر علي است فاتحِ اَحـزاب و ؛ فاتح خیبـَر علي است تیـر الٰهي به قلب خصم شریر علي است بُت شکن کعبه ، روی دوش رسول علي به بیشِـهٔ اِســلاٰم شد ؛ خروشان شیـر علي بجای نبي خفت و ، جان گرفت بدست کسي نیافت چو او این چنین مقـٰام خطیـر حدیث منَـزلت ؛ چون آفتاب ميتـٰابَـد به این دلیل علي بعد مصطفاست امیر وصيّ احمد مُرسل کسي بود "میثم" که دَر تمام فضایل؛ وِرا نبـود نظیـر ✍اَثـرِاُستـٰاد: غلامرضاسـٰازگار) ❇️❇️❇️❇️❇️ بيست و چَهـٰارُمِ ذِىالحَجَـّة روزِ با عَظمَت «مُـبـٰاهِـلـه» گِــرامي باد.
حق و باطل در مدینه روبروست اهل حق را حق پرستی آبروست حق پرستان همچو انگشتان دست پرتو این حق پرستان هرچه هست اهل بیت مصطفی دانی که پنچ رحمت للعالمین مانند گنج مصطفی ختم رسل در پیش بود منزلت از هر پیامبر بیش بود درگه حق او که برتر از همه در بغل دارد حسین فاطمه سبط اکبر در کنار مصطفاست دست او در دست خیر انبیاست بعد پیغمبر علی مرتضاست جانشین و همچو جان مصطفاست فاطمه خَیرُ نساء العالمین فاطمه نور سماوات و زمین مقتدای او پسر عمش علی ست تا قیامت مرتضی بر حق ولی ست آیت حق اهل بیت مصطفاست مستجاب الدّعوه ی ارض و سماست. او در پایان این شعر چنین سروده است: هر که را حُبّ محمد در دل است چلچراغ روشن هر محفل است تا ابد بر جا بماند این سرود بر محمّد گو و آل او درود تا توانی گو«طبیبا» این درود درگه حق این دعا مقبول بود شاعر:
قرار شد دو طرف تن به احتجاج دهند که دین مردم خود را مگر رواج دهند قرار شد همگی با کسان خود باشند مگر علاج به یک زخم لاعلاج دهند نبرد شک و یقین بود و باز، اهل یقین  بنا نبود به اهل لجاج باج دهند به حکم امر «تعالوا ...» قرار بود آن روز مسیحیان همه پایان به یک لجاج دهند و در قبال تمام مخالفتهاشان به رسم روز، به اهل یقین خراج دهند شعاع نور حقیقت به هر طرف می‌ رفت که از حجاز به نجرانیان سراج دهند جهان به نور تو وابسته است، ای خورشید خوشا که با «تو» به اهلِ تو تخت و تاج دهند شاعر:
گیرم که آفتاب جهان ذره پرور است این بس مرا که سایه ی مهر تو بر سر است ای دل چرا به غیر خدا تکیه می کنی؟ امید ما و لطف خدا از که کمتر است؟ بهر دو نان، خجالت دونان چه می کشی؟ ای دل صبور باش که روزی مقدّر است خاطر ز گفتگوی مکرّر شود ملول الاّ حدیث دوست که قند مکرّر است فرخنده نامه ای که موشّح به نام اوست زیبنده آن صحیفه که او زیب دفتر است نامی که با خدا و پیمبر ز فرط قدس زیب اذان و زینت محراب و منبر است پشت فلک خمیده که با ماه و آفتاب در حال سجده روی به درگاه حیدر است شمس ضحی، امام هدی، نور هل أتی چشم خدا و نفس نفیس پیمبر است در آیه ی مباهله این مهر و ماه را جانها یکی و جلوه ی جان از دو پیکر است وجهی چنان جمیل که از شدّت جمال وجه خدا و جلوه ی الله اکبر است نازم به دست او که یکی ناز شست او از جای کندنِ درِ سنگینِ خیبر است با اشک چشم، ابر کَرَم بر سر یتیم با برق تیغ، صاعقه ای بر ستمگر است جز راه او به سوی خداوند راه نیست یعنی که شهر علم نبی را، علی، در است بر تارک زمان و مکان، تاج افتخار در آسمان فضل، درخشنده اختر است کمتر ز ذرّه ایم و فزونتر ز آفتاب ما را که خاک پای علی بر سر افسر است وصف علی ز عقل و قیاس و خیال و وهم وز هرچه گفته اند و شنیدیم، برتر است شد عرض ما تمام و حدیث تو ناتمام حاجت به مجلس دگر و وقت دیگر است طبع لطیف و شعر«ریاضی»به لطف و شهد شاخ نبات خواجه  شیراز و شکّر است.
چارده نور؛ هم‌چنان دریاست چارده نور؛ محورش زهراست "وَ بِکُم یُمسِکُ السَّما" یعنی: آسمان روی شانه‌ی آن‌هاست مثلِ خورشید تابناک شدند دینِ اسلام را ملاک شدند آمده: "اِنَّما یُریدُ الله": از پلیدی و رجس پاک شدند وصلِ آن‌ها وصالِ پیغمبر رسمِ آن‌ها مثالِ پیغمبر نیست اجرِ رسالت طه جز محبت به آلِ پیغمبر به کناری گذار فاصله را پاره کن برگه‌های باطله را دل به دریای اهلِ بیت بزن گوش کن آیه‌ی را عصمتِ محض؛ از بدی دورند خارج از درک؛ رازِ مستورند منکرانِ حقیقتِ آن‌ها وسطِ روز منکر نورند راهِ اصلاح را نمی‌دانیم رستن از چاه را نمی‌دانیم بی‌توسل به اهلِ بیتِ رسول راه و بی‌راه را نمی‌دانیم
به مناسبت سالروز مباهله ----- آمد رسول تا که برای مباهله دشمن نداشت تاب و توان مقابله آمد رسول ، همره او مرتضی علی درهم شکست کفر و ستم را معادله یک سو حسن ، و حسین آیینه های عشق یک سو بتول منشاء انوار کامله دشمن که داشت تیغ عداوت به دست خویش از راه می رسید به قصد مقاتله از منطق رسول در آن روز شعله خیز آتش گرفت جمله ی اسناد باطله شد آفتاب چیره به ظلمت در آن میان پایان گرفت عاقبت آنجا مجادله با منطق نبی مکرم دراین حضور نصرانیان خموش ازین بحث و غایله محکوم بر شکست و تباهی بود یقین در کار عشق هر که نماید مداخله باید که رفت ، ورنه به دست بلا فتد هر کس که ماند غافل ازین کوچ قافله "یاسر" بگیر دامن مولا به نقد جان زیرا که سود می بری از این معامله محمود تاری «یاسر»
خاتم رسالت را داده حق رخ چون ماه روشن از نگاه او هر حریم و هر درگاه بر مباهله می رفت با علی و با زهرا داشت در و گوهر را آفتاب حق همراه نقش چهره ی ماهش آیه های نورانی نقش روی لبهایش ” انما یرید الله “ تا ز روی پیغمبر نور حق نمایان شد بر قبیله ی نجران شد مباهله جانکاه عالمان نصرانی در برابر احمد از مباهله در بیم از مجادله در آه مصطفی همه نور است در ستایش آن نور هم زبان ما الکن ، هم کلام ما کوتاه چشم نافذش دل بر غنچه ی لبش دلتنگ سرو قامتش دلجو یاس طلعتش دلخواه "یاسرا" ز درگاهش کس نمی رود مایوس زآن سبب شدیم از شوق سائلان این درگاه شاعر:حاج محمود تاری