eitaa logo
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
309 دنبال‌کننده
830 عکس
297 ویدیو
8 فایل
الله مَن یارِشـ طُ نِگَـ‌‌‌هدارِشـ... با جان و دل میشنوم:🪐 https://abzarek.ir/service-p/msg/4401025 •یه وایب صمیمی و خودمونی🌻 •نویسندگی ✍🏻 •روزمرگی📸 •«💕زوج دهه هشتادی🤞🏻» کپی؟رمان و ادیت‌های‌خودم‌ نه❌ ﹉مــَن : @fm_313f ﹉ «🇮🇷🇵🇸»
مشاهده در ایتا
دانلود
--- فاطمه: بچه ها من به شما چی گفتم؟ واقعا این کارمون بچه گونه بود، اصلا من نباید حرفتون رو گوش میدادم و به عموم زنگ میزدم حالا تا عمر دارم میخوام از عموم حرف بشنوم... _مبینا: باشه بابا، فاطمه بزرگش نکن دیگه تو که خودت میشناسی مارو، نمیتونیم یجا بشینیم. فاطمه: اصلا حرف شما درست. حالا این دروغایی که مامانامون گفتیم رو چیکار کنیم؟ الکی الکی گناهم افتاد گردنمون. _راضیه: اشکال نداره، بعدا حلالیت میگیریم بابا _کوثر: خب بچه ها حالا دستور چیه؟ چیکار کنیم؟ فاطمه: بریم مسجد خاتم الانبیا، من خیلی تشنمه آب میخوام _باشه بریم رفتیم مسجد و یه آبی به دست و صورتمون زدیم و من به اندازه چهار پنج لیوان آب خوردم تا عطشم برطرف شد. موبایلمو روشن کردم تا بچه ها از سرویس برگردن یه نگاهی به فضای مجازی بندازم که چشمم خورد به یک متنی که دوست نداشتم بخونمش؛ فرمانده هوافضای سپاه پاسدارن امیر علی حاجی زاده به فیض شهادت نائل آمد💔 گوشی بین دستم آزاد شد و دستم بی حس شد. هی با خودم میگفتم: من بعد از حاج قاسم شمارو قبول داشتم حاجی، چیکار کردی با ما... چشمام رو بستم و مثل بچه گریه کردم. کنترل گریه هام دست خودم نبود. انگار یکی داشت قطره های آب رو روی صورتم میپاشید. چشمام رو باز کردم. راضیه بود... انگار وقتی داشتم گریه میکردم نه صدایی میشنیدم نه حسی رو متوجه میشدم. بچه ها یکی یکی اومدن کنارم: _فاطمهههه بمیرم الهیییی، چیشد به تو. زبانم قصد تکون خوردن نداشت. لب هام خیلی غیر ارادی چسبیده بودن به هم. تا اینکه با دستم به موبایلم اشاره کردم. مبینا موبایلم رو روشن کرد و عکس شهید حاجی زاده رو دید. بچه ها زدن زیر گریه. حال همه بد بود. خیلی بد بود. طوری که وصف کردنی نبود. ما از شروع جنگ فقط میگفتیم خداکنه به آقای حاجی زاده چیزی نشه، انگار خدا باهامون لجش گرفته بود. داشت خوب هارو میخرید و به آسمون میبرد و ما گنه کار هارو روی زمین نگه میداشت و غم اونهارو بر دل ما باقی میزاشت... اونجا بود که به خودم اومدم. فاطمه: بچه ها پاشید، من دیگه نمیتونم. این خون انتقام صددرصدی داره. زینب: فاطه جان میگی چیکار کنیم؟ فاطمه: نمیدونم، من الان هیچی نمیدونم. بیاید بریم بهشت فاطمیه. -بریم عزیزم، بریم.... --- ادامه دارد.. . ✍ رمان 🕊 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
اذان صبح به افق مشهد🥲❤️‍🩹
ببینم کیا مثل من تا الان بیدار بودن؟ بیاین همدردی کنیم یکم... 😂👌
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
--- فاطمه: بچه ها من به شما چی گفتم؟ واقعا این کارمون بچه گونه بود، اصلا من نباید حرفتون رو گوش مید
--- راضیه رفت ماشین و آورد جلوی مسجد و سوار شدیم رفتیم به سمت گلزار شهدا. مبینا: فاطمه یه سوال... تو اینجوری میخوای همسر یه آدم نظامی بشی؟ _وا چمه مگه؟ -خیلی استرسی هستی، خیلی ام ترسویی و خیلی زود از حال میری تا یه خبر بد میشنوی، بعد فکر کن شوهرت پاشه سه ماه بره ماموریت، تو دیگه میمیری... _مبینا تو نگران نباش، من فکر همه چیزو کردم. -فاطمه جان چون به فکرتیم داریم میگیم. یکم فکر کن راجب حرفام. اگه از من بپرسی واقعا نمیتونی از پسش بربیای... _ضد حال نزنید دیگه،حالا تو عمرم از یکی خوشم اومده شمام که اذیت میکنید. بجای اینکه پشتم باشید. زینب: نه عزیزم ضد حال نیستم، چون دوستت داریم، داریم این حرفارو بهت میزنیم. _نگران نباشید، هر چی صلاحه انشاءالله رقم بخوره. -انشاالله رسیدم به گلزار شهدا. اول مستقیم رفتم کنار رفیق شهیدم که گمنام بود. خیلی شهید خاصی هست. چون دور از شهدای دیگه دفن شده و خیلی مظلوم و غریب بود. و من به این جمله خیلی اعتقاد دارم که زیارت شهدایی که زوار کمی دارن بیشتر ثواب داره و چون سرشون خلوته زودتر حاجتتو میدن. شاید خنده دار باشه ولی من بهش اعتقاد دارم... نشستم کنار مزار شهید و مداحی پلی کردم تا گوش بدم و گریه کنم و یکم آروم شمـــ.. حق حق گریه میکردم که صدای راه رفتن شخصی به گوشم رسید. انگار داشت میومد طرفم. سرم رو بالا آوردم و یه شوکی بهم وارد شد.. اون همون کسی بود که الان به وجودش خیلی احتیاج داشتم. بودنش رو میخواستم برای اینکه آروم شم، آرامش پیدا کنم... آره اون شخص محمد بود؛ فرشته ی نجات من' با دیدنش میتونستم برق در چشمانم رو حس کنم فاطمه: آقای نجف زاده؟ شما اینجا چیکار میکنید؟؟؟ محمد: سلام، ببخشید مزاحم شدم. والا فکر کنم تصادفی شد. حالا شما این وقت روز اینجا چیکار میکنید؟ فاطمه: راستش رو بخواید یکم حالم ناخوش بود. وقتایی که از زندگی خسته میشم یا دلم میگیره به اینجا پناه میارم... محمد: چه تفاهمی؟! عالیه. دقیقا منم همین طوری ام. زمانی که دیگه میبرم و نمیتونم به زندگی ادامه بدم میام اینجا.. واقعا شهدا زنده هستن. چون به چشم دیدم این رو عرض میکنم. چون من یک حرفی رو الکی نمیزنم. فاطمه: بله منم به این جمله ایمان قلبی دارم.واقعا شهدا زنده ان.. محمد: اون دخترا رو میشناسید؟ فاطمه: کیارو؟ محمد: همونایی که دارن نگاهمون میکنن! _سرم رو چرخوندم که چشمم خورد به بچه ها، هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. خیلی فکرا تو ذهنم میچرخید که نکنه راجبم بد فکر کنن؟ اگه بفهمن من با محمد حرف میزنم خیلی بد میشه... پس برگشتم و به محمد گفتم: وای آقا محمد توروخدا از اینجا برید تا دوستام ندیدن مارو. بعدا خیلی بد میشه برامون. محمد: چی؟ دوستای شمان؟ وای من متوجه نشدم اصلا. خداکنه چیزی نفهمیده باشن، اگه چیزی گفتن شما انکار کنید گناهش گردن من.. --- ادامه دارد... ✍ رمان 🫀 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
به زورم که شده باید خوابم ببرهههه😐💔
چرا دارم برمیگرم به حالت جغدی😂🤦🏻‍♀
رمانت داره کاملا تخیلی میشه بنظرم یکم واقعی بنویس _ عزیزم خوبه تو دهنت میگی رمان😅 هر رمانی واقعی نیستن که ، برای من درسته بر اساس واقعیت نوشته شده اما به اصطلاح هم سانسور داره هم اضافه نویسی
رمانت عالیه 😘 اگه میشه کلیپ های عاشقانه اونم مذهبیش رو هم بزار _ نظر لطف شماست، چشم حتما☺️❤️
ببین، حرففففف ندارههههههسکپژمسدیحقتقمیژپپزیمصوددبزم🤣🤦‍♀😍 _ ممنون. آروم باش😂❤️
رمانتون خیلی افسانه ایه🥺 _ تاحالا کسی اینو بهم نگفته بود😆🤌