🕊<اِفــ مـیـم>🍂
-
.هرکس چشیده لذت همرازی تو را
دیگر کجا به غیر تو مأنوس میشود!؟
_هر که را سودای لیلی نیست، مجنون آنکس است-ورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست 🫂🫀
یکی بهم قول داده دنیارو بزنه به نامم حالا نمیدونم شما میخوایید کجا بمونید🙄
فقط تا آخر ماه تخلیه کنید با تشکر🤣🫠
#طنز
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
𝗟 𝗂 𝗻 𝗄︎ : 🌱🪖 ' ✊🏻
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
--- راضیه رفت ماشین و آورد جلوی مسجد و سوار شدیم رفتیم به سمت گلزار شهدا. مبینا: فاطمه یه سوال...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
---
محمد خیلی سریع تغییر موضع داد و پشت به من، کنار مزار شهید ایستاد. فاصله نگرفته بودم که کوثر خودش رو به من رسوند:
- فاطمه! اینجا تنهایی چیکار میکنی؟ خطرناکه ها!
با خندهای که بیشتر شبیه کلافگی بود، گفتم: «وای کوثر تو دیگه چرا؟ چه خطری؟ بچه که نیستم!»
- بیا بریم داخل محوطه، کنار بچهها بشینیم. تنهایی اینجا نمون.
سرم رو تکون دادم: «برو، منم الان میام.»
نگاهم رو قدمهای کوثر بود تا از بابت رفتنش مطمئن بشم. وقتی دور شد، آروم برگشتم سمت محمد. شانههای مردانهاش میلرزید؛ داشت اشک میریخت. آروم رفتم کنار مزاری که نشسته بود. دستمال کاغذی رو از کیفم درآوردم، بیصدا روی لبهی مزار گذاشتم و زمزمه کردم: «التماس دعا... تنهاتون میذارم، راحت باشید.»
با همان سرِ پایین و چشمهای خیس، بدون اینکه نگاهم کنه، با صدایی گرفته گفت: «خیلی به دعاتون نیاز دارم... من رو از یاد نبرید، لطفاً.» 💔
لبخند تلخی زدم: «انشاءالله همین شهیدی که کنارش نشستید، صداتون رو بشنوه و حاجتروا بشید.»
با کمی فاصله گفتم: «با اجازه... انشاءالله اگر قسمت شد، پیام میدم بهتون.»
محمد همونطور که سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه، گفت: «راحت باشید، خدانگهدارتون.»
به سمت محوطه رفتم. بچهها دور مزار شهدا حلقه زده بودن و گریه میکردن؛ منم کنارشون نشستم و با اونها یکی شدم. نیمساعتی گذشت و بعد، همراه بقیه راهی شدیم. راضیه منو تا خونه رسوند، اما انگار کوه کنده بودم؛ خستگی تمام وجودم رو گرفته بود.
جلوی در رسیدم و زنگ زدم. خبری نشد. یادم افتاد مامان گفته بود برای شام میرن خونه عزیزجون. راهی نبود، پیاده سمت خونه عزیز راه افتادم. از کوچهپسکوچهها گذشتم و بالاخره رسیدم. دستی به سر و صورتم کشیدم تا مرتب باشم و زنگ رو زدم. صدای عمه از پشت آیفون اومد: «بله؟»
- عمه، منم فاطمه!
- بفرما عمهجون.
در رو باز کردم که ناگهان ضربهی محکمی مستقیم خورد تو صورتم! چشمام از شدت ضربه سیاهی رفت. وقتی بازشون کردم، بچهها رو دیدم که با چهرههای رنگپریده و ترسیده وسط حیاط ایستاده بودن.
با تعجب و درد گفتم: «این چی بود دیگه؟!»
یکی از بچهها با شرمندگی جلو اومد: «توپ من بود... شوت کردم... ببخشید فاطمهخانم، نمیدونستیم شمایید! میخواستیم مهدی رو بزنیم که شما اومدید...»
دستم رو روی صورتم گذاشتم و سعی کردم جدی باشم: «آی... بچهها! دیگه تکرار نشه. چه من باشم چه هرکس دیگه، این کار خطرناکه. دیگه نبینم توپبازی کنیدا! باشه؟»
- باشهههه!
همون لحظه «مهدی»، پسر عمهبزرگه و نوه ارشد خانواده، وارد شد. بچهها مثل قحطیزدهها ریختن سرش و تا میتونستن اذیتش کردن. دیدم حرفهام برای اینها که در دنیای خودشون غرق بودن، فایدهای نداره؛ پس بیخیال شدم و به سمت داخل رفتم.
گویا کل فامیل جمع بودن. جلوی آینه قدیِ ورودی، روسریام رو مرتب کردم و وارد شدم. بعد از سلام و علیک با همه، به اتاق رفتم، لباسهام رو عوض کردم و بعد از خوندن نماز، دوباره بیرون اومدم. کنار عمه نشستم و گرم صحبت شدیم: «خب عمهجان، چه خبرا؟ کمپیدایی! فکر کنم باید کلاً توی امامزاده پیدات کنیمها!»
خندیدم و گفتم: «آره عمه... ماشاءالله سرم خیلی شلوغ شده، ولی خب... این شلوغیها هم دنیایی داره.» 😅
کمی که گذشت، دیگه حتی توان نشستن نداشتم. به عمه گفتم: «عمهجون من یکم خستهام، برم اتاق دراز بکشم تا شام حاضر بشه.»
- راحت باش عزیزم، صدات میکنم.
به اتاق پناه بردم. بالش رو که برداشتم و دراز کشیدم، سنگینی پلکهام امون نداد. هنوز توی فکرِ اتفاقات امروز و حرفهای محمد بودم که نفهمیدم چطور بیهوش شدم و خوابم برد...
---
ادامه دارد... ✍
#پارت_صد
رمان #بالِ_پرواز 🫀
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿