---
محمد خیلی سریع تغییر موضع داد و پشت به من، کنار مزار شهید ایستاد. فاصله نگرفته بودم که کوثر خودش رو به من رسوند:
- فاطمه! اینجا تنهایی چیکار میکنی؟ خطرناکه ها!
با خندهای که بیشتر شبیه کلافگی بود، گفتم: «وای کوثر تو دیگه چرا؟ چه خطری؟ بچه که نیستم!»
- بیا بریم داخل محوطه، کنار بچهها بشینیم. تنهایی اینجا نمون.
سرم رو تکون دادم: «برو، منم الان میام.»
نگاهم رو قدمهای کوثر بود تا از بابت رفتنش مطمئن بشم. وقتی دور شد، آروم برگشتم سمت محمد. شانههای مردانهاش میلرزید؛ داشت اشک میریخت. آروم رفتم کنار مزاری که نشسته بود. دستمال کاغذی رو از کیفم درآوردم، بیصدا روی لبهی مزار گذاشتم و زمزمه کردم: «التماس دعا... تنهاتون میذارم، راحت باشید.»
با همان سرِ پایین و چشمهای خیس، بدون اینکه نگاهم کنه، با صدایی گرفته گفت: «خیلی به دعاتون نیاز دارم... من رو از یاد نبرید، لطفاً.» 💔
لبخند تلخی زدم: «انشاءالله همین شهیدی که کنارش نشستید، صداتون رو بشنوه و حاجتروا بشید.»
با کمی فاصله گفتم: «با اجازه... انشاءالله اگر قسمت شد، پیام میدم بهتون.»
محمد همونطور که سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه، گفت: «راحت باشید، خدانگهدارتون.»
به سمت محوطه رفتم. بچهها دور مزار شهدا حلقه زده بودن و گریه میکردن؛ منم کنارشون نشستم و با اونها یکی شدم. نیمساعتی گذشت و بعد، همراه بقیه راهی شدیم. راضیه منو تا خونه رسوند، اما انگار کوه کنده بودم؛ خستگی تمام وجودم رو گرفته بود.
جلوی در رسیدم و زنگ زدم. خبری نشد. یادم افتاد مامان گفته بود برای شام میرن خونه عزیزجون. راهی نبود، پیاده سمت خونه عزیز راه افتادم. از کوچهپسکوچهها گذشتم و بالاخره رسیدم. دستی به سر و صورتم کشیدم تا مرتب باشم و زنگ رو زدم. صدای عمه از پشت آیفون اومد: «بله؟»
- عمه، منم فاطمه!
- بفرما عمهجون.
در رو باز کردم که ناگهان ضربهی محکمی مستقیم خورد تو صورتم! چشمام از شدت ضربه سیاهی رفت. وقتی بازشون کردم، بچهها رو دیدم که با چهرههای رنگپریده و ترسیده وسط حیاط ایستاده بودن.
با تعجب و درد گفتم: «این چی بود دیگه؟!»
یکی از بچهها با شرمندگی جلو اومد: «توپ من بود... شوت کردم... ببخشید فاطمهخانم، نمیدونستیم شمایید! میخواستیم مهدی رو بزنیم که شما اومدید...»
دستم رو روی صورتم گذاشتم و سعی کردم جدی باشم: «آی... بچهها! دیگه تکرار نشه. چه من باشم چه هرکس دیگه، این کار خطرناکه. دیگه نبینم توپبازی کنیدا! باشه؟»
- باشهههه!
همون لحظه «مهدی»، پسر عمهبزرگه و نوه ارشد خانواده، وارد شد. بچهها مثل قحطیزدهها ریختن سرش و تا میتونستن اذیتش کردن. دیدم حرفهام برای اینها که در دنیای خودشون غرق بودن، فایدهای نداره؛ پس بیخیال شدم و به سمت داخل رفتم.
گویا کل فامیل جمع بودن. جلوی آینه قدیِ ورودی، روسریام رو مرتب کردم و وارد شدم. بعد از سلام و علیک با همه، به اتاق رفتم، لباسهام رو عوض کردم و بعد از خوندن نماز، دوباره بیرون اومدم. کنار عمه نشستم و گرم صحبت شدیم: «خب عمهجان، چه خبرا؟ کمپیدایی! فکر کنم باید کلاً توی امامزاده پیدات کنیمها!»
خندیدم و گفتم: «آره عمه... ماشاءالله سرم خیلی شلوغ شده، ولی خب... این شلوغیها هم دنیایی داره.» 😅
کمی که گذشت، دیگه حتی توان نشستن نداشتم. به عمه گفتم: «عمهجون من یکم خستهام، برم اتاق دراز بکشم تا شام حاضر بشه.»
- راحت باش عزیزم، صدات میکنم.
به اتاق پناه بردم. بالش رو که برداشتم و دراز کشیدم، سنگینی پلکهام امون نداد. هنوز توی فکرِ اتفاقات امروز و حرفهای محمد بودم که نفهمیدم چطور بیهوش شدم و خوابم برد...
---
ادامه دارد... ✍
#پارت_صد
رمان #بالِ_پرواز 🫀
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
---
شاید نیمساعتی بیشتر نبود که خوابم برده بود، اما صدای ملایم عمه منو از اون خلأ بیرون کشید:
- عمهجون، معلومه خیلی خستهای ها!
با لبخندی مصنوعی گفتم: «آره عمه، امروز زیاد سرپا بودم، حسابی از پا افتادم.»
شام که تموم شد، طاقت نیاوردم. خم شدم سمت مامان و خیلی آهسته در گوشش زمزمه کردم:
- مامانجون، من واقعاً خستهام... میشه بریم خونه؟
مامان با نگاهی که انگار همهچیز رو میفهمید، گفت: «باشه، اشکالی نداره. خودت به بابا اشاره کن که بلند بشه.»
خوب میدونستم این بهونهها فقط برای اینه که سریعتر برسم خونه، خودم رو برسونم به خلوت اتاقم و با خیال راحت با محمد حرف بزنم...
بابا با یک نگاهِ کوتاه من، حرفم رو گرفت و بلند شد. چادرم رو که سرم کردم و خداحافظیهای معمول رو گفتم، انگار باری از روی دوشم برداشته شد.
تو ماشین، وقتی از هیاهوی مهمونی دور شدیم، بابا سکوت رو شکست:
- فاطمه، این عجلهت برای چی بود؟
سرم رو پایین انداختم: «یکم خسته بودم، ببخشید که نذاشتم شما هم بیشتر بمونید و به مهمونیتون برسید.»
بابا مکثی کرد و با صدایی که حالا جدیتر شده بود، گفت: «نه، مسئلهای نیست. فقط از این به بعد این حرفم یادت باشه که؛ اول خانواده، بعد هر چیز دیگهای. هر چیزی حد خودش رو داره و زیادهروی تو هر کاری، حتی کار فرهنگی... اصلاً خوب نیست. خلاصه که مراقب رفتارها و کارها باش دخترم.»
با شرمندگی گفتم: «چشم بابا جون، چشم...»
تمام مسیر رو فقط به یک چیز فکر میکردم: حرف زدن با محمد...
به محض اینکه مامان درب خونه رو باز کرد، بیمعطلی به سمت اتاق دویدم. لباسهام رو عوض کردم، پریدم روی تخت و چراغ رو خاموش کردم. غرق در تاریکیِ اتاق، منتظر پیامی بودم که انگار کل دنیای من بود.
*
مکالمهی محمد و عباس:
- الو، سلام عباسخان! خوبی فرماندهجونم؟
- سلامعلیکم محمدجان، ارادت. خوبی؟ چه خبرها؟
- قربانت آقا، چه خبر از شما؟ اوضاع چطوره؟
- والا چی بگم محمد... اوضاع اصلاً خوب نیست. داریم از هموطنهای خودمون میخوریم؛ خیلی بد، خیلی دردناک... 💔
محمد آهی کشید: «خدا جوابشون رو بده. ما اگر بگذریم، یقیناً خانوادهی شهدا نمیگذرن. اینهمه وطنفروش دوروبرمون بوده و ما نفهمیدیم... خدایی اینا آدمن؟ هیچ انسانی با همنوع خودش همچین کاری نمیکنه!»
- چی بگم آقا، حرفت حقه. راستی، محمد تا یادم نرفته بگم؛ فردا صبح جمعوجور کن، باید بری مأموریت.
محمد شوکه شد: «چی؟ عباسآقا اذیت نکن منو!»
- جان تو اذیت نمیکنم. بالادستیها دستور رو صادر کردن، از دست منم کاری برنمیآد.
- آقا من اصلاً موقعیتش رو ندارم! نمیشه کاریش کرد؟
- راه نداره، بهخدا که باید بری. شرمندهتم.
محمد سکوت کرد: «عجب... انشاءالله که خیره.»
- پس فردا صبح خواب نمونیا، ساعت هفت میایم دنبالت.
- چشم... خیالتون راحت. خداحافظ.
تلفن رو که قطع کردم، انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد. با خودم فکر کردم: من چرا انقدر بدشانسم خدایی؟ درست تا خواستم زندگیام رو بسازم، سر و کلهی مأموریت پیدا شد. خدایا، حکمتت رو شکر...
گوشیم رو روشن کردم. پیامی از فاطمه خانم بود:
- سلام آقای نجفزاده، شبتون بخیر.
تایپ کردم: «سلام خانم سلطانی، ممنونم.»
هنوز پیام نرفته، سین شد و بلافاصله نوشت:
- حالتون چطوره؟ اوضاع کشور چطوره؟ خب چون شما بیشتر در جریانید میپرسم!
تایپ کردم: «بله متوجهام... چی بگم والا، اوضاع خیلی خرابه. فقط خدا شر این وطنفروشها رو کم کنه، عالی میشه.»
فاطمه جواب داد: «انشاءالله... فکر کنم شما هم تا الان مشغول بودین و وقت نکردین گوشی بگیرید دستتون. چون من از عصر منتظر پیام شمام. از وقتی رسیدم خونه، چشمم به گوشی بود.»
دستم لرزید و هول شدم، سریع نوشتم: «وای، ببخشید که منتظرتون گذاشتم، حلال بفرمایید. بله، متأسفانه سرم خیلی شلوغ بود...»
---
ادامه دارد... ✍
#پارت_صد_و_یک
رمان #بالِ_پرواز 🪴
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿