eitaa logo
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
310 دنبال‌کننده
835 عکس
298 ویدیو
8 فایل
الله مَن یارِشـ طُ نِگَـ‌‌‌هدارِشـ... با جان و دل میشنوم:🪐 https://abzarek.ir/service-p/msg/4401025 •یه وایب صمیمی و خودمونی🌻 •نویسندگی ✍🏻 •روزمرگی📸 •«💕زوج دهه هشتادی🤞🏻» کپی؟رمان و ادیت‌های‌خودم‌ نه❌ ﹉مــَن : @fm_313f ﹉ «🇮🇷🇵🇸»
مشاهده در ایتا
دانلود
--- شاید نیم‌ساعتی بیشتر نبود که خوابم برده بود، اما صدای ملایم عمه منو از اون خلأ بیرون کشید: - عمه‌جون، معلومه خیلی خسته‌ای ها! با لبخندی مصنوعی گفتم: «آره عمه، امروز زیاد سرپا بودم، حسابی از پا افتادم.» شام که تموم شد، طاقت نیاوردم. خم شدم سمت مامان و خیلی آهسته در گوشش زمزمه کردم: - مامان‌جون، من واقعاً خسته‌ام... می‌شه بریم خونه؟ مامان با نگاهی که انگار همه‌چیز رو می‌فهمید، گفت: «باشه، اشکالی نداره. خودت به بابا اشاره کن که بلند بشه.» خوب می‌دونستم این بهونه‌ها فقط برای اینه که سریع‌تر برسم خونه، خودم رو برسونم به خلوت اتاقم و با خیال راحت با محمد حرف بزنم... بابا با یک نگاهِ کوتاه من، حرفم رو گرفت و بلند شد. چادرم رو که سرم کردم و خداحافظی‌های معمول رو گفتم، انگار باری از روی دوشم برداشته شد. تو ماشین، وقتی از هیاهوی مهمونی دور شدیم، بابا سکوت رو شکست: - فاطمه، این عجله‌ت برای چی بود؟ سرم رو پایین انداختم: «یکم خسته‌ بودم، ببخشید که نذاشتم شما هم بیشتر بمونید و به مهمونیتون برسید.» بابا مکثی کرد و با صدایی که حالا جدی‌تر شده بود، گفت: «نه، مسئله‌ای نیست. فقط از این به بعد این حرفم یادت باشه که؛ اول خانواده، بعد هر چیز دیگه‌ای. هر چیزی حد خودش رو داره و زیاده‌روی تو هر کاری، حتی کار فرهنگی... اصلاً خوب نیست. خلاصه که مراقب رفتارها و کارها باش دخترم.» با شرمندگی گفتم: «چشم بابا جون، چشم...» تمام مسیر رو فقط به یک چیز فکر می‌کردم: حرف زدن با محمد... به محض اینکه مامان درب خونه رو باز کرد، بی‌معطلی به سمت اتاق دویدم. لباس‌هام رو عوض کردم، پریدم روی تخت و چراغ رو خاموش کردم. غرق در تاریکیِ اتاق، منتظر پیامی بودم که انگار کل دنیای من بود. * مکالمه‌ی محمد و عباس: - الو، سلام عباس‌خان! خوبی فرمانده‌جونم؟ - سلام‌علیکم محمدجان، ارادت. خوبی؟ چه خبرها؟ - قربانت آقا، چه خبر از شما؟ اوضاع چطوره؟ - والا چی بگم محمد... اوضاع اصلاً خوب نیست. داریم از هم‌وطن‌های خودمون می‌خوریم؛ خیلی بد، خیلی دردناک... 💔 محمد آهی کشید: «خدا جوابشون رو بده. ما اگر بگذریم، یقیناً خانواده‌ی شهدا نمی‌گذرن. این‌همه وطن‌فروش دوروبرمون بوده و ما نفهمیدیم... خدایی اینا آدمن؟ هیچ انسانی با هم‌نوع خودش همچین کاری نمی‌کنه!» - چی بگم آقا، حرفت حقه. راستی، محمد تا یادم نرفته بگم؛ فردا صبح جمع‌وجور کن، باید بری مأموریت. محمد شوکه شد: «چی؟ عباس‌آقا اذیت نکن منو!» - جان تو اذیت نمی‌کنم. بالادستی‌ها دستور رو صادر کردن، از دست منم کاری برنمی‌آد. - آقا من اصلاً موقعیتش رو ندارم! نمی‌شه کاریش کرد؟ - راه نداره، به‌خدا که باید بری. شرمنده‌تم. محمد سکوت کرد: «عجب... ان‌شاءالله که خیره.» - پس فردا صبح خواب نمونیا، ساعت هفت میایم دنبالت. - چشم... خیالتون راحت. خداحافظ. تلفن رو که قطع کردم، انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد. با خودم فکر کردم: من چرا انقدر بدشانسم خدایی؟ درست تا خواستم زندگی‌ام رو بسازم، سر و کله‌ی مأموریت پیدا شد. خدایا، حکمتت رو شکر... گوشیم رو روشن کردم. پیامی از فاطمه خانم بود: - سلام آقای نجف‌زاده، شبتون بخیر. تایپ کردم: «سلام خانم سلطانی، ممنونم.» هنوز پیام نرفته، سین شد و بلافاصله نوشت: - حالتون چطوره؟ اوضاع کشور چطوره؟ خب چون شما بیشتر در جریانید می‌پرسم! تایپ کردم: «بله متوجه‌ام... چی بگم والا، اوضاع خیلی خرابه. فقط خدا شر این وطن‌فروش‌ها رو کم کنه، عالی می‌شه.» فاطمه جواب داد: «ان‌شاءالله... فکر کنم شما هم تا الان مشغول بودین و وقت نکردین گوشی بگیرید دستتون. چون من از عصر منتظر پیام شمام. از وقتی رسیدم خونه، چشمم به گوشی بود.» دستم لرزید و هول شدم، سریع نوشتم: «وای، ببخشید که منتظرتون گذاشتم، حلال بفرمایید. بله، متأسفانه سرم خیلی شلوغ بود...» --- ادامه دارد... ✍ رمان 🪴 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
این خبر را برسانید به ایرانی‌ها شانه‌ آماده کنید، داغ پدر می‌آید...
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
-
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
-
این بار ما شما را نمی‌بینیم اما دوستتان داریم ..(:😭
تو از این جاده گذر کردی و خوش نام شدی‌ ـ من ولی ماندم و عهدی که به نامت کردم🥲💔 ـ