---
شاید نیمساعتی بیشتر نبود که خوابم برده بود، اما صدای ملایم عمه منو از اون خلأ بیرون کشید:
- عمهجون، معلومه خیلی خستهای ها!
با لبخندی مصنوعی گفتم: «آره عمه، امروز زیاد سرپا بودم، حسابی از پا افتادم.»
شام که تموم شد، طاقت نیاوردم. خم شدم سمت مامان و خیلی آهسته در گوشش زمزمه کردم:
- مامانجون، من واقعاً خستهام... میشه بریم خونه؟
مامان با نگاهی که انگار همهچیز رو میفهمید، گفت: «باشه، اشکالی نداره. خودت به بابا اشاره کن که بلند بشه.»
خوب میدونستم این بهونهها فقط برای اینه که سریعتر برسم خونه، خودم رو برسونم به خلوت اتاقم و با خیال راحت با محمد حرف بزنم...
بابا با یک نگاهِ کوتاه من، حرفم رو گرفت و بلند شد. چادرم رو که سرم کردم و خداحافظیهای معمول رو گفتم، انگار باری از روی دوشم برداشته شد.
تو ماشین، وقتی از هیاهوی مهمونی دور شدیم، بابا سکوت رو شکست:
- فاطمه، این عجلهت برای چی بود؟
سرم رو پایین انداختم: «یکم خسته بودم، ببخشید که نذاشتم شما هم بیشتر بمونید و به مهمونیتون برسید.»
بابا مکثی کرد و با صدایی که حالا جدیتر شده بود، گفت: «نه، مسئلهای نیست. فقط از این به بعد این حرفم یادت باشه که؛ اول خانواده، بعد هر چیز دیگهای. هر چیزی حد خودش رو داره و زیادهروی تو هر کاری، حتی کار فرهنگی... اصلاً خوب نیست. خلاصه که مراقب رفتارها و کارها باش دخترم.»
با شرمندگی گفتم: «چشم بابا جون، چشم...»
تمام مسیر رو فقط به یک چیز فکر میکردم: حرف زدن با محمد...
به محض اینکه مامان درب خونه رو باز کرد، بیمعطلی به سمت اتاق دویدم. لباسهام رو عوض کردم، پریدم روی تخت و چراغ رو خاموش کردم. غرق در تاریکیِ اتاق، منتظر پیامی بودم که انگار کل دنیای من بود.
*
مکالمهی محمد و عباس:
- الو، سلام عباسخان! خوبی فرماندهجونم؟
- سلامعلیکم محمدجان، ارادت. خوبی؟ چه خبرها؟
- قربانت آقا، چه خبر از شما؟ اوضاع چطوره؟
- والا چی بگم محمد... اوضاع اصلاً خوب نیست. داریم از هموطنهای خودمون میخوریم؛ خیلی بد، خیلی دردناک... 💔
محمد آهی کشید: «خدا جوابشون رو بده. ما اگر بگذریم، یقیناً خانوادهی شهدا نمیگذرن. اینهمه وطنفروش دوروبرمون بوده و ما نفهمیدیم... خدایی اینا آدمن؟ هیچ انسانی با همنوع خودش همچین کاری نمیکنه!»
- چی بگم آقا، حرفت حقه. راستی، محمد تا یادم نرفته بگم؛ فردا صبح جمعوجور کن، باید بری مأموریت.
محمد شوکه شد: «چی؟ عباسآقا اذیت نکن منو!»
- جان تو اذیت نمیکنم. بالادستیها دستور رو صادر کردن، از دست منم کاری برنمیآد.
- آقا من اصلاً موقعیتش رو ندارم! نمیشه کاریش کرد؟
- راه نداره، بهخدا که باید بری. شرمندهتم.
محمد سکوت کرد: «عجب... انشاءالله که خیره.»
- پس فردا صبح خواب نمونیا، ساعت هفت میایم دنبالت.
- چشم... خیالتون راحت. خداحافظ.
تلفن رو که قطع کردم، انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد. با خودم فکر کردم: من چرا انقدر بدشانسم خدایی؟ درست تا خواستم زندگیام رو بسازم، سر و کلهی مأموریت پیدا شد. خدایا، حکمتت رو شکر...
گوشیم رو روشن کردم. پیامی از فاطمه خانم بود:
- سلام آقای نجفزاده، شبتون بخیر.
تایپ کردم: «سلام خانم سلطانی، ممنونم.»
هنوز پیام نرفته، سین شد و بلافاصله نوشت:
- حالتون چطوره؟ اوضاع کشور چطوره؟ خب چون شما بیشتر در جریانید میپرسم!
تایپ کردم: «بله متوجهام... چی بگم والا، اوضاع خیلی خرابه. فقط خدا شر این وطنفروشها رو کم کنه، عالی میشه.»
فاطمه جواب داد: «انشاءالله... فکر کنم شما هم تا الان مشغول بودین و وقت نکردین گوشی بگیرید دستتون. چون من از عصر منتظر پیام شمام. از وقتی رسیدم خونه، چشمم به گوشی بود.»
دستم لرزید و هول شدم، سریع نوشتم: «وای، ببخشید که منتظرتون گذاشتم، حلال بفرمایید. بله، متأسفانه سرم خیلی شلوغ بود...»
---
ادامه دارد... ✍
#پارت_صد_و_یک
رمان #بالِ_پرواز 🪴
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
تو از این جاده گذر کردی و خوش نام شدی
ـ من ولی ماندم و عهدی که به نامت کردم🥲💔 ـ