eitaa logo
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
312 دنبال‌کننده
851 عکس
313 ویدیو
8 فایل
الله مَن یارِشـ طُ نِگَـ‌‌‌هدارِشـ... با جان و دل میشنوم:🪐 https://abzarek.ir/service-p/msg/4401025 •یه وایب صمیمی و خودمونی🌻 •نویسندگی ✍🏻 •روزمرگی📸 •«💕زوج دهه هشتادی🤞🏻» کپی؟رمان و ادیت‌های‌خودم‌ نه❌ ﹉مــَن : @fm_313f ﹉ «🇮🇷🇵🇸»
مشاهده در ایتا
دانلود
خوابم میادا اما نمیاد... 😮‍💨
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
بیاید اینستاگرام فعلا اونجام...🚶🥲🤦‍♀ آدرس پیجم: fatemehd912
پس ما که اینستا نداریم چی؟🥲 _ نگران نباشید، برگشتم.. 😂🫂
_از کلاس عکاسی پیش به سوی خانه🚶🦦
--- یعنی کی می‌تونه باشه! توی جوابش نوشتم: سلام، شما؟ یک دقیقه هم طول نکشید که جواب داد: - حامدم... پوزخندی زدم و نوشتم: فکر کنم شما نه کار دارید، نه زندگی! - چرا اتفاقاً هم کار دارم و هم زندگی... ولی باید ببینمتون. "باید"؟ خب، "باید" اصلاً توی کلمات من نیست. من حرفمو زدم و هیچ‌وقت هم حرفمو عوض نمی‌کنم، پس بهتره بیخود تلاش نکنید. اگه واقعاً دنبال ازدواج هستید، این همه دختر هست که اگه بگردید، حتماً یکی رو پیدا می‌کنید که به دردتون بخوره. - ببخشید، راجع به محمده. - محمد؟ اون‌وقت چه ربطی به شما داره! - محمد تماس گرفت باهام، چون شماره من رو حفظ بود. گفت نگران نباشید و زیاد فکر و خیال نکنید، حالش خوبه و به زودی برمیگرده... وای خداروشکر! کاش با خودم تماس می‌گرفت، حداقل صداش رو یه بار دیگه می‌شنیدم. - من فقط می‌خواستم این رو بهتون بگم، قصد دیگه ای نداشتم. من بعد از اون حرفا واقعاً از فکر شما اومدم بیرون. درسته که سخت بود، اما خب معلومه محمد واقعا لایق شماست... - ممنون از لطفتون، خدانگهدار. نذاشتم حرفش رو ادامه بده؛ خداحافظی کردم و شماره‌اش رو برای همیشه بلاک کردم. خیالم راحت شد؛ گفت که فراموشم کرده.. واقعاً خداروشکر که بالاخره دست از سرم برداشت. - دخترم، پس نشستی؟ گرسنه نیستی مگه؟ - چرا مامان، خیلی گرسنه‌ام! - پس بیا غذا رو ببر دیگه. منتظر موندیم تا بابا بیاد، اما انگار کاراش توی شهرداری یه کم طول می‌کشید. تا بابا برسه، از گرسنگی داشتم افقی می‌شدم! بالاخره ناهار رو خوردیم. رفتم سراغ لپ‌تاپ و کارهای بنر و پوستر هیئت. بعد کتاب «یادت باشد» رو برداشتم و رفتم پشت میز مطالعه‌ام. نمی‌دونم چه بود، اما هر بار این کتاب رو باز می‌کردم، یاد محمد می‌افتادم. شاید چون ته دلم، من و محمد رو توی این داستان‌ها تصور می‌کردم... شهید سیاهکالی و همسرش چه روزهای خوشی داشتن. رسیدم به مراسم عقدشون؛ چقدر عجیب که انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا خطبه دقیقاً موقع اذان ظهر خونده بشه. ازجا گذاشتن شناسنامه بگو تا... داستان خیلی شیرینی بود. اما، امان از وقتی که این داستان‌ها به پایان می‌رسن... 💔 --- ادامه دارد... رمان 🌷 ﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿