371.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر روزی آمدی و من نبودم، بدان...🤍
#اقاصاحبالزمان
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
بیاید اینستاگرام فعلا اونجام...🚶🥲🤦♀ آدرس پیجم: fatemehd912
پس ما که اینستا نداریم چی؟🥲
_
نگران نباشید، برگشتم.. 😂🫂
🕊<اِفــ مـیـم>🍂
--- پنج روز از رفتنِ محمد گذشته بود... هر روز کلافهتر و بیقرارتر میشدم. انگار هیچ راه فراری نداش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
---
یعنی کی میتونه باشه!
توی جوابش نوشتم: سلام، شما؟
یک دقیقه هم طول نکشید که جواب داد:
- حامدم...
پوزخندی زدم و نوشتم: فکر کنم شما نه کار دارید، نه زندگی!
- چرا اتفاقاً هم کار دارم و هم زندگی... ولی باید ببینمتون.
"باید"؟ خب، "باید" اصلاً توی کلمات من نیست. من حرفمو زدم و هیچوقت هم حرفمو عوض نمیکنم، پس بهتره بیخود تلاش نکنید. اگه واقعاً دنبال ازدواج هستید، این همه دختر هست که اگه بگردید، حتماً یکی رو پیدا میکنید که به دردتون بخوره.
- ببخشید، راجع به محمده.
- محمد؟ اونوقت چه ربطی به شما داره!
- محمد تماس گرفت باهام، چون شماره من رو حفظ بود.
گفت نگران نباشید و زیاد فکر و خیال نکنید، حالش خوبه و به زودی برمیگرده...
وای خداروشکر! کاش با خودم تماس میگرفت، حداقل صداش رو یه بار دیگه میشنیدم.
- من فقط میخواستم این رو بهتون بگم، قصد دیگه ای نداشتم. من بعد از اون حرفا واقعاً از فکر شما اومدم بیرون. درسته که سخت بود، اما خب معلومه محمد واقعا لایق شماست...
- ممنون از لطفتون، خدانگهدار.
نذاشتم حرفش رو ادامه بده؛ خداحافظی کردم و شمارهاش رو برای همیشه بلاک کردم.
خیالم راحت شد؛ گفت که فراموشم کرده.. واقعاً خداروشکر که بالاخره دست از سرم برداشت.
- دخترم، پس نشستی؟ گرسنه نیستی مگه؟
- چرا مامان، خیلی گرسنهام!
- پس بیا غذا رو ببر دیگه.
منتظر موندیم تا بابا بیاد، اما انگار کاراش توی شهرداری یه کم طول میکشید. تا بابا برسه، از گرسنگی داشتم افقی میشدم! بالاخره ناهار رو خوردیم.
رفتم سراغ لپتاپ و کارهای بنر و پوستر هیئت. بعد کتاب «یادت باشد» رو برداشتم و رفتم پشت میز مطالعهام. نمیدونم چه بود، اما هر بار این کتاب رو باز میکردم، یاد محمد میافتادم. شاید چون ته دلم، من و محمد رو توی این داستانها تصور میکردم...
شهید سیاهکالی و همسرش چه روزهای خوشی داشتن.
رسیدم به مراسم عقدشون؛ چقدر عجیب که انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا خطبه دقیقاً موقع اذان ظهر خونده بشه. ازجا گذاشتن شناسنامه بگو تا... داستان خیلی شیرینی بود.
اما، امان از وقتی که این داستانها به پایان میرسن... 💔
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_نه
رمان #بالِ_پرواز🌷
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
---
نزدیک اذان مغرب بود؛ کتاب رو بستم و رفتم برای نماز آماده بشم. بعد از اینکه نمازم رو خوندم، قرآن رو باز کردم و غرق در قرائتش شدم. همیشه فکر میکردم بهترین درمون برای دردهای آدم، نه دکتره و نه مشاور؛ بلکه همین قرآنه... تا وقتی قرآن هست، به نظرم اصلاً نیازی به بقیه نیست.
قرآن رو بستم، بوسیدم و گذاشتم روی میزم. داشتم به این فکر میکردم که تابستون شروع شده اما من هنوز هیچ برنامهای براش ندارم... خودکار و دفتر برنامهریزیام رو برداشتم تا یه لیست برای تابستون بنویسم:
برنامهام برای تیرماه:
• یاد گرفتن یه مهارت جدید.
• رسیدگی به کارهای امامزاده.
• پیشرفت در عکاسی.
• وقت گذروندن با خانواده.
مرداد ماه:
• رفتن به پایگاه بسیج.
• بالا بردن اطلاعات عمومی.
• تمرکز روی نویسندگی.
شهریور ماه:
• مرور کتابهای درسی.
• بالا بردن سطح اطلاعات دینی.
• پیشرفت در ادیت و کارهای گرافیکی.
و...
همینقدر به ذهنم رسید. حس کردم شاید یکم کسلکننده بشه، اما خب نوشتمشون تا ببینم تهش به کدومها میرسم.
مامان صدا زد: «فاطمه جان، بیا شام بخور.»
رفتم پایین که همون لحظه صدای زنگ خونه بلند شد؛ بابا بود. با خستگی کفشهاش رو درآورد و اومد داخل:
- میبینم که خوب موقعی رسیدم، بوی غذاتون کل کوچه رو پر کرده!
- سلام بابا، خسته نباشی.
- سلامت باشی دخترم؛ سفره رو زود بچین که اگه گرسنه هم نبودم، این بوی غذای مامانت منو گرسنه کرد...
- چشممم!
سفره رو با امیرعلی چیدم و شاممون رو خوردیم. بابا از اتفاقاتی که امروز براش افتاده بود میگفت؛ انگار اصلاً روز خوبی براش نبوده. منم کمکم چشمام داشت سنگین میشد.
- شبتون بخیر، من دیگه برم بخوابم.
- برو دخترم، شب بخیر.
روی تخت دراز کشیدم و موبایلم رو روشن کردم. رفتم سراغ یادداشتهای گوشیم و نوشتم:
«امروز ۲۷ خرداده و محمد بعد از پنج روز یه خبری از خودش داد؛ همون خبری که پنج روز بود تمومِ فکر و ذکرم بود. خیلی خوشحال شدم... به امید روزهای بهتر و شادتر. -فاطمه»
«…موبایلم رو خاموش کردم و چشمام رو بستم. هنوز توی اون حال و هوای خوبِ تماس محمد بودم، اما یهو یه فکرِ عجیب مثل خوره افتاد به جونم… نکنه این خبر، شروعِ یه ماجرای جدید و سخت باشه؟ نکنه این آرامش، فقط قبل از یه طوفان باشه؟
همینطور که داشتم با خودم کَلکل میکردم، یهو حس کردم یه چیزی توی دلم لرزید؛ انگار یه حقیقتی رو میدونستم اما هنوز ازش خبر نداشتم..
---
ادامه دارد...
#پارت_صد_و_ده
رمان #بالِ_پرواز 🕯
﴾↭https://eitaa.com/efmim315🕊 ⃟🌷﴿
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میکُشهماروفِراق...(:
کربلا ، کربلا 😭💔
آقا جان بازم امسال مارو نطلبیدی :)
#صاحبکربلا | #صفر۱۴۴۸
شهادت ۳ پاسدار استان زنجان در حمله موشکی آمریکا
روابط عمومی سپاه انصارالمهدی(عج) استان زنجان:
در حمله وحشیانه رژیم تروریستی آمریکای جنایتکار در ۸ مرداد ۱۴۰۵، ۳ تن از پاسداران سرافراز و غیور سپاه انصارالمهدی(عج)استان زنجان به نامهای محمود ملاجباری، محمدرضا چراغی، جمال امیری در دفاع از مرز و بوم ایران و مردم به فیض شهادت نائل آمدند.💔