شدید نیاز دارم که اتفاق ها همون موقعی رقم بخورن که ذوقشو دارم،
اینجوری می فهمم زندگی حواسش به منم هست...
وقتی که در هیاهو و شلوغی خیابانها، با چشمانی گریان تو را دیدم، به سمتم قدم برداشتی، مرا با آن حالم درآغوش کشیدی، در آغوشت چشمانم کنترل را از دست دادند و بیاختیار اشک ریختند، وقتی تن نحیفم را محکمتر گرفتی فهمیدم که تو پناه منی، میدیدی که گریه میکنم، میدانستم از گریه کردن متنفری ولی هیچ نمیگفتی و موهایم را نوازش میکردی فهمیدم که تو خانهٔ من هستی. از صدای نفسهای بلند نفرت داشتی ولی در گوشم دندهوار گفتی نفس بکش فهمیدهم تو همان محبوب خوب منی...!
قضاوتی که درباره دیگران کردهاید، سرانجام یک راست به خودتان برخواهد گشت و مانند سیلی به صورتتان میخورد.
سقوط - آلبر کامو
658.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردمی که به این هوا میگن بد،
ارزش اینو ندارن که به حرفاشونو اهمیت بدیم...