پناهِ احساس؛
از آسمون ستاره میچینه مشت مشت سرش گرم خورشیدو نمیبینه، دزد برد! - ناجی
تاریک شد همه جا با یه بغض پر
گفت یه چیزایی این تو هست که نمیبینه دکتر
- ناجی
احساس می کنم در چالهٔ عمیق زندگی فرو رفتهام و مدام روی من خاک نا امیدی؛ حسرت؛ ترس و دلتنگی میریزند.
آه که اگر آن خاکریز زندگی ام را پیدا کنم!
فکر می کنید چه می کنم؟! می کشمش؟!
نه، فقط او را به گوشه ای دور از هیاهو می کشانم و چاییای دم میکنم تا از او بپرسم چرا؟!
- جمله ای از اعماق قلب من
پناهِ احساس؛
تاریک شد همه جا با یه بغض پر گفت یه چیزایی این تو هست که نمیبینه دکتر - ناجی
مثل برفی که نمیشینه ذوب شد،
یادش اومد پاهاش جلوی شیرینش سُست شد
- ناجی
میدونی چرا همیشه سکوت رو ترجیح میدم؟
چون هیچوقت از سکوت کردن پشیمون نشدم ، ولی از صحبت کردن خیلی:)
فعلا میسازم ، چه میشه کرد؟
مگر میشود دنیا را پاره کرد و از داخلش خوشبختی درآورد؟
همین است که هست.
- فروغ فرخزاد