eitaa logo
رمــ𝐌𝐚𝐡𝐌𝐨𝐧𝐢𝐫ــان
2.3هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1هزار ویدیو
7 فایل
﷽ نہ چتر با خود داشت ، نہ روزنامہ ، نہ چمدان ! عاشقش شدم... از کجا باید مےدانستم مسافر است ؟! 「 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝑩𝒊𝒓𝒕𝒉𝒅𝒂𝒚」 ⧴ [𝟏𝟒𝟎𝟎/𝟏𝟎/𝟏𝟑] بقلم ⧴「𝑴𝒂𝒉 𝑴𝒐𝒏𝒊𝒓」 تبلیغات👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
هرشب خودم را در آسمان چند قدم مانده به ماه در آغوش ستاره‌ای کوچک و کم سو زانو در بغل و چشمان غم آلودِ خیره به مهتاب... در انتظار تو نشسته.ام! بیا و پریشان حالیِ مرا مرحمی باش! ⚡️"مهتا" کانالی متفاوت با مطالبی دل‌انگیز❤️ مهمونتون هستیم با شعر، حدیث، تجربه و... با قلمی روان و دل‌نشین😍 دعوت شدی به کانال مهتا👇 https://eitaa.com/joinchat/3760193829Cf874edde37
📚 نمس هندی صلح دوست روزی در سرزمین افعیان، یک نمس هندی به دنیا آمد که نمی‌خواست با مار عینکی یا موجود دیگری بجنگد. در سراسر دنیا از نمس هندی به نمس هندی خبر رسید که یک نمس هندی وجود دارد که نمی‌خواهد با مار عینکی بجنگد. با موجودات دیگر به طور اعم نجنگیدن مهم نیست اما ستیز با مار عینکی، کشتن یا کشته شدن در این راه، وظیفه‌ی هر نمس هندی است. نمس هندی صلح دوست پرسید: "چرا؟" و خبر در دنیا منتشر شد که نمس عجیب تازه وارد نه فقط طرفدار مار عینکی و ضد نمس‌هاست بلکه کنجکاوی عالمانه هم می‌کند و مخالف تمام هدف‌ها و رسوم نمسی‌گری است. پدر نمس جوان فریاد می‌کشید: "دیوانه است." مادرش می‌گفت: " طفلک ناخوش است." برادرهایش داد می‌زدند: "بی‌جرأت و ترسو است." خواهرهایش نجوا می‌کردند: "از نظر جنسی نقص دارد." ناآشنایانی که هرگز نمس صلح دوست را به چشم ندیده بودند، به خاطر می‌آوردند که او را در حین خزیدن روی شکم یا در حال تمرین چنبره زدن مانند مارها، یا توطئه چینی برای برانداختن کشور نمسان مشاهده کرده‌اند. نمس خارق‌العاده‌ی نوظهور می‌گفت: "من سعی دارم با دلالت و دانایی به همه چیز بنگرم." یکی از همسایگان گفت: "دلالت هم وزن و شبیه خیانت است." دیگری می‌گفت: "و دانایی را فقط به کار دشمن می‌برد." آخر شایع شد که نمس مانند مار کبرا نیشش زهر دارد، او را به دادگاه کشیدند، محکوم و تبعیدش کردند. نتیجه‌ی اخلاقی: از شر دشمن شاید بتوان ایمن ماند ولی از هر قوم و دسته‌ای که باشید از گزند هم کیشان مصون نیستید. نویسنده: جمیز تربر مترجم: مهشید امیرشاهی داستان‌های کوتاه جهان...!
ثروتمندزاده اى در كنار قبر پدرش نشسته بود و در كنار او فقیرزاده اى كه او هم در كنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى كرد و مى گفت: صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است. مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر، خشت فیروزه به كار رفته است، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاك، درست شده، این كجا و آن كجا؟ فقیرزاده در پاسخ گفت: تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین بجنبد، پدر من به بهشت رسیده ♡••♡••♡••♡••♡ .