♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️
جادوی چشمان سیاه تو به قلم ماه منیر
#پارت313
موهامم خشک کرد و برام بافت و ویلچر رو هل داد و سوار آسانسور شد و رفت طبقه ی پایین ...
سینا با دیدنم یه چیزی زیر لب گفت و به طرفم اومد و ویلچر رو هل داد و از خونه خارج شد ، توی حیاط کنار ماشین از روی ویلچر برم داشت و من رو گذاشت روی صندلی عقب ماشین و ویلچر رو هم جمع کرد و گذاشت کنارم و در رو بست و سوار شد و کمربندش رو بست و کمی بعد برادرش هم اومد و نشست و استارت زد و حرکت کرد ...
خجالت میکشدم از خودم از مامانم و بابام ، من اشتباه نکرده بودم اونا من و بازی داده بودن و به نظرم حقشون بود که چند روزی ترکشون کنم .
دلم برای آرتا میسوخت اون عاشق من بود و من ترکش کرده بودم ، اما حق با من بود تو این مورد نه آرتا اونا من و بازیم داده بودن و من میتونستم تلافی کنم به راحتی ولی آخه من هر چقدرم قهر باشم نباید میذاشتم موهای بلندم در معرض دید همه قرار بگیره ...
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو مشت کردم و با خجالت گفتم : ببخشید تو ماشینتون یه روسری ای چیزی پیدا میشه ؟
سینا برگشت و نگاه خاصی بهم کرد و گفت : شال هست توی صندوق عقب ماشین میدمش بهت خوبه ؟
لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم : ممنونم .
موقع پیاده شدن سینا دوباره بلندم کرد و گذاشت من و روی ویلچر و بعد شال رو از صندوق عقب ماشین برداشت و به طرفم گرفتش که بستمش فورا و حجاب گرفتم .
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️