eitaa logo
رمــ𝐌𝐚𝐡𝐌𝐨𝐧𝐢𝐫ــان
2.3هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
1هزار ویدیو
7 فایل
﷽ نہ چتر با خود داشت ، نہ روزنامہ ، نہ چمدان ! عاشقش شدم... از کجا باید مےدانستم مسافر است ؟! 「 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍 𝑩𝒊𝒓𝒕𝒉𝒅𝒂𝒚」 ⧴ [𝟏𝟒𝟎𝟎/𝟏𝟎/𝟏𝟑] بقلم ⧴「𝑴𝒂𝒉 𝑴𝒐𝒏𝒊𝒓」 تبلیغات👇 http://eitaa.com/joinchat/1871446027C496dce5861
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️ جادوی چشمان سیاه تو به قلم ماه منیر   موهامم خشک کرد و برام بافت و ویلچر رو هل داد و سوار آسانسور شد و رفت طبقه ی پایین ... سینا با دیدنم یه چیزی زیر لب گفت و به طرفم اومد و ویلچر رو هل داد و از خونه خارج شد ، توی حیاط کنار ماشین از روی ویلچر برم داشت و من رو گذاشت روی صندلی عقب ماشین و ویلچر رو هم جمع کرد و گذاشت کنارم و در رو بست و سوار شد و کمربندش رو بست و کمی بعد برادرش هم اومد و نشست و استارت زد و حرکت کرد ... خجالت میکشدم از خودم از مامانم و بابام ، من اشتباه نکرده بودم اونا من و بازی داده بودن و به نظرم حقشون بود که چند روزی ترکشون کنم . دلم برای آرتا میسوخت اون عاشق من بود و من ترکش کرده بودم ، اما حق با من بود تو این مورد نه آرتا اونا من و بازیم داده بودن و من میتونستم تلافی کنم به راحتی ولی آخه من هر چقدرم قهر باشم نباید میذاشتم موهای بلندم در معرض دید همه قرار بگیره ... نفس عمیقی کشیدم و دستم رو مشت کردم و با خجالت گفتم : ببخشید تو ماشینتون یه روسری ای چیزی پیدا میشه ؟ سینا برگشت و نگاه خاصی بهم کرد و گفت : شال هست توی صندوق عقب ماشین میدمش بهت خوبه ؟ لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و گفتم : ممنونم . موقع پیاده شدن سینا دوباره بلندم کرد و گذاشت من و روی ویلچر و بعد شال رو از صندوق عقب ماشین برداشت و به طرفم گرفتش که بستمش فورا و حجاب گرفتم . ♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️⛓♥️