eitaa logo
آشپزی؛ ترفند
19.3هزار دنبال‌کننده
8هزار عکس
9.8هزار ویدیو
69 فایل
❎️مسئولیت قانونی آگهی با آگهی دهنده است و کانال هیچ مسئولیتی ندارد. آی دی مدیر کانال ترفند جهت تبلیغ👇🏻 @hasan401 کانال دوم ما دیدن کنید👇🏻 @bartarinhax تعرفه تبلیغات و رضایت مشتری👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/756744541Cd11803932b
مشاهده در ایتا
دانلود
نشنو از نی، نی نوای بینواست...
بشنو از دل، دل حریم کبریاست..
نی چو سوزد تل وخاکستر شود...
دل چو سوزد خانه دلبر شود..
عصر پایـ🍁ـیز باشد من باشم و دلتنڪَۍ و یڪ فنجان چاۍ داغ ، یڪ دنیا عشق سرخ یڪ بغل برڪَ زرد و یڪ خیال نارنجۍ واۍ اڪَر تــــو هم بودۍ چه محالِ شیرینۍ ... @eitaagarde🌹🌹
─═हई╬💫 « قسمت من » 💫╬ईह═─ پارت : ۱۴ *فردای اون روز دوباره با احمدیان کلاس داشتیم ، امتحان دیروز و هم تصحیح کرده بود ، یکی یکی ما رو صدا می‌زد تا بیایم برگه هامونو بگیریم ، منو ک صدا زد با مکثی رفتم طرف میزش ، یه نگاهی گذرا به من انداخت و گفت : - اصلا ازتون انتظار این نمره رو نداشتم ، من که بهتون کمک کردم این سوالو چرا ننوشتین !! حتما یادتون نمیاد داره ؟؟ با بی میلی گفتم : -بله -پس از این به بعد با دقت بخونید تا یادتون بمونه ... هیچ نگفتم ، این احمدیانم هر دفعه فقط میخواستم منو زجز بده با حرفاش ، نمیدونم چه پدر کشتگی با من داشت ، موقع دادن برگه بهم گفت : - به هر حال بازم با این نمره بالاترین نمره کلاس رو گرفتین بفرمایید . بخاطر اونهمه تهریف بدش استرس داشتم فکر می کردم خیلی نمرم اومده پایین . برگه رو گرفتم بهش نگاهی انداختم ببینم نمرم چند شده هفده نیم شده بودم ، انچنان ک احمدیان گفت فکر کردم تک گرفته باشم ، رفتم و سر جام نشستم ، کلاس که تمام شد و همه در حال خارج شد از کلاس بودن ، یکی از پسرای قلدر و مزخرف کلاس بلند گفت : -ما هم اگ پارتی میداشتیم نمره بالای کلاسو می‌گرفتیم . بی توجه به حرفش به کتابامو جمع کردم ک دوباره گفت : - معلوم نیست چند میگیره که استاد بهش نمره بالا میدن . دوستش بهش گفت : - بابک ولش کن بیخیال بیا بریم اما اون عصبانی تر گفت : -چی چی و ولش کنم ، چرا باید حق ما رو بخوره و ضایع کنه ، مادرش استاد دانشگاه هست که هست واسه خودشه ، به این چه ربطی داره که پارتی بازی میکنن همه واسش ... دوستش دوباره گفت : - بسه دیگه میره به مادرش میگه شرم میشه واسمون ها - برو بابا تو هم ، مثلا مادرش میخواد چه غلطی کنه !!! سرمو گرفتم بالا با عصبانیت بهش نگاه کردم ، واقعاً داشت دیگه زیادی چرت و پرت میگفت حالا به خودم هر چی گفت اشکال نداره ولی به مامانم حق نداره چیزی بگه . با عصبانیت گفتم : - دهنتو ببند پسرای احمق ، اسم مامان منو به دهن کثیفت نیار ... با پوزخند گفت : - اوه اوه ترسیدم ، نگو تورو خدا ،،،، مثلا اگه نبندم چی میشه ها !!!! میخوای منو به مامان جونت بگی آره ؟؟ دیگه خیلی رو اعصبانی شده بودم بلند شدم به طرفش رفتم و عصبانیت گفتم : - بهت گفتم اسم مامان منو به زبوت کثیفت نیار . - حالا ک اوردم میخوایی چه گوهی میخوای بخوری ؟؟ دیگه تحمل نداشتم ، یکی محکم زدم تو دهنش و گفتم : - ‏گوهو تو میخوری ن من ، پس طویله رو ببند گوساله ... همونطور که دستش رو صورتش بود با خشم چشمای سرخ شدع از عصبانیت گفت : - یادت باشه با کی در افتادی خانم کوچولو ، بد میبینی اینو بدون... - یادم میمونه ، لازم به ذکر نیست ، هیچ غلطی نمیتونی بکنی د بچه نترسون . پوزخند زده و گفت : - خواهی دید ... و از کلاس خارج شد شیدا هم پشت سرم آمد و با ترس گفت : دختر تو دیوونه ای اگه بلایی سرت بیاره چی ؟؟ - مثلاً چیکار میخواد بکنه !!؟؟ مگه اینجا بی در و پیکره ک هر سگ و خری هر کار دلش خواست بکنه !! حرفایی میزنی ها . - وااای از دست تو و این زبونت مانا ... ظهر که رفتم خونه به مامان جریان صبحو گفتم ، اما مامان برخلاف توقع من گفت : - این چه کاری بود که کردی مانا ؟؟ - مامان ‌، داشت به شما بی احترامی می‌کردم ها ، اونوقت توقع داشتی من هیچی نمیگفتم ؟؟؟ - خوب بکنه ، الان چیزی از من کم شده !! هر کی هر چی گفت مگه باید بپریم بهس ، باید بی تفاوت باشیم دخترم. - مامان شما دیگ کی هستی !!! واقعا داشت پاشو از گلیمش درازتر می‌کرد . در حالی ک هیچ پارتی صورت نگرفته بود و من از تلاش خودم نمره گرفتم اون داشت تهمت پارتی به منو شما میزد ، هه ، اونم تو کلاس تنها استاد سختگیر ک پارتی معنا نداره. - مانا تو حق نداری دیگ از این کار را بکنی ، من تو اون دانشگاه آبرو دارم ‌. نمی خوام برای بچه بازی های تو و حرف های بیخودی بقیه آبروم بره فهمیدی !! - باورم نمیشه مامان داری چی میگی !! حالا داری منو مقصر می کنی ؟؟ واقعا که متاسفم برات .... از حرفهای مامان واقعا دلخور شده بودم ، دیگ داشت اشکم در میومد ، من برای حمایت از مامان این کارو کرده بودم و مقابل حرفای دروغ پسره وایساد ، حالا مامان من بجای تشکر و حمایت ازم ، داشتم خلاف اونو میگفت .... ... نویسنده : ♡«ℳ£みЯムŋム»♡
📚پارت سیزدهم رمان « قسمت من » 👆🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😍👆(پارت "اول" رمان قسمت من )👆😍 برای کسانی ک هنوز رمانو شروع نکردن 👌 بخونید عالیه✌😉😍
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
@eitaagarde🎺🎺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کـــاش ســردیِ هــــــــوا همینجور ادامــــــه پیدا کنه تا مـــــن بیـشتـر🍃🌹 گــرمیِ دستاتو حـــــس کـنــم.... ♪ « @eitaagarde » ♪ ༺🔷🌾‌‌‌═══‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌═‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌═‌‌‌‌‌‌‌‌═
مــا سه چهارم از اصــالت خود را به قیمت شبیه شدن به دیگـــران از دست میدهیم 🖊ارتوراسکوفنور @eitaagarde ❤👈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🅑🅘🅞 уσυ ѕнσυℓ∂и'т вє уσυяѕєℓf ωιтн ѕσмєσиє ρєσρℓє вυт ℓιкє тнємѕєℓνєѕ 𖠕⚉ براي بعضيا نبايد خودت باشي ،بايد خودش باشي ☻♰ ┄┅┄┅┄ ❥❤️❥ ┄┅┄┅┄ « @eitaagarde »
به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست. ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه ! وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید. ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟! مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد! چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند! وقتى ميگن فلانى ماستشو كيسه كرده يعنى اين. @eitaagarde ❤👈
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
دیوانه... #رضا_بهرام •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• @eitaagarde
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرق است بين و دوست داشتن امري لحظه ايست ولی داشتن دوست لحظه های دوست داشتن است. •┈••✾🍃🍇🍃✾••┈• @eitaagarde ❤👈
─═हई╬💫 « قسمت من » 💫╬ईह═─ پارت : ۱۵ *چند روز گذشته بود ، امروز کلاسمون زودتر تموم شده بود ، دم در دانشگاه منتظر آقای شریفی بودم تا بیاد ، یکی از پشت سر گفت : خانوم !! برگشتم به طرف صدا ، مرد قوی هیکل با چهره خشن دیده می شد ، با یکی دیگه تقریبا مثل خودش کنارش وایساده بود ، سوالی نگاهش کردم و چیزی نگفتم . اون گفت : - احدی تویی ؟؟ تعجب کردم این بود که منو میشناخت ولی منو نه ، به سردی گفتم : -امرتون - پس توی احدی احدی که میگن !! - گفتم امرتون !!! - فکر کردی با پارتی میتونی هر کاری که بخوای رو بکنی ؟؟ خیلی بی تفاوت گفتم : - چی میگی واسه خودت !! - فک کردی کی هستی تا هر غلطی که نکردی بکنی ها ؟؟؟ شاخ شدی تو دانشگاه اره !! - آقا مزاحم نشو ، برو تا همه رو، رو سرت نریختم . - هه حرف گنده تر از دهنت می زنی بچه ... کلافه شده بودم بیتفاوت به چرت و پرتاش به راه افتادم تا دست از سرم برداره اما سریع اومد و بازومو گرفت ، برگشتم طرفش و با عصبانیت دستمو کشیدم تا ول کنه ، اما بی فایده بود ، بلند داد زدم : -کثافت ولم‌کن بیشور ، مگه از خودت ناموس نداری احمق !! ولم کن گفتم ، دست از سرم بردار .... بلند داد زد : -دهنتو ببند بچه همون لحظه صدای از پشت سرمون اومد که گفت : -آهای مردک چیکار داری می کنی ؟؟ هردومون برگشتیم سمت صدا ، آقای شریفی رو دیدم که عصبانی با ابروانی گره کرده پشت سرمونه پشت سرشم اون مرد دیگه وایساده بود . -تو دیگه کی هستی جوجه ؟؟ شریفی عصبانی گفت : - دستشو ول کن عوضی -جنابعالی ؟؟ - ول می کنی یا به حسابتون برسم بی شرف !! هر دو مرد خنده مستانه کردن و گفتند : - ببین این داره ما را تهدید میکنه ،،، بیا ببینم چند مرده حلاجی پسر جون ... مرده دستمو ول کرد و به طرف شریفی رفت . میخواست بزنه تو صورت شریفی که جا خالی داد و ضربه ای تو شکم مرده زد .مرده هم دستش رو به شکمش گرفت . دوباره اون مرد دیگه ک کنار وایساده بود اومد و حمله کرد به طرف شریفی . اما شریف با حرکات رزمی که معلوم بود اموزش دیدست حسابشو رسید . من ک از استرس داشتم میلرزیدم و جرعت کاری نداشتم . در یک لحظه مرد اولی دستهای شریفی رو از پشت گرفت و مرد دوم به شریفی نزدیک شد و بهش چسبید هیچ ندیدم تنها صدای آخ اروم شریفی و شنیدم . مرده ازش جدا شد . حالا تونستم شریفی رو ببینم . خم شده بود و دستش رو شکمش بود . به سرعت بهش نزدیک شدن دیدم رو دستش خونیه و از شکمش داره خون میچکه . بیشتر ترسیدم و هول کردم ، اما بلند داد زدم : - کثافت روانی نامردا ، خیلی شرفین . چه بلایی سرش اوردین آشغالها . گریم گرفته بود و بلند جیغ میکشیدم : - کــــمکـــــــ ، یکی کمک کنــــــــه ، خواهش می کنم ....تو رو خدا یکی بیاد کمک کنه بهمون . همون لحظه متوجه شدم که نگهبان دانشگاه با چندتا از پسرا دویدم به سمت اون مردا که داشتم فرار می‌کردند منم بلند گفتم : بگیرد اون بی همه چیزا رو . رو به شریفی گفتم : - تو رو خدا تحمل کن الن میرسونمت بیمارستان . دو تا از عابرایی ک داشتن میرفتن اومدن کمک و سوار ماشین کردنش . منم سریع سوار شدم و به طرف بیمارستان به راه افتادم ... نویسنده : ♡«ℳ£みЯムŋム»♡
📚پارت چهاردهم رمان « قسمت من » 👆🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا