من خیلی خوشحال😅
#دورغ_سیزده🌿
؛ چقدر قدیمیه، ناراحت نباش بچه همه چی یه روزی درست میشه
حرفای چرت و پرت و کلیشهای نمیزنم
برا خودم یه جوری درست شد خودم نفهمیدم اصن چیشد
خیلی دوس دارم این رمانت رو ولی تورو خدااااا دیگه امتحانا هم که تموم شد بقیه ی پارت ها رو بزار
تورو خدااااااااااا
؛ اومدم تموم کنم و برم... اصن میگم بغضم میگیره ولی دیگه نمیتونم بمونم.
چراامیخوای برییی چیشدههه🙂😭مگه قرار نشو رمان فصل جدیدم داشته باشههه🥲🥲
؛ چرا کلی برنامه داشتم و حتی تا پنج تا رمان ایده داشتم، اما میدونی بحث سر آیندمه؛) امیدوارم درک کنید.
عشق حقیقی؛
چراامیخوای برییی چیشدههه🙂😭مگه قرار نشو رمان فصل جدیدم داشته باشههه🥲🥲 ؛ چرا کلی برنامه داشتم و حتی ت
همین؟ ایگنورم نکنید دیگه، دارم میرما، دیگه نیستم حرصتون بدما،
عشق حقیقی؛
#part_142 #عشق_حقیقی:) النا برای صبا تایپ کردم: تکستالنا_سلام صبا خوبی؟ صبا سریع همین الان پاشو ب
#part_143
#عشق_حقیقی:)
رهام
با گیجی از حرفای النا و با ذهنی درگیر تو راه برگشت به خونه بودم. تو راه خونه همش به حرفاش فکر میکردم، گاهی اوقات به فکر کردن به بعضی چیزا تن و بدنم می لرزید.
سعی کردم از افکارم فرار کنم تا یکم بتونم راحت تر نفس بکشم.
وقتی به خونه رسیدم بعد یکم استراحت با آریو رفتیم خونه النا.
النا
با استرس و نگرانی برای صبا و وضعیت خونه، ماشینمو از جلوی دادگستری برداشتم و سمت خونه رفتم.
با استرس ماشینو گذاشتم تو پارکینگ. تپش قلبم وحشتناک بود و دستام یه زده بود و زانو هام میلرزید.
با همون حال رفتم بالا و یه چند لحظه جلو در وایسادم. عجیب بود که هیچ سر و صدایی نبود. آروم با با دستای لرزون کلیدو انداختم تو در و چرخوندم. در با صدایی آروم باز شد. کفشامو در آوردم و رفتم داخل.
النا_صبا؟
صدایی نیومد. اسم اون شخص ناشناس را صدا زدم اما بازم صدایی نیومد.
النا_عسل مامان؟
بازم صدایی نیومد. تپش قلبم بالاتر رفت. سریع تر داخل خونه قدم برداشتم و یهو چشمم به صبا افتاد.
گوشه خونه توی کنج زانوهاشو جمع کرده بود و عسلی که غرق در خواب بود و بغلش گرفته بود. بدنش مثل بید می لرزید و رنگش مثل گچ شده بود. سریع سمتش قدم برداشتم.
النا_صبا دورت بگردم چی شده؟ خوبی؟
تا دستمو روی شونش گذاشتم یهو از جاش پرید و نگاهش به نگاهم گره خورد.
صبا_ به جون خودم اینجا بود. به خدا قسم اینجا بود.
النا_میدونم قشنگم آروم باش. میدونم.
یکم باهم حرف زدیم و آرومش کردم و فهمیدم اون بیچاره رو تو اتاق حبس کرده. درو باز کردم و باهم دو ساعت حرف زدیم. راجب پرونده، اتفاقات، رهام، مرگ امیر و خلاصه همه چی. بعد از اومدن رهام اون فردو فرستادم تو اتاق مهمون که همیشه خالیه و درو قفل کردم و کلیدو از زیر سُر دادم.
با رهامم حرف زدیم و به تظاهر ادامه دادم و بعد از نهار رفت.
بعد از این دوباره از اتاق اومد بیرون و با توجه به شنیده هامون از حرف های رهام جمع بندی کردیم و حرف زدیم.
صبا بعد از عصرونه رفت و بچه هنوز رنگ و روش جا نیوفتاده بود.
شب با همون افکار همیشگی، اما با پوزخندی غرور آمیز خوابیدم.
⬅️فردای آن روز➡️
النا
امروز دوباره رفتم دادگستری. تمام شواهد و مدارک جدیدو دادم به قاضی. زنگ زدم به شادی و باهاش قشنگ دو ساعت کامل مفصل حرف زدیم. اونم مثل همه با ناباوری ازم سوالای چرت و پرت میپرسید. با هر بهونهای که شد کشوندمش دادگستری و با قاضی حرف زد. از قاضی خواستم صداشو در نیاره و فعلا تا جلسه بعدی دادگاه سکوت کنه، قاضی کلی بهمون توپید ولی هر جور که شد راضیش کردیم و با کلی اخم و تَخم قبول کرد.
شادی رفت خونه و منم با حالی خوش و خرکیف رفتم بستنی گرفتم و رفتم سمت خونه.
با هم بستنی خوردیم و با قش قش خنده حرف زدیم. خیلی وقت بود اونطوری نخندیده بودیم.
🖋️:Elena
𝐉𝐨𝐢𝐧:
https://eitaa.com/ElenAmiRoham_roman
اصکی ممنوع❌ دارای پیگرد قانونی!
عشق حقیقی؛
#part_143 #عشق_حقیقی:) رهام با گیجی از حرفای النا و با ذهنی درگیر تو راه برگشت به خونه بودم. تو را
پارت جدید خوشگلام. به قبلیه ریپلایش کردم که اگه یادتون رفته برین بخونین.
هدایت شده از زندگییکدیوانه؛
سلام خوبین؟ شب همگی تون خوش،
قشنگام همونطور که میدونین این مدت سرم خیلی شلوغه و ایتا همیشه مانع کارام میشه و حواسمو پرت میکنه.
تصمیم گرفتم از امشب به بعد ایتام رو هم پاک کنم تا شهریور، و بعد از ۱۳/۱۴ ام شهریور بیام.
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و با خبرهای خوب بیام پیشتون!
مواظب خودتون باشین و از همه مهم تر برام دعا کنین؛🤍
Elena_
سلام. فک کنم دیگه یواش یواش فکر کردین من مُردم🤓
ولی هنوز زندم،
البته با وثیقه؛
Elena_
سلام دوباره.
میخوام دوتا چیز بگم؛
اول عاشق اون تقریبا ۳۲۰ نفری هستم که همیشه هستن، واقعا دمتون گرم.
و راجب رمان،
قصد شدید دارم بیام تمومش کنم،
اما هر بار که میخوام بیام یه چیزی میشه؛
ولی یکم صبر کنین فرصت کنم میام تمومش میکنم براتون🤍
Elena_
هدایت شده از زندگییکدیوانه؛
بچه ها مراقب خودتون باشین،
ممکنه نتا قطع بشه کلا نتونیم ارتباط برقرار کنیم.
امیدوارم حال همتون خوب باشه و خوب بمونه؛)
اگر هم اتفاقی خدایی نکرده افتاد دیگه حلالم کنید😂
از راه دور همتونو بغل میکنم🫂
Elena_ https://eitaa.com/joinchat/3398173714C2a7fd870ea