eitaa logo
امام زمان و من
194 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
672 ویدیو
29 فایل
کانال مهدوی کودک و نوجوان کپی کردن مطالب کانال به نیت امام زمان عجل الله تعالی فرجه آزاد است. برای ارسال هر پیام یک صلوات به نیت فرج امام زمان علیه‌السلام بفرست. کانال دیگر ما: https://eitaa.com/joinchat/3156345212C7f3274f17f
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
امام على عليه السلام : رَدعُ النَّفسِ عَن زَخارِفِ الدُّنيا ثَمَرَةُ العَقلِ؛ دورى از تجمّلات دنيا ميوه عقل است. (تصنیف غررالحکم و دررالکلم،ص241)   🌾🌾🌾🌾🌾🌾🌾🌾🌾🌾 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
alajal-mola-mola.mp3
3.07M
العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا جان عالم بر لب آمد ای خدا مهدی نیامد چشم عالم پر زخون شد ای خدا مهدی نیامد هر چه گفتم یا ابن طاها یا ابن یاسین یا ابن احمد العجل یاابن العلی المرتضی مهدی نیامد العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا هر چه گفتم یا مغیث الشیعه نشنیدم جوابی هر چه گفتم یا معز الاولیا مهدی نیامد دین ما ایمان ما امید ما هستی عالم صاحب ما و ولی عصر ما مهدی نیامد العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا العجل مولا مولا مولا ذکر ما امن یجیب است تا به مضطر حقیقی من دعاکردم ولی روح دعا مهدی نیامد https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd
قسمت ۵۲ علی بن مهزیار بسیار خوشحال شد، خدا را شکر کرد که دیگر به آرزویش می رسد، او به منزل خود رفت، با دوستانش خداحافظی کرد و صبر کرد تا پاسی از شب گذشت، او با آن مرد روبه رو شد و همراه او حرکت کرد. راهی طولانی در پیش بود، سحر که فرا رسید، آن مرد به او گفت: «اکنون وقت نماز شب است». آنان از اسب پیاده شدند و نماز شب خود را خواندند و سپس نماز صبح را نیز به جا آوردند و بعد حرکت کردند. ساعتی راه رفتند و از کوهی بالا رفتند، پشت آن کوه، دشتی پهناور بود، آن مرد به علی بن مهزیار گفت: --آنجا چه می‌بینی؟ -- دشتی وسیع که در وسط آن خیمه ای نورانی برپاست. -- خوشا به حال تو! امام زمان در همان خیمه است! -- خدایا! از لطف تو ممنونم. علی بن مهزیار خدا را شکر کرد، اشک در چشمانش حلقه زد، آنان به خیمه نزدیک شدند، او از اسب پیاده شد، آن مرد به او گفت: لحظه ای صبر کن تا اجازه بگیرم. بعد از لحظاتی او برگشت و گفت: «علی بن مهزیار! خوشا به حال تو که آقا اجازه دادند، پس داخل شو». اینجا بود که او وارد خیمه شد و جمال دلربای تو را دید و سلام کرد و پاسخ شنید، در حالی که اشک از چشمان او جاری بود، راز دل خویش را بیان کرد و از سال‌های فراق سخن گفت. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 https://eitaa.com/joinchat/3571581185Cf545822cdd