❃↫✨« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »✨↬❃
✫ #رمان_دختر_شینا 🌷
✫⇠ #قسمت_نوزدهم
رفتم و گوشه ای نشستم و آن را باز کردم. چند تا بلوز و دامن و روسری برایم خریده بود. از سلیقه اش خوشم آمد. نمی دانم چطور شد که یک دفعه دلم گرفت. لباس ها را جمع کردم و ریختم توی ساک و زیپش را بستم و دویدم توی حیاط. صمد نبود، رفته بود.
فردایش نیامد. پس فردا و روزهای بعد هم نیامد. کم کم داشتم نگرانش می شدم. به هیچ کس نمی توانستم راز دلم را بگویم. خجالت می کشیدم از مادرم بپرسم خبری از صمد دارد یا نه. یک روز که سرِ چشمه رفته بودم، از زن ها شنیدم پایگاه آماده باش است و به هیچ سربازی مرخصی نمی دهند. پدرم در خانه از تظاهرات ضد شاه حرف می زد و اینکه در اغلب شهرها حکومت نظامی شده و مردم شعارهای ضد حکومت و ضد شاه سر می دهند؛ اما روستای ما امن و امان بود و مردم به زندگی آرام خود مشغول بودند.
یک ماه از آخرین باری که صمد را دیده بودم، می گذشت. آن روز خدیجه و برادرم خانه ما بودند، نشسته بودیم روی ایوان. مثل تمام خانه های روستایی، درِ حیاط ما هم جز شب ها، همیشه باز بود. شنیدم یک نفر از پشت در صدا می زند: «یاالله... یاالله...» صمد بود. برای اولین بار از شنیدن صدایش حال دیگری بهم دست داد. قلبم به تپش افتاد. برادرم، ایمان، دوید جلوی در و بعد از سلام و احوال پرسی تعارفش کرد بیاید تو. صمد تا من را دید، مثل همیشه لبخند زد و سلام داد. حس کردم صورتم دارد آتش می گیرد.
#دختر_شینا
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
✫ #رمان_دختر_شینا 🌷
✫⇠ #قسمت_بیستم
انگار دو تا کفگیر داغ گذاشته بودند روی گونه هایم. سرم را پایین انداختم و رفتم توی اتاق. خدیجه تعارف کرد صمد بیاید تو. تا او آمد، من از اتاق بیرون رفتم. خجالت می کشیدم پیش برادرم با صمد حرف بزنم یا توی اتاقی که او نشسته، بنشینم. صمد یک ساعت ماند و با برادرم و خدیجه حرف زد. وقتی از دیدن من ناامید شد، بلند شد، خداحافظی کرد برود. توی ایوان من را دید و با لحن کنایه آمیزی گفت: «ببخشید مزاحم شدم. خیلی زحمت دادم. به حاج آقا و شیرین جان سلام برسانید.»
بعد خداحافظی کرد و رفت. خدیجه صدایم کرد و گفت: «قدم! باز که گند زدی. چرا نیامدی تو. بیچاره! ببین برایت چی آورده.» و به چمدانی که دستش بود اشاره کرد و گفت: «دیوانه! این را برای تو آورده.»
آن قدر از دیدن صمد دستپاچه شده بودم که اصلاً چمدان را دستش ندیده بودم. خدیجه دستم را گرفت و با هم به یکی از اتاق های تو در تویمان رفتیم. درِ اتاق را از تو چفت کردیم و درِ چمدان را باز کردیم. صمد عکس بزرگی از خودش را چسبانده بود توی درِ داخلی چمدان و دورتادورش را چسب کاری کرده بود. با دیدن عکس، من و خدیجه زدیم زیر خنده. چمدان پر از لباس و پارچه بود. لابه لای لباس ها هم چند تا صابون عطری عروس گذاشته بود تا همه چیز بوی خوب بگیرد.
💟ادامه دارد...✒️
نویسنده: #بهناز_ضرابی_زاده
#دختر_شینا
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
🌷🕊
دست در دست زمانه
نام تو ورد زبان
میدویم در کوچههای بیکسی
دنبال تو
...به خدا بگویم یا به شما ؟!!!
آقا جان،
ومنعت السماء، یعنی دیگر آسمان هم فهمید که آمدنت دیر شده است و نمی بارد.
و ضاقت الارض، یعنی زمان هم فهمید که آمدنت دیر شده است و بر ما سخت میگیرد.
کاش زمین ما را ببلعد تا موانع ظهور فراهم آید.
و...یا...کاش اینقدر بشویم عاشق شما، که دیگر زمین و آسمان برای ما رجز نخواند.
🍁 سحر خیز مدینه کی میایی🍁
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#لَـیِّنقَـلبیلِوَلِیِّاَمرِک
🌱#شبتون_امام_زمانی🌱
╭🌷🕊 ┅────────┅╮
@emamzadeganeshgh
╰ ┅ ───────── ┅ ┅ ╯
#سلام_امام_زمانم💚
دلبرم يوسف زهراست خدا ميداند
يادش آرامش دلهاست خدا ميداند
علت غيبت او هست گناه من و تو
خون جگر از گنه ماست خدا ميداند
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
#لَـیِّنقَـلبیلِوَلِیِّاَمرِک
╭🌷🕊 ┅────────┅╮
@emamzadeganeshgh
╰ ┅ ───────── ┅ ┅ ╯
🌷🕊
آنچه روشن کند روزهای مرا،لبخندزیبای شماست.
✋سلام برشما همسنگران و دوستداران شهـــــداء 🍃
روزمان راباسلام وتوسل به شهدابیمه کنیم.
سلام برشهداییکه مردانه جنگیدندتاما امروز در آرامش وامنیت کامل زندگی کنیم.
امروزهرچی کارخیراز دستت برمیاد ازطرف رفیق شهیدمون ﴿#عزتاللهاوضح ﴾
برای امام زمانت انجام بده،
باشه؟؟
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🌷🕊
شهیدعزت الله اوضح
🌷ولادت: ۱۳۴۵/۳/۲ | همدان –ملایر
🕊شهادت: ۱۳۶۷/۲/۲۳ | شهادت: ارتفاعات شیخ محمد- عملیات بیت المقدس ۶
در سال ۵۹ با شروع حمله تجاوزکارانه بعث به میهن اسلامی ایران تصمیم بر رفتن به جبهه گرفت لیکن بدلیل نقش بسزائی که در واحد بسیج سپاه شهر ری داشت به وی اجازه رفتن داده نمی شد. ولی بهر صورت موفق شد برای اولین بار به یکی از جبهه های جنوب برود، و مدت شش ماه در جبهه باشد.
وی تالحظه شهادت خودش راوقف جبهه وجنگ کردو بارها مجروح شد.
سرانجام ۲۳ اردیبهشت ۱۳۶۷، پس از انجام عملیات بیت المقدی۶ در حین بازگشت از منطقه عملیاتی به قرارگاه تاکتیکی لشکر در حالیکه به اتفاق یکی از همرزمانش بر موتور سوار بود، از ناحیه گردن، پا و دست مورد اصابت خمپاره دشمن قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت رسید.
🔹️ سردار شهید عزت الله اوضح ، معاون اطلاعات و عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع)در قسمتی از وضیت نامه اش به پدر و مادرش می گوید:
◇ اگر فرزندتان شهید شد، وقتی به کربلای اباعبدالله الحسین می رسید در حرم آقا ابا عبدالله با خود آقا درد دل می کنید و من با یک حالت دیگر به شما بگویم من از سنگرهای جبهه، خاک پای شما عزیزان را می بوسم.
🔻 مناجات های شهید «عزت الله اوضح»:
◇ خدایا من آنکسم که از تو حیا نکرده ام و بیشرمانه عصیان تو روا داشته ام
◇ پروردگارا مسئلت من مسئلت موجود درمانده است که سخت محتاج و پریشان است نیرویش کاهش گرفته و گناهان اش افزایش یافته است
◇ خدایا درویش تهی دست اومده بدرگاهت که جز تو توانگری نمی شناسد.
◇ خدایا اگر دستم رو بگیری و بلندم داری آن کیست که تواند فرودم بیاورد.
🍃یادش گرامی ونامش جاودان
🍃دسته گلی از صلوات به نیابت از این شهیدوالامقام هدیه می کنیم به حضرت ولیعصرارواحنا فداه
#الّلهُمَّصَلِّعَلَیمُحَمَّدٍوَآلِمُحَمَّدٍوَعَجِّلْفَرَجَهم
به امید نگاهی از جانب پُر مهرشان
#یادشهداکمترازشهادتنیست
#درودورحمتخداوندبرپدرومادراینشهیدبزرگوار
🤲 دعای این شهید عزیز بدرقه امروزتان ان شاء الله
╭🌷🕊 ┅────────┅╮
@emamzadeganeshgh
╰ ┅ ───────── ┅ ┅ ╯