۱۴۰۱/۱۲/۱۸🤲آیه ی روز : ایمان بارزترین جلوه شکرگزاری
🌺🌺🌺🌺
📖 مَّا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَآمَنتُمْ وَكَانَ اللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًا نساء - ١٤٧
اگر شكرگزاري كنيد و ايمان آوريد، خدا به عذاب شما اقدام نميكند که خداوند حقشناس آگاه است.
📝📝📝📝
پیام ها:
- كیفرهاى الهى، بر پایه ى عدالت اوست، نه انتقام و قدرت نمایى. عامل عذاب، خود انسان هایند. «مایفعل الله بعذابكم ان شكرتم»
- شناخت نعمت هاى او و شكر آنها، زمینه ى قبول دعوت و ایمان است. «شكرتم و آمنتم»
- ایمان به خداوند، بارزترین جلوه شكرگزارى است. «ان شكرتم و آمنتم»
- شكر، هم مایه ى نجات از قهر، هم سبب دریافت لطف بیشتر است. «مایفعل اللّه بعذابكم، كان الله شاكراً»
- اگر شما شكر كنید، خداوند هم نسبت به شما شاكر است. «كان الله شاكراً»
- خداوند، با آنكه بى نیاز است، ولى از بنده ى كوچكش تشكّر مى كند. چرا ما شكر او را به جا نیاوریم؟! «ان شكرتم، كان الله شاكراً»
🌷🌷🌷🌷
ارسال شده توسط برنامه ی «قلم قرآنی هُدی» دریافت و نصب از https://zenderoid.ir
هدایت شده از رخ داد
عملیات والفجر ده - قسمت بیست و دوم
۲۶ اسفند ۱۳۶۶
خودرو از دژبانی پادگان عبور میکند، به دلیل تاریکی هوا چیز زیادی نمیبینم ،سمت راست بعد از حدود صد متر توقف میکند، راننده چیزی به سرباز میگوید و پیاده میشود .با اشاره راننده ،سرباز هم پیاده میشود ،صندلی اش را میخواباند و دستم را میگیرد. با کمک او پیاده میشوم .جلوی اتاقی که نور ضعیفی از آن بیرون زده روی زمین مینشینم. همه جا تاریک است احتمالا" بخاطر حمله هوایی خاموشی زده اند .راننده بلند بلند میگوید: " دیربال بابا، احن انروح"
مواظب باش ، ما رفتیم
کسی را نمیبینم ،جیپ دور میزند، چراغهای ماشین باعث میشود ساختمان را بهتر ببینم چند قدم آنطرف تر سربازی را میبینم کنار منقلی که پایه های بلندی دارد مشغول پختن کباب است. بعد از مدتها دود کباب را تنفس میکنم .سعی میکنم با لمس کردن ران پایم، اوضاع پایم را بررسی کنم ،ران پایم نسبت به روز قبل ورم بیشتری دارد و از زانو به پایین حالت بی حسی پیدا کرده است.
از توی تاریکی چند نفر بطرف اتاق می آیند و وارد اتاق میشوند. سرباز سیخهای کباب را روی سینی بزرگی گذاشته داخل میبرد و دوباره بر میگردد و کنار منقل روی چیزی شبیه به صندلی مینشیند.
افراد داخل اتاق بلند بلند صحبت میکنند و قهقه میزنند زیپ کاپشن ام را بالاتر میبرم و دستی به موهایم میکشم .شخصی از پشت سر صدا میزند :" ایرانی ، اسمت چیه؟ چیزی نمیگویم جلوی در اتاق میرود سلام میکند و بر میگردد به طرف من :" گفتم اسمت چیه نشنیدی ؟ "
فارسی را خوب بلد است. خودم را معرفی میکنم .میگوید:" ببین رحیم ،الان میریم داخل هرچی پرسیدن درست جواب میدی ،من مترجمم ،خودم ایرانی هستم ،فهمیدی؟" ( لهجه اش خوزستانی است )
داخل اتاق میشود و صدا میزند بیا داخل . خودم را به داخل اتاق میکشم ،سلام میکنم ،کسی جواب سلامم را نمی دهد نگاهی دور و برم میاندازم چهار نفر دور اتاق روی صندلی نشسته اند یکی از آنها لباس کردی پوشیده ولی سه نفر دیگر نظامی هستند .مترجم هم جوانی حدودا" سی ساله با لباسهای سبز روشن که تا بحال این نوع لباس را بین عراقیها ندیده ام ،حسی به من میگوید احتمالا" از نیروهای رجوی هست !
نقشه ای را از روی میز چوبی وسط اتاق که چهارگوش آن چهار شمع بزرگ روشن کرده اند بر میدارد جلوی من روی زمین پهن میکند و تند تند جملات آن چند نفر را ترجمه میکند:" ببین رحیم ،از روی این نقشه براشون توضیح بده کجا بودید ،مقر شما کجا بوده ،از کدوم مسیر آمدید؟ فهمیدی ؟ "
نگاهی روی نقشه میاندازم.نور اتاق زیاد نیست ولی با کمی دقت سد دربندی خان ، قله های اطراف آن ،حتی پل جمهوری را میبینم. رو به مترجم میگویم:" پام شکسته ، خیلی درد دارم میشه یه مسکن به من بدی " حرفهایم را ترجمه میکند، یکی از آنها میگوید: فعلا" سوال ،جواب "
مترجم ترجمه میکند و من باز نگاهم را روی نقشه میاندازم.
مترجم میپرسد " اسم فرماندهان را بگو ،کدام لشکر بودی؟
میگویم : لشکر قمر بنی هاشم
میگوید : اسم فرمانده لشکر
میگویم: درست نمیدونم ولی فکر کنم؛ محمد شاهمرادی
-اسم فرمانده گردان؟
- سید کمال فاضل
- تو چه رسته ای داری؟
- امدادگر بودم
- خب نقشه را بگو
دوباره نگاهم را روی نقشه متمرکز میکنم و میگویم: " این نقشه عربیه ، من درست نمیتونم بخونم "
افسری که لباس کردی پوشیده بلند میشود لگدی به من میزند و با عصبانیت داد میزند : سید رحیم مگر تو معلم عربی نیستی ؟ پدر سوخته !
تازه متوجه میشوم که او ، هم فارسی بلد است و هم اطلاعات من را دارد.
سعی میکنم خودم را خونسرد نشان بدهم .میگویم:" بله معلم هستم ولی در حد ابتدایی .ما بیشتر لغات عربی را آموزش میدیم "
یکی از آنها با لهجه فصیح سوال هایی می پرسد و من جواب میدهم.
-ما هذا ؟
- هذا کرسی
- ماهذه ؟
- هذه منضده
- ما هذا ؟
هذا شمع
و دوباره افسری که لباس کردی دارد با ناراحتی چندتا فحش میدهد و همین جور که کنارم ایستاده میگوید:" مقرتان را نشان بده "
انگشتم را روی نقشه میچرخانم و جایی نزدیک پل جمهوری را نشان میدهم .
باز لگدی به کمرم میزند و از زیر شال کمری اش کلتش را بیرون میکشد روی شقیقه ام میگذارد و میگوید:" پدر سوخته ، من خودم چند شب پیش آمدم توی مقرتان ،سنگر فرماندهی نزدیک کانکس مخابرات بود .بعد هم دوتا گلوله زدیم همانجا "
حسابی قفل کرده ام .
راهی نمیبینم بجز اینکه داد و بیداد کنم
-" آخ سیدی، پام خیلی درد داره ،تو را خدا ، یه مسکن ،شما را بخدا ،پام داره میسوزه ..."
رو به مترجم میگوید: این پدر سوخته را ببر بیرون تا خودم حسابش برسم .
مترجم اشاره میکند: برو بیرون
سریع خودم را از اتاق بیرون میکشم .
هدایت شده از رخ داد
عملیات والفجر ده - قسمت سی و دوم
یکم فروردین ۱۳۶۷
امروز روز عید نوروز است روزی که همیشه برای من خاطره انگیز بوده است .چقدر خاطره از عید نوروز دارم !
تاریخ تولد من ۴۴/۱/۱ است. امروز وارد سن ۲۳ سالگی شده ام.عید نوروز سال گذشته با چند نفر از دوستان از جمله حاج کامل رفته بودیم مشهد،روحش شاد چند ماه پیش توی خط پدافندی فاو شهید شد . هنگام سال تحویل توی حرم بودیم که بعد از دعای تحویل سال ،صدای دلنشین دعای توسل از بلندگوهای حرم پخش شد .حاج کامل رو به ضریح نشسته بود چشمانش خیس بود لبخندی زد و گفت :" سید هر حاجتی داری الان وقتشه و بلافاصله به حالت شوخی گفت : یه همسر خوب هم از امام رضا بخواه ."
من هم لبخندی زدم و مشغول نماز شدم بعد از نماز و دعا بلند شدم بطرف دفتر نذورات رفتم یک اسکناس ۵۰ تومانی هدیه کردم و خادم هم یک تکه پارچه سبز متبرک و یک قبض چاپی به من داد .قبض را که کاغذ گلاسه رنگی بود تا زدم همراه تکه پارچه سبز توی جیب کت ام گذاشتم .
وقتی از مشهد برگشتیم رفقا اومدن دیدن من.مادرم سینی چای را که اورد توی اتاق یهویی در حضور دوستانم حرف خواستگاری را پیش کشید . یکی از رفقای همرزم - حاج کیامرث شاهقلی - رو کرد به مادرم و گفت :" حاج خانوم ، یه گزینه سراغ دارم آدرس میدم همین حالا بلند شو برو " این را گفت و آدرس هم داد. مادرم که فکر کرده بود این پیشنهاد با هماهنگی من بوده است بلند شد رفت و یکی دو روز بعد هم جواب مثبت را گرفت.
روز سوم شعبان که مصادف بود با دوازدهم فروردین مراسم عقد جور شد و نیمه شعبان هم که مصادف بود با بیست و چهارم فروردین ازدواج کردیم .
چقدر دلم میخواست اولین عید بعد از متاهل شدنم را در کنار زن و فرزندم باشم ولی قسمت نبود .نمیدونم الان خانواده ام در چه حالی هستند ؟! اصلا" آیا از اسارت من خبر دارند؟! فکر نکنم ، به احتمال زیاد الان خبرهای ضد و نقیضی به آنها رسیده و روزهای سختی را سپری میکنند. برایشان دعا میکنم .خدایا خودت تحمل این روزهای سخت را برای آنها آسان کن .
ابوهاجر همراه سرباز هایش وارد اتاق میشوند و برانکارد چرخ داری را کنار تخت حاج محمود قرار میدهند حاجی خودش را روی آن میکشد. بعد از اینکه حاج محمود را از اتاق بیرون میبرند برانکارد دیگری میآورند و من را هم همراه حاج محمود به رادیولوژی میبرند. بیمارستان نسبتا" شلوغ است ولی گویا کسی متوجه نشده که ما ایرانی هستیم ابوهاجر به سربازها میگوید که ما را به اتاق عمل ببرند .
قبل از اتاق عمل چند دقیقه ای منتظر میمانیم تا ابوهاجر بیاید .ابو هاجر در حالیکه عکس های رادیولوژی را توی دستش گرفته وارد میشود و برانکارد من را بطرف اتاق عمل حرکت میدهد. اتاق عمل آماده است تیم جراحی ، دو نفر بیشتر نیستند.
من را روی تخت جراحی میخوابانند لباس عربی را بطرف سینه ام جمع میکنند و پارچه سبز رنگی را روی پایین تنه ام میاندازند . پای چپم از زانو به پایین رنگش تیره تر شده است. دستیار ، یک دستگاه عجیب غریبی که تا بحال ندیده ام جلو میکشد و ماسک اکسیژن را بصورتم میزند و آمپولی به دست راستم تزریق میکند . به چهره ابوهاجر نگاه میکنم مضطرب است انگار با دکتر سر موضوعی بحث میکند! یک مرتبه خم میشود و توی گوشم میگوید:" عبدالرحیم ،حرک رجلک ،بابا حرک رجلک " پایت را تکان بده .
احساس میکنم مشکلی پیش آمده، به دستگاه که دقت میکنم حس بدی پیدا میکنم. نکند میخواهند پایم را قطع کنند !! تمام زورم را توی پایم جمع میکنم و انگشتان پایم را تکان میدهم ،ابوهاجر با خوشحالی به دکتر میگوید:" شوف دکتر، شوف " ببین دکتر ،ببین
چشمم را که باز میکنم روی تخت خودم هستم توی اتاق ، نگاهم را میچرخانم ،حاج محمود هم روی تخت کناری خواب است ،فرهاد و یک نفر دیگر را میبینم. نگاهی به ران پایم میاندازم چند تا میله فلزی از پایم بیرون زده است. دوباره سرم را روی بالش میگذارم و خوابم میبرد.
با سر و صدای فرهاد بیدار میشوم .
- غذا سرد شد ،بلند شو
چشمم را به زور باز میکنم چشمم به سینی غذا میافتد، اصلا" میلی به غذا ندارم .
فرهاد دوباره صدا میزند .با دست اشاره میکنم نمیخوام
هدایت شده از تسنا
1401.11.17-Panahian-UniShahidBeheshti-DinVaDavatBeVagheiat-128K.mp3
51.46M
🔴دین یعنی واقعیت
🔸️دیندار زندگی کردن در دنیا، یعنی
بر اساس حقایـق و واقعیت های دنیا زندگی کردن.
⏰️مدت زمان جلسه صوتی: ۵۳:۲۰
#سبک_زندگی_درست
✅تمدن سازی نوین اسلامی👇
https://eitaa.com/joinchat/1979252750C33ed740bf9
لینک کانال امامزاده علی ابن احمد (ع) نگینی در شرق دهنو شهرستان بروجن
https://eitaa.com/emamzadeh_dehno
هدایت شده از ✳️ جُستارهای قرآنی رحیق
نگاهی کوتاه به خطبه شعبانیه 18.mp3
15.84M
#باور_ما #باور_دینی #حدیث_خوانی
#ماه_خدا #رمضان
📝معرفت شناسی #ماه_رمضان
🔰نگاهی کوتاه به خطبه شعبانیه پیامبر (ص ) 18پایانی
🔹فرازهایی از متن خطبه:
قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عليه السلام فَقُمْتُ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِى هَذَا الشَّهْرِ؟ فَقَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِى هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ.
على عليه السلام مى فرمايد: در اين حال از جا برخاسته و عرض کردم، اى پيامبر خدا! برترين اعمال در اين ماه چيست؟ حضرت فرمود: اى ابا الحسن! برترين اعمال در اين ماه پرهيز از محرمات است. سپس گریست.
(وسائل الشيعة ج : 10 ص : 314)
ادامه دارد...
📼ارائه :خادم صفحه قرآنی رحیق
🌷🌷🌷
👥💬🗣 رسانه باشید و این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.
🔅صفحه تفسیر و قرآن پژوهی رحیق
@rahighemakhtoom
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
بسمالله الرحمن الرحیم
لَا شَرِيكَ لَهُ وَبِذَٰلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ
ﺩﺭﺣﺎﻟﻲﻛﻪ ﻫﻴﭻﮔﻮﻧﻪ ﺷﺮﻳﻜﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺍﻳﻦﻃﻮﺭ ﺑﺎﺷﻢ. ﺑﻠﻪ، ﻣﻦ ﺳﺮﺁﻣﺪِ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻧﻢ.»
(الانعام ۱۶۳)
🌷 ثواب ختم امروز برسد به مرحومه مغفوره فاطمه غلامی
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
🌾 کلیه اعضای کانالها وگروها ، درصورتی که میخواهند ثواب قرائت قرآن کریم به اموات مرحومشان برسد، نام ونام خانوادگی مرحوم یا مرحومه را در پی وی شخصی اینجانب ارسال کنند.
همچنین میتوانید با ارسال این پیام برای دیگران، تعداد قرائت قرآن و فاتحه برای مرحوم را افزایش دهید.
با تشکر
مسئول طرح افق امام زاده علی ابن احمد علیهالسلام نگینی درشرق دهنو شهرستان بروجن
https://eitaa.com/emamzadeh_dehno
🎍 بسم الله الرحمن الرحیم 🎍
📚 صحیفه سجادیه
📜 دعا چهل ودوم _فراز بیست و یکم
💜 💙 💜 💙 💜 💙 💜
وَ صَلِّ اللَّهُمَّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، صَلاةً تُبَلِّغُهُ بِهَا أَفْضَلَ مَا يَأْمُلُ مِنْ خَيْرِكَ وَ فَضْلِكَ وَ كَرَامَتِكَ، إِنَّكَ ذُو رَحْمَةٍ وَاسِعَةٍ، وَ فَضْلٍ كَرِيمٍ.
خدايا! درود بر محمد و آل او فرست، درودى كه بدان او را به بهترين آرزوى رسانى، از خير و فضل و كرامت، كه تويى صاحب بخشايش و گشايش بسيار و فضل عظيم.
💙 💜 💙 💜 💙 💜 💙
مسئول طرح افق امامزاده علی ابن احمد علیهالسلام نگینی در شرق دهنو شهرستان بروجن
https://eitaa.com/emamzadeh_dehno
41.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰زمان این مستند فقط ۱۷ دقیقه و ۲۰ ثانیه است. اما اثرات آن میتواند تا چند نسل شما باقی بماند.
🔸🔹شراکت با حضرت حجت ارواحنا لتراب مقدمه الفداء...!
#کانال_توییتر_ایران_سرافراز_من_🇮🇷👇
@iransarafrazman