-نگام کن
دوباره شنید، دوباره اون صدا رو شنید و برای لحظهای انگشتهای اون داخل موهاش متوقف شد و با وجود اینکه دیگه نمیترسید حس کرد از شدت گیجی و یه حس آشنا که به خوبی اون رو میشناخت و با تمام پوست و استخونش ازش نوشته بود سرعت ضربان قلبش رو بالا برده و پروانه های بی رنگِ درونش رو به پرواز در آورده
اما طولی نکشید دوباره وحشت راه نفسش رو برید
با تمام صدایی که براش باقی مونده بود فریاد کشید و سرش رو به مدام به چپو راست حرکت داد:
_نه، این صدای تو نیست... صدای تو نیست.
-بازمانده
امحا
-نگام کن دوباره شنید، دوباره اون صدا رو شنید و برای لحظهای انگشتهای اون داخل موهاش متوقف شد و با و
_دلم برات تنگ شده بود...
لبخندی زد و دستهایش را دور شانهاش حلقه کرد و محکمتر در آغوشش کشید.
+منکه جایی نرفته بودم
بغض دوباره میهمان گلویش شده بود
قطره اشک سمجی را از پشت پلکهایش پس زد و سپس با صدای لرزانی پاسخ داد:
_درسته..نرفته بودی...خیال که جایی نمیره