امحا
بله بله همکار من بودن این شکلیه:
تنها قسمت سخت امروزم چیدن کلمات دستوپا شکستهی محبت آمیز کنار هم در برابر ابراز احساسات فوران کردهی مادراس.
هر وقتکه احساسِ خواستهنشدن یا طردشدگی پیدا کردی برو.
من فقط چیزیکه نگهمداره رو نگهمیدارم، حتی اگر مرگ باشه.
آره این همون داستانه
همون داستانی که پر از تراژدیهایی بود که به اشک ریختن تو و لمس گونههای خیست توسط من ختم میشد
و حالا تو میخوای بگی ته داستانمون همینجاست؟
بهم نگو بعد اینهمه مرهم بودن قراره خودت زخمای کهنهمو به خون بکشی
میدونی که لبریزم. میدونی نه؟
بهم بگو که قرار نیست اینجوری تموم شیم. بهم بگو لطفا
از ضعفای یدونه رفیق داشتن اینه که تولد خودش هیچ خری نیست کمک ذهنی بهم برسونه💁🏻♀🙆🏻♀
آره اما تو که منو میشناسی
بازم پر شدم از نتونستن
اگه ته داستانمون اونی نشد که هرشب کنار گوشم زمزمهاش میکردی چی؟
بهم بگو چیکار کنم با اینهمه امید نداشتن؟
اصلا میشنوی چیمیگم؟
اوه اره متاسفم
یادم نبود
تو پنجماهه که نمیشنوی حرفامو..