تولدت مبارک غنچهی یاسِ خاکخوردهی قلب من
من اینجام بالاخره
سرمای خاک رو فراموش کن؛
میتونم دوباره بین دستهام بگیرمت؟
فکر میکردم پیدات کردم و حالا شدیم "دسته نهنگها"
فکر میکردم دیگه تنها نیستم..
ولی فرقی نمیکنه زمزمه کنم یا فریاد بزنم، صدامو نمیشنوی؛ همونطور که بقیه نمیشنون.
هنوزم تنهام
با خودم تکرار میکنم: 'به خاطر قلب سیاهمه؟'
احساس میکنم انگار هیچوقت کنارت خوشحال نبودم؛ نه حتی توی خاطراتِ مشترکمون که به آرومی در حال پژمرده شدنه.