_وقتی درد شد تموم زندگیات، جای مرگ سمت من بدو.
+تو بغلم میکنی؟
_آره.
+ولی تو زودتر از مرگ نمیرسی رئیس، هیچوقت زودتر ازش نرسیدی.. من محکومم به آغوش اون.
حتی نفسهایم از آن تو؛
بمان در جهنمی که چشم دیدنش را نداشتم و بساز بهشتی که من هرگز نخواهم دید.
امحا
تو بیش از حد غمگینم میکنی؛ وقتی اینقدر دوری!
کاش دردِ قلبمون هنوزم به خاطر دوریِ مسافتمون بود
کاش بزرگتر نمیشدیم و لحظهها دست از سرمون برمیداشتن گلپرِ سبزِ من
میگفت: اگر زخمت رو درمان نکنی، روی کسایی خونریزی میکنی که نقشی توی زخمی کردنت نداشتن.