حتی نفسهایم از آن تو؛
بمان در جهنمی که چشم دیدنش را نداشتم و بساز بهشتی که من هرگز نخواهم دید.
امحا
تو بیش از حد غمگینم میکنی؛ وقتی اینقدر دوری!
کاش دردِ قلبمون هنوزم به خاطر دوریِ مسافتمون بود
کاش بزرگتر نمیشدیم و لحظهها دست از سرمون برمیداشتن گلپرِ سبزِ من
میگفت: اگر زخمت رو درمان نکنی، روی کسایی خونریزی میکنی که نقشی توی زخمی کردنت نداشتن.
برا دو هفته بعد واسه تولد نوزده سالگیت ازم قول اون تابلو کهکشانی رو گرفتهبودی.. چرا رفتی؟