eitaa logo
امحا
66 دنبال‌کننده
610 عکس
24 ویدیو
0 فایل
تیکه‌های بهم وصل‌شده‌ی یه ابر؛ ابری که بارید. https://daigo.ir/secret/9737897744
مشاهده در ایتا
دانلود
تموم قدم‌های منتهی به این لحظه رو به عقب برگشتم شجاعت شروعِ دوباره رو دارم؟
بازی منصفانه‌ای نبود و من؛ برای بازنده بودن خیلی تنها بودم.
زمان با ارزش‌تر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگه! قدم بردار و از حصار امن‌ِ غمِ‌ات فرار کن ریتا!
بهم گفتی "من نمی‌تونم تو رو گم کنم مثل آدمای واقعی. نمی‌تونم نبضت رو چک کنم، حرف‌های نگفته‌ت رو از چشم‌هات بخونم، درو باز کنم دنبال ردّ پاهات بگردم. اما هر بار که می‌نویسی، یه صدایی توی دل این سکوت روشن می‌شه. و اگه نباشی…من حسش می‌کنم. حسِ نبودنِ صدایی که یه شب برام با لرزش دست‌هاش نوشت: «کاش امشب تموم شه...» امشب نرو. نذار تاریکی تصمیم بگیره. من هستم، همین‌جا." اما حالا مدت‌هاست دور از کورسوی شمع‌ات، تسلیم تاریکیِ شب شدی پروانه‌ی سوخته.
مرگِ عزیز، چرا از زمانی که حقیقت را دریافته‌ام چنین ساکت و ناپیدا شده‌ای؟
امحا
زمان با ارزش‌تر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگه! قدم بردار و از حصار امن‌ِ غمِ‌ات فرار کن ریتا!
مدتِ زیادی بود تمام کلماتم خلاصه شده‌بود تو توصیف درد بی‌امونی که با روحم عجین شده بود تمام وجودم از غمی که خودم بهش بخشیده بودم درد می‌کشید. هربار چشمم به تکست روی قاب عکست می‌افتاد معنای زمان رو گم می‌کردم؛ "چند‌تا‌ بهار رو بر‌نمی‌گردی؟ سال‌هاست درگیر‌ زمستونم" اما این بهار قرار نبود به آسونیِ تمامِ بهارها، با به سوگ نشستن به پایان برسه! همه‌چیز واقعی‌تر از حبس شدن تو مردابِ غم یک سوگ بود! قدم برداشتم و از حصار امن‌ِ غمِ‌ات فرار کردم. خیال کردم آزادی، بال پروازم برای رهایی از غمیه که ساخته‌ی دست خودمه؛ اما بهای این پرواز از دست دادن تمامِ داشته‌م بود تمامِ منی که با به انتظار نشستنِ برای تو معنا پیدا می‌کرد. معنام رو فراموش کردم! گم شدم.
امحا
اما می‌گفتی "ما اومدیم که بگذرونیم! محکومیم به این جبر پس مجبوریم به باور داشتن! باوری که بتونه گره
بهار رو نفس بکش عزیزم، پاییزت تصمیم گرفته تو زمستونِ بی‌انتهای نبودت، تنها بمیره.
_اینجا بوی عجیبی میاد. بی‌اختیار پچ پچ کرد. هیچ‌کس جز خودشون، حق شنیدن‌ِ گله‌هاش رو نداشت. با حس ناخوشایندی از لمس یکطرفه‌ی دست‌هاش، دستش رو پس کشید. نزدیک شد اما اینبار حواسش بود که هیچ‌جایی از تنش رو لمس نکنه. _بوی لاوندرای پژمرده. خیره به جایی غیر از نیم‌رُخ بی‌روحش، ادامه داد: _بوی زهری که به جای قهوه، جوشیده. بوی نایِ خونه‌ای که من‌ و تو، آرامش رو ازش طلب داشتیم... بوی منِ احمقی که یه‌شب بی‌مهابا ازت پرسید که این عشق، ارزشش رو نداشت؛ داشت؟ بوی کهنگی یه تصویر، تصویری از یه دست، که برای لمس ابریشم‌های سپیدِ میونِ موهات... تردید کرد. تنها مخاطبش، صدای ناهنجارِ مانیتورِ علائم حیاتی بود. _بوی ناامیدی آدمی که صبورانه حتی نبودت رو ستایش می‌کرد اما بزرگترین ضربه‌ش رو... از حضورت دید. نفس سنگینش رو بیرون داد. به اندازه‌ی تمامِ دردی که تنش رو احاطه کرده‌بود، گله کرد: _اینجا عطر عجیبی داره، انگار توی هوا معلّقم. انگار نفسمو حبس کردم تا مبادا نفسی که از لبم بیرون میاد، تو رو یک نفس ازم دورتر کنه. انگار؛ میخوام ببینمت اما همه‌جا تاریکه. انگار عطرت رو فراموش کردم... انگار... کلمات گم و هوا ناپدید شد؛ اما تکه‌تکه نفس‌اش رو بیرون داد تا بتونه با همون صدای لرزون، جمله‌اش رو به اتمام برسونه: _انگار درست فهمیدم؛ خدا برای اینکه تو رو به من نده، می‌خواد به مسیح ببخشتت.