eitaa logo
دانلود
به طور چشمگیری ریز نقش بود؛ با قدی حدود یک متر و چهل‌و‌پنج سانتی‌متر اما به هیچ وجه زشت نبود در واقع خیلی هم زیبا بود. صفحه ۱۱.
آه، اندوهِ بزرگ شدن. صفحه ۱۳.
و متوجه شدم که پیرمردها رمانتیک‌ترین گروه آدم‌ها هستند. همین که یک پیرمرد ساکت و بی‌حرکت ساعت‌ها روی یک ایوان بنشیند خودش به اندازه کافی رمانتیک است و چیز دیگری لازم نیست. آه... صفحه ۱۴.
پوتکاره می‌گوید تنها چیزی که ارزش عشق ورزیدن دارد حقیقت است. صفحه ۱۸.
داستان ما در تابستان رخ می‌دهد. صفحه ۲۱.
وقتی زندگی کسی شروع به از هم گسستن می‌کند، آن آدم با اندوه، بسیار وسوسه می‌شود که به رشته‌های پیشگویی چنگ بیندازد. صفحه ۲۴.
اما فقط خوشبختی می‌تواند به خوشبختی امید داشته باشد، هرچند ضعیف. بنابراین اگر مجبوریم در این دنیا زندگی کنیم، حداقل باید به آن باور داشته باشیم. صفحه ۲۵.
بوها خاطرات قدیمی را زندگی می‌کنند، نه؟ صفحه ۲۸.
... به محض اینکه از تو جدا شدم تمام دکمه‌های جلیقه ام را کندم شروع کردم به انداختن ته سیگارهایم داخل فنجان‌های قهوه. خیلی حس خوبی داشت. بسیار نشاط آور بود. آنقدر بلند بلند با خودم می‌خندیدم که اشک از چشمانم جاری می‌شد. صفحه ۲۹.
می‌خواهی برویم جایی و یک فنجان چای بنوشیم؟ صفحه ۳۰.
فانوس سر در ورودی خانه‌اش واقع در دامنه کوه، روشن است و پرنور؛ خانه، خانه‌ی عزیز. پناهگاهی گرم و راحت، تنها جایی که همه چیز عالی است. هنگام باز کردن در اتاق با صدای بلند اعلام می‌کند من آمدم! روحیه‌اش فوق العاده است. داخل خانه سکوت محض است، اما این موضوع جلوی استاد را نمی‌گیرد. در حالی که دسته گل را مثل مشعل در دست گرفته، از راهروهای خانه عبور می‌کند و وارد اتاق کارش می‌شود. من آمدم. توی باران گیر افتادم؛ عجب افتضاحی! این‌ها را دوست داری؟ به من گفته‌اند همه چیز درست همانطور که می‌خواهم می‌شود. «استاد با قاب عکسی حرف می‌زند که بالای میز کارش قرار دارد. داخل قاب، عکس زنی قرار دارد که اندکی پیش استاد برای همیشه از او جدا شد.» صفحه ۳۲.
چشمانش سیاه و شفاف بودند، با اندوهی عمیق درونشان. صفحه ۴۷.