تو نمیدانی که زنده ماندن دردناکترین حادثه است؟ چه نابینایانند آنها که این شهر را شلوغ میبینند و چه ساده لوح که از جمعیت سخن میگوید.
صفحه ۵۰.
آنچه در من می جوشد چنان بی قرارم کرده است، چنان قلبم را میفشارد که احساس می کنم یک انفجار چیست. احتضار را بدون مداوم در خویش می یابم.
صفحه۵۴.
دیگر نمی دانی چه می گویم! بس است.
بازگشت به خویش، هجرت از خویش، باز یافتن خویشتن خویش، فرار به سوی خویش...
چه می گویم؟ چه زبون و ضعیف اند این کلمات!
صفحه۵۶.
خورشید از سینه دریای سرزده است و من-در حالی که همه بودنم تمام زندگی کردنم به یک «نگریستن» مطلق بدل شده است- چشم در قلب مذاب خورشید دوختهام همچون شمع- که در «گریستن» خویش، قطره قطره میمیرد- من در این «نگریستن» خویش ذوب میشوم و محو میشوم و پایان میگیرم.
صفحه۵۶.
و درد چنان بر جانم پنجه افکندهاند و چنان بیرحمانه درونم را در خود میفشارند که احساس مرگ میکنم. امواج ملتهب و تازه نفس این طوفان چنان بر دیواره رگهایم، قلبم و روحم میزنند که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم
کاش در این لحظه میبودی و مرا از چنگ این کلمات بیدردی که مرا نمیفهمند رنجم را حس نمیکنند-و اکنون برای آنکه مرا به تو بگویند جز این قاصدان گنگ چارهای ندارم- نجاتم میدادی.
صفحه۵۷.
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با او اوج مییابد.
صفحه۶۲.