نمیدانی که در این حال کسی که حلقومی برای فریاد کشیدن ندارد، دلی برای طغیان کردن ندارد، زبانی برای گفتن ندارد و پایی برای رفتن ندارد، انگشتی برای نوشتن ندارد، عاجز عاجز عاجز است، و سراسر، تبدیل شده است به اسکلتی از عجز، شده است مجموعهی استخوانیایی از عجز.
صفحه۷۵.
خوب بودن! کلمهی هیجان آوری نیست. خوبی، در فارسی شکوه و عظمت خارقالعاده ندارد؛ با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف است. خوب بودن در نظر ما، یعنی بد نبودن و این معنی مبتذلیاست. آدم خوب به چه کسانی میگوییم؟ به آدمهایی که فقط به درد دامادی میخورند و تشکیل خانواده و سرسامانی شسته رفته و راحت و نقلی؟ کسی که هم به حرف طبیعت گوش میکند و هم به حرف همهی آدمها ؟ آدم خوب یعنی کسی که هیچکس از او بدش نمیآید؟ یعنی چه؟.
صفحه۸۴.
و من در گوشه قبرستانی از شرق، تنها ماندم و در میان موجوداتی-که درست به انسان شباهت دارند- زندگی میکنم.
صفحه۸۸.
چه بسیارند کسانی که همیشه حرف میزنند، بی آنکه چیزی بگویند و چه کم ان کسانی که حرفی نمیزنند، اما بسیار میگویند.
صفحه ۹۵.