در سکوت به صورتش نگاه کردم و وقتی نگاهمان روی هم ثابت ماند، چشم های من پر از اشک شدند. بعد هم چشم های او.
صفحه ۵۷.
اطراف خانه چرخی زد تا مطمئن شود همه چیز رو به راه است، ولی خودش هیچ وقت رو به راه به نظر نمی رسد.
صفحه ۵۹.
من به تازگی چیزی را کشف کرده ام که انسان ها را کاملا از حیوانات متمایز می کند. می دانم، انسان ها حرف میزنند، معلومات دارند، اصول اخلاقی و قوانین اجتماعی را رعایت میکنند، ولی آیا غیر از این است که حیوانات هم همه ی این هارا ، در درجات مختلف، دارند؟ فکر میکنمحیوانات حتی دین هم داشته باشند. آدمها به خودشان میبالند که اشرف مخلوقات هستند، ولی به نظر میرسد کوچکترین تفاوتی با حیوانات ندارند. البته، من متوجه شده ام که یک تفاوت هست. احتمالا شما حرف مرا متوجه نمیشوید. این تفاوتی که من میگویم، نوعی استعداد در تفکر است که مطلقا منحصر به آدمهاست و آن "داشتن راز" است. متوجه منظورم میشوید؟
صفحه ۶۹.
احساس می کنمدارم تا سرحد مرگ می سوزم و از اینکه حتی نمی توانم عباراتی ساده مثل «درد دارم» را هم بر زبان بیاورم رنج می کشم.
نباید این بدیمنی جهنمیِ بی همتا و منحصر به فرد در تاریخِ بی حد و مرز بشر را دست کم گرفت.
صفحه۸۲.
می گوید لبخندِ یک دختر، از تاریخ، فلسفه، تحصیلات، مذهب، قانون، سیاست، اقتصاد، و سایر دانش ها با ارزش تر است.
صفحه۸۳.